<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سه رنگ</title>
<link>http://3rang.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 18:00:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حسش نیست</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-540.aspx</link>
<description>
حسش نیست. راستش مدتیست حس هیچ کاری نیست. تمامش رودرواسی است. همین نوشتن ، ساز زدن. دلم میخاهد کاملن معمولی زندگی کنم و وقتی کسی سعی میکند موسیقی ای بنوازد فقط کیفش را ببرم. دوست دارم چند کیلو چند کیلو گوشت بخرم و فکر نکنم. دوست دارم نگران وضعیت معلمهای فرزندانم باشم. دوست دارم درباره اینکه مبلمانمان را باید عوض کنیم فکر کنم...&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست، مدتهاست که حس کاری نیست. نه ساز زدن ، نه خاندن ، نه نوشتن نه حتا فکر کردن. یعنی چنین چیزی طبیعیست؟ یعنی آدم همیشه ممکن است یکدفعه کم بیاورد؟ فکرش را بکن. حس کار فرهنگی هم ندارم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست. دلم زندگی آسان میخاهد. یک جور بی تفاوتی نسبت به همه چیز. نسبت به مردم ، دیگران و حتا گاهی ترس از آنها. دلم شعار میخاهد &quot;زنده باد خلیج فارس&quot; &quot;زنده باد زنان هم میهن ما&quot; &quot;ما ایرانی ها مستحق...&quot; از این دست...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست. از همان وقتها که خیلی بچه تر بودم حس خیلی چیزها نبود. یکیش جوش زدن برای زندگی و چیزهای مهم. یکیش جوش زدن برای غیرت و چیزهای مربوط به آن. همیشه قیافه ی آدمهای خیلی غیرتی در نظرم شبیه ترب بود. حالا چرا ترب؟ نمیدانم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست که یک عالمه موضوع توی ذهنم را مدیریت کنم و بپردازم و بنویسم. شاید اگر منطقی تر باشم و کمی رک ، باید بگویم تخمم نیست که برای کسی چیزی بنویسم. احتمالن دچار نوعی بیماری شده ام. شاید هم نه. دلم میخاهد یک نفر باشد و من هی بگویم و او تایپ کند. بعد خودش درستش کند و بگذارد یک گوشه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست که آسان بگیرم زندگی را. یا سخت. اصلن حسش نیست که بگیرم زندگی را. نمیدانم پیش خودتان چه فکری میکنید که البته مهم هم نیست. اما اسم این گشادی نیست. یک جور بی تفاوتیست. بی تفاوتی نسبت به دنیایی که هیچ ارزش و اهمیتی برای تو قائل نیست. بودن یا نبودن تو هیچ تفاوتی برایش ندارد. چرا باید برای چنین دنیایی و قوانین موجود در ان تره خرد کنم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست. یک بار که بچه بودم حسش بود. همان بار هم موتور کوچولوی اسباب بازیم را برداشتم و میخاستم بروم ده خودمان. سه سالم بود شاید. مادرم وقتی یکی از سه چرخ موتور کوچولویم روی آسفالت اتوبان بود دستم را گرفت. احتمالن خوراک ماشین ها میشدم. مثل این پشه ها که به هواکش جلوی ماشینهای آن وقتها گیر میکردند و له و لورده میشدند. آن روز تنها باری بود که حسش بود...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حسش نیست. حس همین نوشتن هم نیست. تنها دغدغه ایست برای نوشتن. چیزی شبیه ادرار بعد از خاب. حال نمیدهد. اما باید کرد. از روی بیچارگی مینویسم. گاهی شاد میشوم. گاهی غمگین. گاهی هم بی حس...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن وقت هی تکرار میکنم. هی .هی...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 18:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-540.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراوشات ذهن یک مجروح</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-539.aspx</link>
<description>
لیوان را میگذارم سر جایش تا نظم آشپزخانه برگردد سر جایش و این یعنی لیوان ، نظم آشپزخانه است. بعد مینشینم روی صندلی تا کمی حالم جا بیاید. قطره های وحشی خون از دستم میچکد. دستم گرم شده است. نگاه میکنم به رد سرخی که از حرکتم توی آشپزخانه باقی مانده. به نظر نمیرسد چند قطره خون بتوانند این همه سلیطه بازی در بیاورند و همه جا را سرخ کنند.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امسال نرفتم سر قبر مادربزرگ. همین است دیگر ، خاک مرده سرد است. ما هم یک روز پدربزرگ میشویم و میمیریم آن وقت چند سال که بگذرد کسی سر قبر ما هم نمی آید. نه ، چند سال هم نه. ما ها خیلی جوانهای باوفایی بودیم که همین چند سال را رفتیم سر قبر گذشتگانمان. آخ که چقدر دلم میگیرد. اصلن حسش را ندارم که مرگ عزیزان را تحمل کنم. پدر ، مادر ، مادربزرگ ، فکر میکنم اگر همینطور مثل بچه ی آدم زندگی کنم و خودم را در معرض هیچ خطر کشنده ای قرار ندهم نهایتن آن قدر زنده میمانم که مرگ همه ی اینها را ببینم. آخ که زندگی چقدر چیز داغان و لهی است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دستمال را برمیدارم و میگذارم روی بریدگی. اینطوری که بند نمیآید. از این بریدگی های سوسولی نیست. بریدگی درست و درمانیست. پدر و مادر دار. حتا این پرزهای دستمال کاغذی میتواند بدترش کند. همین دستمال ها که توی چین با آشغال تولید میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا ، ازت انتظاری ندارم ، فقط یک لحظه وجود داشته باش و کلن چین را shift+delete کن و بعد دیگر وجود هم نداشتی به تخمم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن سال که رفته بودیم مشهد خیلی جالب بود. هرگز فکر نمیکردم دیگر هرگز خانواده را چنین صمیمی نمیببینم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که ندیدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما بدبخت بیچاره ها همیشه هشمان گرو نهمان است. یک جور قرار و قانون دنیوی شده است. فرقی هم ندارد این دنیا باشد یا آن دنیا. مثلن شما تصور کنید هرگز کسی از صدام یا هیتلر میپرسد که چرا نماز نخانده؟ یا روزه نگرفته؟ یا چرا خدا را عبادت نکرده؟ نه جانم. آنها مستقیمن میروند جهنم. البته که ما هم میرویم جهنم. اما همان اول کاری که نمیفرستند. بلکه اول کاری دو سه تا فرشته ی مسخره ی کودن را میفرستند سراغمان برای بازجویی. بعد حتا به اینکه &quot;آن بار که شک داشتی وضو داری یا نه چرا نماز خاندی &quot; هم گیر میدهند. یعنی سوالات مسخره و کسشر. بعدش هم میفرستند همان جهنم و آن وقت میبینیم همه ی جا خوب ها را صدام و هیتلر گرفته اند و ما یا باید برویم توی دسته ی صدام یا دسته ی هیتلر. یا علیه هر دو بجنگیم و بمیریم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلند میشوم و دستم را زیر شیر آب میگیرم. شیر آب سرد. اما نه ، افاقه نمیکند. این دست ، دیگر دست بشو نیست. نکند از کار بیفتد و دیگر نتوانم ساز...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سازمان سنجش نتیجه ها را اعلام نکرده. دوست ندارد بکند. من همچنان منتظرم که بیایند دم شرکت بگویند &quot;آقای قربانپور ، شما قبول شده اید ، بیایید با ما برویم&quot; بعد یک مرد سیاهپوست بیاید و دو دستش را باز کند و توی یکی قرص قرمز باشد و یکی قرص آبی! اسم مرد هم باشد &quot;دامبلدور&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه ترکیبهای مسخره ای...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خونم بند نمی آید. نباید هم بیاید. خون که بند نمی آید! خون وقتی شروع میشود به ریختن ، میریزد تا تمام شود. دنیا تمام شود. قصه ی قابیل را که شنیده اید؟ همان خون اول بود. حالا دیگر بند نمی آید تا دنیا تمام شود.بعد یک هفته طول میکشد تا جای زخم خوب شود و حدود سه ماه طول میکشد تا محو شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در برخی موارد دیده شده جای زخم تا ابد میماند. بله ، جای زخم تا ابد میماند. اصلن معنی کلمه ی &quot;زخم&quot; در زبان تموبیلی که وجود خارجی ندارد و ساخته ی ذهن خودم است میشود همان &quot;دائم و همیشگی و نامیرا&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به دور و برم نگاه میکنم. باید از کسی کمک بخاهم. اما کسی نیست. همیشه همین است. هر وقت کمک میخاهی کسی نیست. و وقتی میخاهی کسی نباشد همه میگویند &quot;عزیزم کمک نمیخای؟&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نه نمیخام. برو گم شو...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خون بند آمده . زخم عمیق نیست. فعلن بی حس است. بعدن گز گز خاهد کرد. رویش را کمی پنبه میگذارم و چسب میزنم. باید بروم. کلی از کارهای مانده...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 05:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-539.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشکل تو</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-538.aspx</link>
<description>
میخاهم من باشم ، تو باشی و آرامش. مهم نیست کِی؟ اصلن فکر کن پیر باشیم. کجا؟ همین گوشه کنار. جایی نه چندان دنج. جایی که دست همه به ما برسد. تو پیر باشی و من نیز. استکان چای توی دستم انقدر تکان بخورد تا سرد شود و نصفه. تو هم دور از چشمم بستنی بخوری بدجنس. خوب چرا از این کارها میکنی؟ انگار من چشم به بستنی های تو دارم.  خوب برایت ضرر دارد. تازه نوشابه هم میخوری میدانم. فکر نکن نمیفهمم که دختر کوچکمان همیشه وقتی از دانشگاه بر میکردد برایت کوکا میخرد!!!&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آه ، باز یادم رفت ، میخاهم تو باشی و من. روی این صندلی ها که پایه ی گرد دارد بنشینم. مدام چای بخورم یا کتاب بخانم. همیشه هم زمستان باشد و شومینه هم روشن. همیشه شب باشد. یا نه ، عصر هم خوب است. عصرهای بیکار بودن ، کنار یار بودن ، دست کمی از شب ندارد! بعد تو بافتنی ... نه، خیلی کلیشه ایست ، تو یک کار جالب کنی ، مثلن گیم کنی، نه از گیم خوشت نمی آید ، میتوانی مثلن فوتبال ببینی یا یک چیز دیگر که خوشت بیاید و بتواند ساعتها وقتت را پر کند. من هم هر چند دقیقه با استرس سرم را برگردانم و نگاهی به تو بیندازم و آرام بگیرم و باقی کتاب را بخانم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میخاهم تو باشی و من. پیر باشیم مهم نیست. چند تا بچه و نوه. حقوق بازنشستگی. من و تو و آرامش. هر روز غروب به هم نگاه کنیم و بگوییم امروز هم نیامد. منظورمان هم مرگ باشد. بعد یک روز بیاید چه؟ نه نه. بی خیالش. من  باشم و تو باشی و آرامش. مهم نیست بعدش چه میشود. موهایمان مثل پوستت سفید شده باشد. خنده هایت هنوز قشنگ باشد و از ته دل. بعد من صدایت کنم &quot;دختر&quot; تو بگویی &quot;هَن&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میخاهم تو باشی ، من دیگر نباشم. مهم نیست که اذیت بشوی. نمیتوانم این چیزها را که نوشتم ، پیر که شدیم ، تصور کنم و تو نباشی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر تو هم مثل من نمیتوانی ، دیگر مشکل توست...&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 01:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-538.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایش گا!</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-537.aspx</link>
<description>جمعه به بیست و پنجمین نمایشگاه بین الاسلامی کتاب تهران رفته بودم&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 11:56:24 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-537.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظه ها</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-536.aspx</link>
<description>لحظه هایی هم هست توی زندگی آدم ، پر از خالی. پر از بی اتفاقی. پر از بی خبری. پر از بی حرکتی و بی کاری. لحظه هایی که مثلن دوست داری بروی پرده ها را کنار بزنی و بیرون را نگاه کنی. اما بیرون چه چیزی در انتظار آدم است؟ هیچ!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لحظه هایی که دوست داری بروی روی تراس ، نه نه ، تراس خوب نیست، بروی روی ، اصلن چرا روی؟ بروی یک جایی که باد نیاید ، بعد سیگار بکشی. اما سیگار کام آدم را تلخ میکند. تازگی ها میگویند برای سلامتی هم مضر است! هه. سلامتی! سلامتی؟ از چه حرف میزنم؟ کدام سلامتی؟ دقیقن کجای این دنیا سلامت است؟ آدمهایی که بی هیچ دلیلی هم را میکشند؟ مردمی که بی هیچ دلیلی هم را نمیکشند؟ مردمی که بی هیچ دلیلی هر کاری میکنند و نمیکنند؟ یا مردمی که فکر میکنند حق با آنهاست؟ واقعن عجیب است. چطور ممکن است دو دسته آدم با هم در جنگ باشند و هر کدام فکر کنند حق با خودشان است؟ آیا مفهومی احمقانه تر از حق (همان حقی که آنها از آن دم میزنند) وجود دارد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لحظه هایی هست توی زندگی ، مثل وقتهایی که مینشینی مقابل دوربین یک عکاس تا عکست را بیندازد. همان چند ثانیه که هیچ کس حرفی نمیزند و همه ی جهان منتظر است تا انگشت عکاس فشار داده شود. لحظه هایی شبیه وقتی که نشسته ای تا آرایشگر موهایت را کوتاه کند و چند ثانیه حواسش میرود سمت کنترل تلویزیون ، لحظه های بی تفاوتی و بی کاری. لحظه هایی پر از فکرهای بی دلیل و بی مقدار. لحظه هایی پر از عمق و سطح. لحظه هایی پر از انتشار هزاران ترانه ی بی صدا توی ذهن. لحظه هایی که آدم عمیق میشود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تنها در این لحظه ها ، آدمها را میتوان دوست داشت!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 08:46:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-536.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدیر عامل مترو!!!</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-535.aspx</link>
<description>توی آمریکا و اروپا یکی کونش پاره میشه تحصیلات دانشگاهیشو تموم میکنه تازه مثلن میشه کارمند یا کارشناس. بعد کلی خوب باید کار کنه و کلی از خودش هوش نشون بده و تازه شانسم همراهش باشه تا مثلن بعد از چند سال بشه مدیری رئیسی چیزی. اما توی ایران میشه یه لیسانس چسکی رو ده سال طولش داد و همزمان مدیر چند تا شرکت بزرگ و پدر مادر دار بود. بعد میشه با بور خوردن تو جریانات سیاسی تخمی کیری مدیر بخشهای بالاتر شد و نهایتن میشه توی 30 سالگی ، تازه لیسانسو گرفت و توی یه رشته کاملن غیر مرتبط ، مدیر بزرگترین سامانه حمل و نقل کشور شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.sokhane-ashena.com/akh-v/90/4/644.php&quot;&gt;بله دوستان آقای علی محمد قلی ها مدیر متروی تهرانو میگم که با حکم سردار خلبان مدیر عامل مترو شده!!!&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;422&quot; height=&quot;281&quot; src=&quot;http://www.persiankhodro.com/news_images/image_news_534.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;خدا شاهده من بیشتر از 50 تا آدم 30 ساله و بالاتر میشناسم که یا کار ندارن یا کار سیاه دارن. این مملکت فکر میکنین درست میشه؟ اینطوری بالاخره به جایی میرسیم؟ نه عزیزای من. خانه ، خانه که چه عرض کنم ، این ویرانه از پای بست ویران است.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 21:27:28 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-535.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن نگاهت</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-534.aspx</link>
<description>کتابی که هر روز اضافه شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر روز زیادتر شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رشد کند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کتابی که هر روز بیشتر ذهن مرا درگیر کند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کتابی که چیزها بیاموزد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کتابی همیشگی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کتابی که مدام باز شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بسته شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و بیاموزد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چشمهایت&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 00:56:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-534.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمزی</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-533.aspx</link>
<description>اولی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دومی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سومی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سومی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سومی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;:)&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 11:43:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-533.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مائده ی زمینی ما</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-532.aspx</link>
<description>
1- مقوا را که دیده اید؟ اینها را برمیدارند به مقدار زیاد. بعد چرخ میکنند. با دستگاه های چرخ کن صنعتی. جوری که نه درشت باشد نه ریز. بعد همه را میگذارند توی ظرفهای بزرگ آب تا دو سه هفته بماند. توی هر ظرف هم چند صد گرم چربی گاو می اندازند. بعد مقواها تبدیل میشود به خمیری قهوه ای. روی آن به صورت قطره ای رنگ سفید میپاشند تا نقطه نقطه های سفید تولید شود. بعد کمی نمک میزنند و به شکل لوله های 15 سانتی با قطر 4 سانتی متر در می آورند.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2 - آرد برنج حاصل از خورده ریز ها و برنجهای فرسوده و کرم خورده و فاسد و پلوهای اضافه ی همه رستورانهای کشور را جمع میکنند و همه را تبدیل به پودر میکنند و بعد توی دیگهای بخار نیروگاه اتمی بوشهر به مدت دو هفته میپزند و بعد خمیر سفید به دست آمده را با دستگاه های حرفه ای قالب گیری که از این همه شرکت ماکارونی سازی ِ ورشکسته باقی مانده ، تبدیل به حجمهای ریز ِ اندازه ی برنج میکنند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3 - آب و کمی اسید را با نوعی اسفنج صنعتی چرب و رنگ قرمز به هم در قالبهایی گرد و یک اندازه میریزند و با چوب باقی مانده از کارخانه کبریت سازی یک دکمه هم ته ان فشار میدهند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این سه مورد به ترتیب کباب کوبیده و برنج و گوجه را تشکیل میدهد. اینها را همینطوری توی ظرفهای آلومینیومی که از آب کردن حلبهای روغن به دست آمده میگذارند و همه را با هم توی فرهای بزرگ کمی گرما میدهند و میشود چلوکباب کوبیده. همین کوبیده ای که میدهند ما بیچاره ها بخوریم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا من مدتی خیره ماندم به این مترسک ِ چلوکوبیده. بعد قرچ قروچ نان خشک شده با نیمروی بدون روغن در ظرف نچسبی که تمام روکشش رفته را به آن ترجیح دادم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آندره ژید عزیز باید بیاید این کوبیده ی ما را ببیند و درباره مائده های زمینی(پ.ن) اش تجدید نظر کند!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن : از جهت معنی ؛ مائده = سفره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پس نوشته : با شلیک هوا به آب ِ معمولی ، آب گازدار به دست می آورند. سپس با طعم دهنده های بسیار قوی و ایجاد واکنش هایی عجیب که آب را تبدیل به شکر صنعتی میکند آن را شیرین میکنند. سپس دو سه تا لنگ حمام را توی آب میخیسانند تا رنگ پس دهد و رنگ به دست آمده را که متمایل به نارنجیست به آب شیرین شده اضافه میکنند. میشود نوشابه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مسلمن ترجیح میدهم که ننویسم ماست را چطور تولید میکنند...&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 10 Apr 2012 21:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-532.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاه قرمزی 90 و 91</title>
<link>http://3rang.blogfa.com/post-531.aspx</link>
<description>اصلن نه میخام بحث علمی کنم و نه تاریخی. نه حتا میخام درباره مزیت های یک برنامه یا یک هنر یا یک اثر حرف بزنم و داد حمایت سر بدم و نه میخام موضع بگیرم. نه میخام حرف مفت و زیادی بزنم و هی تعریف و تمجید کنم و نه هی شکایت و آه و ناله و نفرین. نه بحث جدی و نه بحث طنز. نه اصلن بحثی کنم! فقط میخام یه پاراگراف براتون بنویسم که تا تهشو خودتون برین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از بهمن 87 تا حالا تلویزیون ندیدم. ینی نه اینکه بیاین حالا گیر بدین ینی نه فوتبال دیدی نه برنامه ی علمی نه اخبار نه هیچی. خوب گذری ممکن بود ببینم. اما هرگز نشد دست ببرم به کنترل تا روشن کنم ببینم چی نشون میده. ینی تماشاگر تلویزیون نشدم. آره گاهی شد داشتم رد میشدم از جلوش دیدم یه چیز جالبه نشستم چن دقه. گاهی شد بابام صدام کرد که برم ببینم رفتم دیدم. اونم در حد چن دقیقه. اما به طور کلی و معنایی از بهمن سال 87 دیگه تماشاچی تلویزیون نبودم. نه فقط تلویزیون ایران. بلکه حتا شبکه های دیگه. من فیلم میبینم فقط. و خبرها رو میخونم. و بعضی برنامه های مهم رو از اینترنت دانلود میکنم و میبینم. من به تلویزیون هیچ علاقه ای ندارم و خوشحالم از این بابت. خوشحالم که معتاد و وابسته ش نیستم. خوشحالم که میتونم در زندگی آیندم توی خونه ای زندگی کنم که تلویزیون توش نباشه. اما به جرات میگم اگه فقط 30 درصد ، نه نه ، زیاده ، 20 درصد ، فقط 20 درصد ِ برنامه های تلویزیونهای مختلف ، همه ی تلویزیونهای همه ی شبکه ها رو عرض میکنما ، به زیبایی و منحصربه فردیِ این 20 و خورده ای قسمت ِ کلاه قرمزی باشن که توی عید پارسال و امسال پخش شد ، اونوقت حتمن میرم یه تلویزیون گنده و خوب میخرم. با یه دست مبل راحتی که بذارم جلوش!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن : چقدر این حمید جبلی و ایرج طهماسب رو دوست دارم :)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن : تازه من نسخه دانلود شده ی بی کیفیتش رو دیدم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 19:47:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>3rang</dc:creator>
<guid>http://3rang.blogfa.com/post-531.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

