تبليغاتX
سه رنگ - نیمه ی غائب
خاطرات یک شنبه 6 اردیبهشت 88
ساعت 4:40 بیدار باش. صبحانه تخم مرغ پخته داشتیم با پنیر.بد نبود.کم کم بچه ها دارند به فضای پادگان و خدمت عادت می کنند.البته هنوز خیلی زود است اما احتمالا دوران آموزشی خوبی را سپری خواهیم کرد.ساعت 7 آمدم ارکان و تا 1 اینجا بودم.برای ناهار دیر رسیدم و قرمه سبزی سرد بدون گوشت نصیبم شد.بعد از ظهر کسی در ارکان نبود جز یک افسر وظیفه 8 ماه خدمتی که با هم کمی اختلاط کردیم و بعد من نشستم به خواندن کتابی که از دیشب شروع کرده بودم.نیمه ی غائب از حسین سناپور.
حالا که توی پادگان هستیم پشیمانم که چرا این کتاب را زودتر نخوانده بودم. حدود 6 سال پیش این کتاب را یکی از دوستانم که خیلی هم برایم عزیز بود به من پیشنهاد کرد و من آن را تهیه کردم اما هرگز نخواندم.جمعه که داشتم می آمدم به پادگان گفتم برش دارم شاید خواندمش.و حالا عجیب مرا جلب خود کرده است.نمی دانم کتاب واقعا زیباست یا شرایط اطرافم مرا به آن گره زده؟
بعد از ساعت 5 عصر همه مان عکس گرفتیم.با کله های تراشیده و لباس های خاکی و آشفتگی عجیبی که در چهره هایمان بود شبیه جنگ زده ها نشستیم و یکی از ما عکس گرفت.عکس هایی با زمینه های آبی.
امروز سرکار رمضانی که یک مهناوی است (یعنی گروهبان) و آموزش ما را بعهده دارد و متولد 67 است (!) و احتمالا بسیار تخس، دمار از روزگار بچه ها در آورد و گویا همه از دستش شاکی شدند.شب با بچه ها ، مثل این پیرزن ها، جلسه گذاشتیم و تصمیم گرفتیم به زودی حالش را بگیریم.بدترین زمان در آموزشی زمان خواب است چون می دانی که چند ساعت بعد روز جدیدی آغاز می شود.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:40 توسط فرشید قربانپور |