خاطرات شنبه 5 اردیبهشت 88
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز خستگی دیروز توی بدنم مانده بود.آخر جمعه تا 11 صبح خواب بودم و در بهترین حالت و با کلی تلاش ساعت 11 شب جمعه در خوابگاه به خواب رفتم.ساعت 4:30 صبح بیدار باش بود.همه به خط شدیم و صف کشیدیم تا برای خوردن صبحانه برویم. صبحانه نان بربری بود و کره و مربا.هرگز در عمرم به خوشمزه بودن این ترکیب در این حد پی نبرده بودم.در آن ساعت روز و آن خستگی و گشنگی و با آن همه اشتهای عجیبی که سرباز بودن به معده ی انسان تلقین می کند آن صبحانه از بهترین چلوکباب ها هم لذیذتر بود.تا جاییکه سهم خودم را خوردم و دوباره رفتم ته صف و از نو نان بربری و کره و مربا گرفتم!
بعد از صبحانه جلوی ساختمان گروهان دوم جمع شدیم و سرکار عبداللهی مشغول آموختن اصول اولیه رژه به ما شد.مثل خبردار ، از راست نظام ، قدم رو و...
چند دقیقه که راه افتادیم کسی آمد و سجاد را برد. مسئول امور اداری گردان ما ، احمدیان ، آدم خیلی جالبی است.کمی چاق و خنده رو که با مهرداد ، یکی از دوستان صمیمی من که چند دوره پیش اینجا سرباز بود ، بسیار رفیق است.او کار سجاد را درست کرد تا بشود منشی گردان. یعنی بخور و بخواب.چون منشی غیر از کارهای کامپیوتری کار دیگری ندارد و از رژه و نگهبانی و... هم معاف است.
سجاد که از صف خارج شد با خودم گفتم کارش درست شد و سر ما بی کلاه ماند.اما چند دقیقه بعد سجاد آمد و مرا هم با خودش برد. ساعت 9 صبح بود که من شدم منشی بخش رایانه ارکان آموزش.در کلام ساده تر یعنی خنده و کمی تایپ و مطالعه. اینجا در اتاق کامپیوتر ارکان دو نفر هستند غیر از من.یکی سرکار حمزوی که حدود 37 دارد و شیرازی است و بسیار آدم جالبی است و صمیمیت خاصی در رفتارش هست.البته او چند روز دیگر از اینجا می رود به منجیل. دیگری سرکار زلفب گل است که یک سال از من کوچکتر است و از آن آدمهای دوست داشتنی که کارشان همیشه خندیدن است.اتفاقا فیلم باز هم هست.خلاصه جای بدی نیست.روزها تا ساعت 5 اینجا هستم و بعد می روم خوابگاه.فعلا که داریم عادت می کنیم. امروز روز خوبی بود و خیلی خوش شانس بودم.فکر کنم به خاطر صبحانه پر از انرژی مثبت امروز بود!
کار من اینجا فقط تایپ است و پرینت و در عمده زمانی حضورم در حال خندیدن به خاطرات قشنگ سرکار زلفی هستم.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:40 توسط فرشید قربانپور
|