تبليغاتX
سه رنگ - تیم پارا المپیک گردان دانشجویی
خاطرات سه شنبه 8 اردیبهشت 88
امروز صبح همه ما را به خط کردند و بعد ما چند تایی که به قول بچه ها تیم پارا المپیک گردان هستیم (معاف از رزم ها و منشی ها) رفتیم سر کار خودمان و بچه های دیگر رژه رفتند.وقت ناهار که برگشتیم همه می گفتند حامد( همانکه نمک بود و خیلی مزه می پراند) دل پیش نماز ما ( که مسئول عقیدتی هم هست) به دست آورده. گویا وقت نماز حاجی گفته که کی بلده قرآن بخونه.حامد هم بلند شد و رفت میکروفون را که گرفت غوغا کرد.هم قران خواند.هم نوحه.هم شعر و هم یک عالمه صلوات برای انبیاء و ائمه و رهبر و مراجع تقلید گرفت.حاجی هم حال کرد و باهاش روبوسی کرد.
روزها دارد کم کم می گذرد.گویی دیگر غمی نیست و کمتر مشکلی پیش خواهد آمد.فقط اینکه تازه من متوجه گذشت زمان شده ام.این همه از سربازی ام نوشته ام و امروز فقط چند روز از آن می گذرد.یک سال و نیم را چگونه می شود طی کرد؟

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43 توسط فرشید قربانپور |