مرشدي به شاگردش گفت: «در اين مسير كه ميروي، به دري ميرسي كه جملهاي روي آن نوشته شده است. برگرد و به من بگو كه آن جمله چه ميگويد.»
مريد تن و جان به جستجو سپرد و روزي بالاخره به آن در رسيد. آنگاه نزد مرشدش آمد و گفت: «جمله روي در اين بود: غير ممكن است.»
مرشد پرسيد: «آن جمله روي در بود يا روي ديوار؟»
مريد پاسخ داد: «روي در.»
مرشد گفت: «بسيار خوب. دستگيره را بچرخان و در را باز كن.»
مريد اطاعت كرد. وقتي در كاملاً باز شد، نوشته ديگر قابل مشاهده نبود.
مريد به راهش ادامه داد.
مكتوب ـ پائولوكوئيلو ـ وحيد بهلول
مرشد ميگويد:
«فرزند عزيزم، بايد چيزي به تو بگويم كه ممكن است آن را نداني. انديشيدهام كه چگونه اين خبر را برايت قابل تحملتر كنم، چگونه آن را در لفافههاي خوش رنگ بپيچم و بدان وعده بهشت و ملاقات با مجردات و توضيحات مبهم بيفزايم، اما فايدهاي ندارد.
نفس عميقي بكش و خود را آماده كن. ناچارم كه بيپرده سخن بگويم. به تو اطمينان ميدهم كه به صحت آنچه ميگويم وثوق كامل دارم. خطا و شك و ترديد در اين پيشگويي راهي ندارد.ُ
و آن اين است: تو خواهي مُرد.
همين فردا يا پنجاه سال بعد، اما دير يا زود خواهي مَُرد. حتي اگر غير از اين مطلوب تو باشد و حتي اگر آن موقع آرزوهايي در دل داشته باشي.
در آنچه امروز، فردا و در بقيه عمرت انجام ميدهي، به دقت انديشه كن.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو ـ وحيد بهلول
|
|