این روزها روزهاییه که از متین دورم و روزهای بچه ننه بازی و نق نق زدن
اون تهرانه و من اینجا سربازم
بوده ای یارم و نیستی
عشق تو دارم و نیستی
گم شدم من به صحراها
خسته و خوارم و نیستی
شب که بود دیدمت در خواب
حال بیدارم و نیستی
مست بودم کنار من بودی
حال هوشیارم و نیستی
از خیالت برون نمی آیم
هستی افکارم و نیستی
ای که تو درد و تو درمان
من که بیمارم و نیستی
ناله هایم چرا نمی شنوی
اشک می بارم و نیستی
من نیازم همیشه دیدن توست
حال من زارم و نیستی
رفتی اما هنوز در عشقت
من گرفتارم و نیستی
بی حضورت به مرگ ناچارم
حال ناچارم و نیستی
آخرین حرف را زنم که دگر
آخر کارم و نیستی
من تو را دوست می دارم
دوستت دارم و نیستی
http://dore55.blogfa.com
منتشر شد.
نظر يادتان نرود!!!
خاطرات شنبه 12 اردیبهشت 88
شنبه یک روز معمولی در پادگان بود. صبح به آرامی گذشت و ظهر شد . گل بیات ( مسوول ارکان) به من گفت : برو ببین میاندوآبی چکارت دارد. رفتم. مقداری مطالب و جزوه برای تایپ داشت تا انجام دهم. ناهار که خوردیم برگشتم به ارکان تا تایپ ها را انجام دهم اما ارکان بسته بود. من هم دیدم اگر حالا به جمع بچه ها بروم رژه و تمرین روی شاخش است. حس درونی عمیق و قدرتمندی به نام تنبلی بر تمام تفکرات دیگرم غلبه کرد و به همراه حامد که اصولا تمام وجودش پر از همین حس است به مسجد رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم. بعد از ساعت پنج و بعد از تماس گرفتن , رفتیم باشگاه پادگان . تیم دانشجوها و تیم کادری ها با هم مسابقه ی فوتبال گذاشته بودند. یاد آن فیلم هندی افتادم که یک تیم از بروبچه های هندی سر محصول کشاورزی شان با یک تیم از انگلیسی ها کریکت بازی کردند و به آن شکل حماسی برنده شدند. ما هم برنده شدیم. این برد هرچند چیز مهمی نبود اما برای ما واقعا خوشحال کننده بود. اینجا روزها کم کم دارد با سرعت بیشتری می گذرد . روزهای بهانه و تردید .
منشی معزول
خاطرات یکشنبه 13 اردیبهشت 88
یک شنبه روز بدی بود. بعد از آمارگیری صبح در حال رفتن به ارکان بودم که میاندوآبی ( فرمانده ی گردان) مرا در راه دید و صدا کرد و با توپ و تشر گفت که بروم پیش بچه ها و با آنها ورزش کنم. من هم رفتم . چند دور دویدیم و کمی ورزش کردیم. میاندوآبی هم آمد داخل میدان و کنار عبداللهی ایستاد. چند کلمه با هم حرف زدند و بعد عبداللهی مرا صدا کرد. به من گفت برو مطالبی که جناب داده بود برای تایپ بیار و بعد باید بری زندان! من خیلی کپ کرده بودم. البته می دانستم که زندان خیلی هم سخت نیست. اما نگران بعد از ظهر بودم که قرار بود مامان و بابا بیایند دیدنم. فکر کنم بخاطر اینکه هنوز آن مطالب تایپ نشده بود میاندوآبی خواست مرا تنبیه کند.
آمدم ارکان و گل بیات وقتی موضوع را شنید رفت و با میاندوآبی صحبت کرد. زندان رفتنم منتفی شد اما دیگر منشی ارکان هم نبودم. خیلی نازاحت بودم و واقعا اعصابم خرد بود.دیگر باید مثل بقیه بچه ها رژه می رفتم پاس می دادم نظافت می کردم و از آنجا که این کارها را برای خودم زیادی سخت فکر می کردم انتظار روزهای سختی را داشتم. یک شنبه در کل بسیار بد شروع شد.
بعد از ورزش کلاس های عقیدتی داشتیم. استاد اول روحانی بود و دومی شخصی.درباره ی مسایل و موضوعات مربوط به حدیث , احکام و اینجور ماجرا ها صحبت کردند. توی کلاس که نشسته بودیم صدای قار و قور شکم بچه ها فضای جالب و به نوعی تاسف بار را فراهم آورده بود که سوال بزرگی را در ذهن تداعی می کرد؛ این ماجراها برای چیست؟ پدر و مادرم بعد از ظهر آمدند. نمی دانم چه حسابی است که دیدن آنها بیشتر از اینکه دلم را باز کند دلگیرم کرد و باعث شد که بغض گلویم را بفشارد. حقا که آدم ضعیفی هستم.
یک سرباز واقعی
خاطرات دوشنبه 14 اردیبهشت 88
دوشنبه شروع شد و از همان لحظه ی اول اضطراب شدیدی در دل من ایجاد شد. احساس روزی بد که تنها دستاوردش خیالی ناراحت و اعصابی به هم ریخته بود. تازه می فهمیدم بچه های دیگر روزهای اول چه حالی داشتند. از طرفی وجدانم خیلی راحت تر بود چون حالا دیگر ورزش می کردم و رژه می رفتم نگهبانی می دادم و به معنای واقعی یک سرباز بودم. برای اولین بار همان دوشنبه سرکار عبداللهی که در غیبت شهابی همه کاره ی گروهان شده بود به من گیر داد و گفت: قربانپور اگر من هم مثل تو دو هفته در ارکان بیکار بودم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دادم حالا توی ورزش ها کم می آوردم.
آن روز این جمله را اینقدر تکرار کرد که تمام بچه ها جزء به جزء آن را با لحن خود سرکار که لحنی بسیار جالب و فیلم گونه بود از بر کرده بودند و مدام به من همین را می گفتند. جالب بود که در حدود یک ساعت سرکار عبداللهی کاری کرد که همه اسم مرا از بر کنند.من به شدت از حرف عبد اللهی عصبانی شدم به خصوص اینکه گفت: کار مفیدی انجام نداده ای. نمی دانم کار مفید از دید او چیست. شاید فقط دویدن و رژه رفتن و گفتن چیزهایی مبنی بر احترام ساختگی تو به مقام بالاتر کار مفید باشد.مجموعه ای از دروغ ها که به شکل زیبایی کنار هم چیده شده اند! سرکارعبداللهی لحن جالبی در سخن گفتن دارد.آنجورکه به آدم نزدیک می شود و به چشمهایت زل می زند و طلبکارانه می پرسد "اسمت چی بود؟" حالت شخصی را دارد که مگس کشی در دست گرفته و در حال شکار یک مگس است!تکیه کلامهای دیگرش هم "پا بچسبون" ، "دستور چی بود؟" و "بدون صحبت" که این آخری را دقیقا مثلخواننده های راک می گوید. بعد از اینکه ورزش تمام شد به دستور عبداللهی یک دور بیشتر از تمام بچه ها دور میدان دویدم . به قول خودش می خواست من زودتر به آمادگی باقی بچه ها برسم.
در همین روز دو شنبه شاید من حدود یک و نیم کیلو وزن کم کردم . اواخر تمرین رژه که شد از بس به من فشار آمده بود بوی خون از نفسم می آمد. احساس می کردم تمام سیگارهایی که در این چند سال اخیر کشیده ام از ریه هایم بیرون می زند.البته چیزی به من ثابت شد و آن اینکه توانایی تحمل آخرین درجه ی تمرینات نظامی را دارم و این نشان می داد که در ادامه روزهای بهتری در انتظار است. در ضمن حس عجیبی در من شکل گرفته بود که مرا وادار می کرد به خودم ثابت کنم که حتی کارهایی را که سرکار عبداللهی و امثالش مفید می پندارند می توانم انجام دهم.امثال این سرکار ها به هیچ وجه تصوری از تخصص در علوم و فنون غیر نظامی ندارند و نادانسته های زندگی شان بسیار بیشتر از دانسته هایشان است.البته اینها خود به تنهایی محکومین این محکمه نیستند. موضوع این است که باید آن جریانی را که نیروهای نظامی را اینگونه غیرمنعطف پرورش می دهد محاکمه کرد. جریانی که هیچ دستاورد مثبتی ندارد. دوشنبه گذشت . چهاردهمین روز ادریبهشت. 14 روز از خدمت رفت.امروز چند نفر از سازمان عقیدتی کل آمده بودند و نام چند تا از دانشجوها را نوشتند تا احیانا در سازمان عقیدتی تقسیم شوند. نمی دانم تا چه حد تاثیر دارد من هم نام نویسی کردم.
نامه به رمضانی
خاطرات سه شنبه 15 اردیبهشت 88
صبح کمی ورزش کردیم. این ورزش ها کم کم دارد به من می سازد. درست است که کمی بدنم از حالت اصلی فاصله گرفته و ضعیف شده ام .مثلا پایم در حد مرگ درد می کند.اما جالب است که امروز کلا نفس کم نیاوردم و تنها چیزی که باعث شد نتوانم تا اخر با بچه ها بدوم درد ساق پایم بود . خدا این کلاس های عقیدتی را از ما نگیرد.امروز کلا پرید. صبح پر از کلاس های عقیدتی بود و بعد از ظهر یک کلاس جنگ انفرادی داشتیم که رمضانی( همان که متولد 67 است) مثلا استاد بود.تبحر لازم حتی در حد روخوانی از جزوه را نداشت و خیلی اوقات کلمات را اشتباه می خواند.چند دقیقه ای که درس داد بعدش گفت همه نظر شخصی تون رو درباره ی من بنویسین. از این حرکتهایی که عموما نوجوانان بین 15 تا 17 ساله انجام می دهند. اتفاقا من در نظری که برایش نوشتم این را گفتم. صحنه ی جالبی بود. یکی یکی همان جلوی ما نامه ها را خواند و هرکدام را که می توانست جواب داد. مثلا یکی از نامه ها را که خواند لبخندی زد و گفت خوشتیپ خودتی.احتمالا یکی از بچه ها برایش نوشته بود که خوشتیپ هستی یا یکی دیگر از نامه ها را که خواندگفت خیلی خودتان را بزرگ فرض می کنید احتمالا یکی از بچه ها به سن بسیار پایین او نسبت به ما اشاره کرده بود. بعد یک سری از نوشته ها را دور ریخت و یک سری را با خودش برد و سه شنبه به همین راحتی تمام شد.
رقاصه های کچل
خاطرات چهارشنبه 16 اردیبهشت 88
یک روز دیگر با ورزش و بعد هم تمرین رژه . کم کم دارد از رژه خوشم می آید. حضور یک پارچه ی یک عالمه آدم کچل که سعی می کنند یکسری حرکات نمایشی را انجام دهند. شبیه رقاصه ها شده ایم.برایمان طبل و سنج می آورند و یکی هم مدام می گوید"خبر". و ما هم در عین حال که پای چپمان را نود درجه بالا می آوریم به موازات آن دست راستمان را نیز بالا می آوریم.نفس هایمان به شماره می افتد بعد سرگروهبان می گوید" نظر به راست" و ما فریاد می کشیم"الله اکبر" و بعد چشم در چشم کسی که مثلا از ما سان می بیند نگاه می کنیم و رژه می رویم. چند قدم بعد یا می گویند" آزاد باش" که ما راحت راه برویم یا می گویند"گروهان خیلی خوب" که ما هم فریاد می کشیم"سپاس جناب".همه چیز مثل هارمونی زیبای یک باله ی دلنشین است اما به قول بچه ها مطمئنم که وقتی پای جنگ در میان باشد برای غلبه بر دشمن خوب رژه رفتن هیچ سودی ندارد. امشب پاس اول خوابگاه بودم. ده شب تا یک ربع بعد از 12. باید بمانی و راه بروی تا مبادا کسی از تخت بیفتد, بد بخوابد , خواب بد ببیند یا نگهبان های دیگر خواب بمانند.اولین پاس نگهبانی این دوره ی من امشب بود.تجربه ای نوین.اما اشکالی ندارد فردا صبح می رویم خانه.
احتماتلا فردا چیزی نمی نویسم. چون فردا به مرخصی می رویم و تا جمعه 6 غروب خانه هستیم.اگر بدانید این زمان کوتاه چقدر لذت بخش است!
ساعت 4.5 امروز عصر رسیدم خونه . خبر رسید که خبر رسید که قطبی مربی شده. هواداران خشمگین به ماشین نیکبخت حمله کردن یک خودسوزی دیگر در مقابل ساختمان مجلس و یه عالمه اتفاق دیگه و یه عالمه اتفاق دیگه که از دیروز تا حالا افتاد و ما تو پادگان علاف بودیم!
از اونجا براتون بگم. دیروز صبح من به همراه 14 نفر دیگه شدیم مسئول نظافت سلف به مدت یک هفته. دیشب وقتی شام خوردیم چون آب و برق پادگان قطع بود ظرفا رو نشستیم و گذاشتیم واسه امروز.بعد از صبحانه ی امروز کل ظرفای صبحانه ی امروز و شام دیشب رو به سختی شستیم.کار سختی بود اما یه چیز جالب بود اینکه کار گروهی رو تجربه کردیم.بچه ها اونقدر غمخار هم بودن و خوب کارهای همدیگر رو کامل می کردن که خودم کیف کردم.بعد از صبحانه ما رو به صف کردن و حدود ساعت 10 بود که به همه به جز حدود 30 نفر برگ مرخصی یک روزه دادن. به هیچکدوم از بچه های نظافت برگه ندادن.به شهابی پور گفتیم چرا به بچه های نظافت مرخصی ندادین گفت نظافتچیا مرخصی نمیگیرن.یادم رفت بگم شهابی پور فرمانده گروهان ماست.متولد 64 مجرد و رشتیه.فکر کنم چندان آدم جالبی نیست . یه حالاتی داره که ادم احساس می کنه با یه بچه ای که حالا همه کاره شده طرفه!
خلاصه ما همه درگیر و افسرده از اینکه مرخصیمون مالیده رفتیم تو خوابگاه.ناهارو که خوردیم همتی مسئول آموزشمون که وظیفه هست اومد به من گفت اسم 6 نفر از نظافتچیا رو بنویسم که برن مرخصی.من گفتم خب چطوری انتخاب کنم؟ گفت هر کی بهتر کار کرد موقع نظافت سلف اسمشو بنویس.
نظافت که تموم شد اسم هر 14 نفر رو بردم پیشش گفتم همه سخت کار کردن و همه هم دوست دارن برن مرخصی.من نمی تونم انتخاب کنم!
خودش 6 نفر رو انتخاب کرد.به سجاد گفتم می خوای اسم تو رو هم بنویسم.گفت نه.
آخه این مرخصی که امروز گرفتیم تا فردا ساعت 8 شبه و چون فردا شب عقد کنان خواهر کوچیک سجاده مرخصی این شکلیش به دردش نمی خورد.البته خودش امروز با شهابی پور صحبت کرد که جمعه صبح تا شنبه صبح مرخصی بگیره و واسه همین به امید اینکه فردا صبح مرخصی بگیره و بره تا شنبه صبح امروز مرخصی نگرفت.سجاد واسه خاطر همین عقدکنان حتی تا حالا موهاشو نزده!
خدا کنه فردا حتمن بهش مرخصی بدن آخه خود شهابی پور فردا کشیکه و تو پادگان هست.
خلاصه سومین روز سربازی هم رفت. 72 ساعته شدیم. امروز از همه بیشتر صحنه تنبیه دانش آموزا توسط دانش اموزای دیگه دردناک بود.فرض کنید اینا با دیپلم یا زیر دیپلم اومدن که کادری شن بعد یکی که قیافش مثل نون لواشه و بیرون ببینیش یه تف هم براش نمیندازی چون فقط چند ماه زودتر از اینا اومده بالا سرشون می مونه و به اونا توهین می کنه. تنبیه می کنه. اگه سرشونو بخارونن باید حالت شنا بگیرن و با شماره یک برن پایین و با دو بیان بالا.بدترین چیزش اینه که گهگاه بین شماره یک و دو یه عالمه فاصله میوفته!
این بچه ها که بهشون می گن دانش آموز نسبت به ما که بهمون می گن دانشجو خیلی حسودیشون میشه چون ما واقعا توی پادگان (البته به نسبت اونا) حلوا حلوا میشیم!
یکی هم نیست این وسط بگه که جواب عقده ای شدن اینا رو ک میده؟ جواب اون دانش آموزی که با هزار آرزو اومد تا کادری بشه و دو هفته پیش رفت تو دریا که خودکشی کنه کی میده؟ یکی نیست که بپرسه این همه سختگیری به چه درد می خوره و دلیل این شکنجه ها و تخلیه روحیه ها چیه؟
البته جواب همه این سوالات روشنه... ارتش چرا نداره!برگه ها رو ازمون گرفتن گفتن ساعت 12 حسن رود خودتون رو معرفی کنین
ما هم توی اون سه 4 ساعت بیکاری خونه یکی از آشناها معطل شدیم و راس ساعت 12 دم در پادگان حسن رود بودیم
چند تا خانواده ها بودن با بچه هاشون
بعضی از بچه ها سن و سال بالایی داشتن
فکر کنم من یکی از کم سن و سال ترین اونا باشم!!!
نیم ساعتی دم پادگان موندیم تا فرستادنمون تو
به خط شدیم
رفتیم توی سالن ورزش
ساکامونو گشتن بعد بهمون گفتن برید فردا ساعت 9 صبح بیاین
خیلی جالب بود که یکی اومد با یه عالمه دفتر دستک گفت فردا ساعت 6 صبح اینجا باشین
بعد بچه ها گفتن 6 نمی رسیم
گفت اونایی که نمیرسن این طرف وایسن ما هم رفتیم اونطرف
وقتی دید تعداد زیاده گفت باشه فردا 7 بیاین
همون موقع یکی که احتمالن درجه اش از قبلیه بالاتر بود اومد چن تا نکته گفت و بعد اعلام کرد فردا ساعت 9 اینجا باشین
اگه یکم دیگه می موندیم به ظهر می رسید
حتی شاید می گفتن شنبه بیاین!
احتمال معاف شدن همه ما هم وجود داشت
نظامه دیگه چه میشه کرد؟
امروز از فرشید با موها و ریش زیاد و آشفته به فرشید بدون موها و ریش آشفته تبدیل شدم


مراسم مختصر ساعت حدود 9 شب برگزار شد
اصلا فکر نمی کردم اینقدر سریع تبدیل به سرباز وطن بشم
سرباز شدن و سرباختن چه ساده است
اونقدرها هم که فکر می کردم قیافم به هم ریخته نشد
خداروشکر
مثل عراقیا شدم
کمی اگر عربی یاد بگیرم میشم از بیخ...
فردا میخایم با سجاد و داداشش بریم هلیمی بزنیم و راه بیفتیم به پادگان
میگم خیلی جالبه ها
واقعا تاسف داره حال ارتش و نیرویی که ما سربازش باشیم!