تبليغاتX
سه رنگ
غصه هایم شبیه نان شده اند
ریز و کوچک ولی گران شده اند
ابرهایی که بود روی سرم
قاتل هر چه آسمان شده اند
مردها روسری به سر شده اند
ریش ها پرچم زنان شده اند
جمع مردمنماهای مردمکش
وارث هر چه مال و جان شده اند
این هزاران چماغ چاق به دست
ای عجیبا که خسروان شده اند
بانگ های الله اکبر و فریاد
گم شده در فضای لامکان شده اند
در خیابان گلوله های تفنگ
پاسخ آرای حرفمان شده اند
روز و شب ها که معنی دگر دارد
لحظه هایی که قاتل زمان شده اند
نکته دانانمان درون زندان ها
هیچ دانانمان چه چیزدان شده اند
این جوان صورتان چه خسته چه پیر
ای عجب مردگان جوان شده اند
من دلم سخت سخت سخت می گرید
اشک هایم چه بیکران شده اند
نان نمی خواهم و عجیب سیرم چون
غصه هایم شبیه نان شده اند

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:13 توسط فرشید قربانپور |

امروز اعلام کردن که پرونده ی برنج مختومه هست

نمی دونم چه ماجراییه

میگن میزان فلزات موجود در 67 نوع برنج وارداتی کمتر از میزان مجاز بود!!!

دو تا نکته

اول اینکه ما 67 نوع برنج وارد می کنیم!

دوم اینکه وجود فلزات مذکور تایید شده اما میزانش اونقدر نیست که فعلا آدم رو بکشه پس مشکلی نداره

آخه ما بعد از اغتشاشات اخیر و با تاثیر این همه سال خوردن چیز ها و چیزهایی بد تر و سخت تر و آلوده تر از برنج وارداتی آلوده ، جونمون اینقدر سخت شده که آرسنیک و سرب هیچ کاری باهامون نمی کنه!

باشد که رستگار شویم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:30 توسط فرشید قربانپور |

بازی کریکت

خاطرات شنبه 12 اردیبهشت 88

شنبه یک روز معمولی در پادگان بود. صبح به آرامی گذشت و ظهر شد . گل بیات ( مسوول ارکان) به من گفت : برو ببین میاندوآبی چکارت دارد. رفتم. مقداری مطالب و جزوه برای تایپ داشت تا انجام دهم. ناهار که خوردیم برگشتم به ارکان تا تایپ ها را انجام دهم اما ارکان بسته بود. من هم دیدم اگر حالا به جمع بچه ها بروم رژه و تمرین روی شاخش است. حس درونی عمیق و قدرتمندی به نام تنبلی بر تمام تفکرات دیگرم غلبه کرد و به همراه حامد که اصولا تمام وجودش پر از همین حس است به مسجد رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم. بعد از ساعت پنج و بعد از تماس گرفتن , رفتیم باشگاه پادگان . تیم دانشجوها و تیم کادری ها با هم مسابقه ی فوتبال گذاشته بودند. یاد آن فیلم هندی افتادم که یک تیم از بروبچه های هندی سر محصول کشاورزی شان با یک تیم از انگلیسی ها کریکت بازی کردند و به آن شکل حماسی برنده شدند. ما هم برنده شدیم. این برد هرچند چیز مهمی نبود اما برای ما واقعا خوشحال کننده بود. اینجا روزها کم کم دارد با سرعت بیشتری می گذرد . روزهای بهانه و تردید .

 

منشی معزول

خاطرات یکشنبه 13 اردیبهشت 88

یک شنبه روز بدی بود. بعد از آمارگیری صبح در حال رفتن به ارکان بودم که میاندوآبی ( فرمانده ی گردان) مرا در راه دید و صدا کرد و با توپ و تشر گفت که بروم پیش بچه ها و با آنها ورزش کنم. من هم رفتم . چند دور دویدیم و کمی ورزش کردیم. میاندوآبی هم آمد داخل میدان و کنار عبداللهی ایستاد. چند کلمه با هم حرف زدند و بعد عبداللهی مرا صدا کرد. به من گفت برو مطالبی که جناب داده بود برای تایپ بیار و بعد باید بری زندان! من خیلی کپ کرده بودم. البته می دانستم که زندان خیلی هم سخت نیست. اما نگران بعد از ظهر بودم که قرار بود مامان و بابا بیایند دیدنم. فکر کنم بخاطر اینکه هنوز آن مطالب تایپ نشده بود میاندوآبی خواست مرا تنبیه کند.

آمدم ارکان و گل بیات وقتی موضوع را شنید رفت و با میاندوآبی صحبت کرد. زندان رفتنم منتفی شد اما دیگر منشی ارکان هم نبودم. خیلی نازاحت بودم و واقعا اعصابم خرد بود.دیگر باید مثل بقیه بچه ها رژه می رفتم پاس می دادم نظافت می کردم و از آنجا که این کارها را برای خودم زیادی سخت فکر می کردم انتظار روزهای سختی را داشتم. یک شنبه در کل بسیار بد شروع شد.

بعد از ورزش کلاس های عقیدتی داشتیم. استاد اول روحانی بود و دومی شخصی.درباره ی مسایل و موضوعات مربوط به حدیث , احکام و اینجور ماجرا ها صحبت کردند. توی کلاس که نشسته بودیم صدای قار و قور شکم بچه ها فضای جالب و به نوعی تاسف بار را فراهم آورده بود که سوال بزرگی را در ذهن تداعی می کرد؛ این ماجراها برای چیست؟ پدر و مادرم بعد از ظهر آمدند. نمی دانم چه حسابی است که دیدن آنها بیشتر از اینکه دلم را باز کند دلگیرم کرد و باعث شد که بغض گلویم را بفشارد. حقا که آدم ضعیفی هستم.

 

یک سرباز واقعی

خاطرات دوشنبه 14 اردیبهشت 88

دوشنبه شروع شد و از همان لحظه ی اول اضطراب شدیدی در دل من ایجاد شد. احساس روزی بد که تنها دستاوردش خیالی ناراحت و اعصابی به هم ریخته بود. تازه می فهمیدم بچه های دیگر روزهای اول چه حالی داشتند. از طرفی وجدانم خیلی راحت تر بود چون حالا دیگر ورزش می کردم و رژه می رفتم نگهبانی می دادم و به معنای واقعی یک سرباز بودم. برای اولین بار همان دوشنبه سرکار عبداللهی که در غیبت شهابی همه کاره ی گروهان شده بود به من گیر داد و گفت: قربانپور اگر من هم مثل تو دو هفته در ارکان بیکار بودم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دادم حالا توی ورزش ها کم می آوردم.

آن روز این جمله را اینقدر تکرار کرد که تمام بچه ها جزء به جزء آن را با لحن خود سرکار که لحنی بسیار جالب و فیلم گونه بود از بر کرده بودند و مدام به من همین را می گفتند. جالب بود که در حدود یک ساعت سرکار عبداللهی کاری کرد که همه اسم مرا از بر کنند.من به شدت از حرف عبد اللهی عصبانی شدم به خصوص اینکه گفت: کار مفیدی انجام نداده ای. نمی دانم کار مفید از دید او چیست. شاید فقط دویدن و رژه رفتن و گفتن چیزهایی مبنی بر احترام ساختگی تو به مقام بالاتر کار مفید باشد.مجموعه ای از دروغ ها که به شکل زیبایی کنار هم چیده شده اند! سرکارعبداللهی لحن جالبی در سخن گفتن دارد.آنجورکه به آدم نزدیک می شود و به چشمهایت زل می زند و طلبکارانه می پرسد "اسمت چی بود؟" حالت شخصی را دارد که مگس کشی در دست گرفته و در حال شکار یک مگس است!تکیه کلامهای دیگرش هم "پا بچسبون" ، "دستور چی بود؟" و "بدون صحبت" که این آخری را دقیقا مثلخواننده های راک می گوید. بعد از اینکه ورزش تمام شد به دستور عبداللهی یک دور بیشتر از تمام بچه ها دور میدان دویدم . به قول خودش می خواست من زودتر به آمادگی باقی بچه ها برسم.

در همین روز دو شنبه شاید من حدود یک و نیم کیلو وزن کم کردم . اواخر تمرین رژه که شد از بس به من فشار آمده بود بوی خون از نفسم می آمد. احساس می کردم تمام سیگارهایی که در این چند سال اخیر کشیده ام از ریه هایم بیرون می زند.البته چیزی به من ثابت شد و آن اینکه توانایی تحمل آخرین درجه ی تمرینات نظامی را دارم و این نشان می داد که در ادامه روزهای بهتری در انتظار است. در ضمن حس عجیبی در من شکل گرفته بود که مرا وادار می کرد به خودم ثابت کنم که حتی کارهایی را که سرکار عبداللهی و امثالش مفید می پندارند می توانم انجام دهم.امثال این سرکار ها به هیچ وجه تصوری از تخصص در علوم و فنون غیر نظامی ندارند و نادانسته های زندگی شان بسیار بیشتر از دانسته هایشان است.البته اینها خود به تنهایی محکومین این محکمه نیستند. موضوع این است که باید آن جریانی را که نیروهای نظامی را اینگونه غیرمنعطف پرورش می دهد محاکمه کرد. جریانی که هیچ دستاورد مثبتی ندارد. دوشنبه گذشت . چهاردهمین روز ادریبهشت. 14 روز از خدمت رفت.امروز چند نفر از سازمان عقیدتی کل آمده بودند و نام چند تا از دانشجوها را نوشتند تا احیانا در سازمان عقیدتی تقسیم شوند. نمی دانم تا چه حد تاثیر دارد من هم نام نویسی کردم.

 

نامه به رمضانی

خاطرات سه شنبه 15 اردیبهشت 88

صبح کمی ورزش کردیم. این ورزش ها کم کم دارد به من می سازد. درست است که کمی بدنم از حالت اصلی فاصله گرفته و ضعیف شده ام .مثلا پایم در حد مرگ درد می کند.اما جالب است که امروز کلا نفس کم نیاوردم و تنها چیزی که باعث شد نتوانم تا اخر با بچه ها بدوم درد ساق پایم بود . خدا این کلاس های عقیدتی را از ما نگیرد.امروز کلا پرید. صبح پر از کلاس های عقیدتی بود و بعد از ظهر یک کلاس جنگ انفرادی داشتیم که رمضانی( همان که متولد 67 است) مثلا استاد بود.تبحر لازم حتی در حد روخوانی از جزوه را نداشت و خیلی اوقات کلمات را اشتباه می خواند.چند دقیقه ای که درس داد بعدش گفت همه نظر شخصی تون رو درباره ی من بنویسین. از این حرکتهایی که عموما نوجوانان بین 15 تا 17 ساله انجام می دهند. اتفاقا من در نظری که برایش نوشتم این را گفتم. صحنه ی جالبی بود. یکی یکی همان جلوی ما نامه ها را خواند و هرکدام را که می توانست جواب داد. مثلا یکی از نامه ها را که خواند لبخندی زد و گفت خوشتیپ خودتی.احتمالا یکی از بچه ها برایش نوشته بود که خوشتیپ هستی یا یکی دیگر از نامه ها را که خواندگفت خیلی خودتان را بزرگ فرض می کنید احتمالا یکی از بچه ها به سن بسیار پایین او نسبت به ما اشاره کرده بود. بعد یک سری از نوشته ها را دور ریخت و یک سری را با خودش برد و سه شنبه به همین راحتی تمام شد.

 

رقاصه های کچل

خاطرات چهارشنبه 16 اردیبهشت 88

یک روز دیگر با ورزش و بعد هم تمرین رژه . کم کم دارد از رژه خوشم می آید. حضور یک پارچه ی یک عالمه آدم کچل که سعی می کنند یکسری حرکات نمایشی را انجام دهند. شبیه رقاصه ها شده ایم.برایمان طبل و سنج می آورند و یکی هم مدام می گوید"خبر". و ما هم در عین حال که پای چپمان را نود درجه بالا می آوریم به موازات آن دست راستمان را نیز بالا می آوریم.نفس هایمان به شماره می افتد بعد سرگروهبان می گوید" نظر به راست" و ما فریاد می کشیم"الله اکبر" و بعد چشم در چشم کسی که مثلا از ما سان می بیند نگاه می کنیم و رژه می رویم. چند قدم بعد یا می گویند" آزاد باش" که ما راحت راه برویم یا می گویند"گروهان خیلی خوب" که ما هم فریاد می کشیم"سپاس جناب".همه چیز مثل هارمونی زیبای یک باله ی دلنشین است اما به قول بچه ها مطمئنم که وقتی پای جنگ در میان باشد برای غلبه بر دشمن خوب رژه رفتن هیچ سودی ندارد. امشب پاس اول خوابگاه بودم. ده شب تا یک ربع بعد از 12. باید بمانی و راه بروی تا مبادا کسی از تخت بیفتد, بد بخوابد , خواب بد ببیند یا نگهبان های دیگر خواب بمانند.اولین پاس نگهبانی این دوره ی من امشب بود.تجربه ای نوین.اما اشکالی ندارد فردا صبح می رویم خانه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:42 توسط فرشید قربانپور |

خاطرات دوشنبه 7 اردیبهشت 88
امروز از صبح می گفتند امیر آزاد (تیمسار) قرار است بیاید.می گفتند خیلی گیر می دهد و همه کپ کرده بودند. او دوشنبه ها می آید برای بازدید. سر صبحگاه با ما صحبت کردند و گفتند مراقب رفتارتان باشید.
امروز شهابی پور فرمانده گروهان ما سر صف اعلام کرد آنهایی که می توانند مقاله سیاسی بنویسند نام بنویسند. من هم رفتم.البته آنچه مسلم است مقاله ی سیاسی که برای ارتش نوشته می شود ناگفته پیداست که چه رویکردی باید داشته باشد.در هر گزینه ی مناسبی است برا یاینکه شاید تشویقی بگیرم.
در خوابگاه ما بچه ها خیلی باحال و جالب هستند.من و سجاد تقریبا کنار هم هستیم.تخت هایمان کنار هم است و من طبقه پایین و او طبقه بالای تخت مجاور می خوابد. موهایش را که کوتاه کرده شبیه آن ماری که توی کارتون رابین هود مدام قیس قیس می کرد شده است.البته دلم نمی آید که بهش بگویم در این حد افتضاح شده! ارشد گروهان توی اتاق ماست.یکی هم هست به اسم حامد .حقوق خوانده و نمک از حرفهایش می ریزد.به خصوص توی صف ها و در لحظات حساس.اصولا تن صدایش و آهنگ خاص صحبت کردنش به شکل عجیبی و با آن لهجه ی لنگرودیش بسیار خنده آور است.یکی دیگر هست به اسم هادی.این یکی از آن آب زیر کاه هاست.از آنها که بیرون ببنی فکر می کنی مظلوم است و تو سری خور.اما خدا شاهد است که آنچنان حال از این افسر ها گرفته! با قیافه ای کاملا مظلومانه گاهی تیکه های وحشتناکی می اندازد که خود مسئولین گروهان ما هم به خنده می افتند.اما به قیافه اش که نگاه می کنی آنقدر مظلوم است که ادم دلش نمی آید به او حرفی بزند.انگار کنید یک جوجه اردنگی بزند در کون آدم.
دو رفیق خوب و اهل دل پیدا کرده ام که در خوابگاه بقلی ساکنند.حسن و عیسی که به قول خودشان از ویچه های نیک روزگار هستند(لهجه ی املشی دارند).صدای شل و ول و تو دماغی حسن و آن روحیه ی خاص او را تبدیل به جالب ترین لحظه های خدمت کرده است. دو دره بازی ها و جیم شدن هایش استادانه است و گهگاه از سوراخ هایی کارش را پیش می برد که آدم کف می کند.
یک مهدی داریم که متولد 59 است و به شدت آذری است.در لهجه ، در چهره و هم در خنده هایش.بسیار دوست داشتنی می خندد.او متاهل است و حتی پسری هم دارد که به تازگی راه افتاده است.
یک هاشم داریم که او هم آذری است و بسیار جوان باحال و با ادب و خوبی است.انبار دار است و به تازگی برای خودش یک معاون انتخاب کرده.مثل خودمان سیگاری هم هست.جیم شدنهایش به سمت پشت ساختمان گروهان مثل این ماموران مخفی اف بی آی است.
زمانهایی که یکی از سلسله مراتب ما نزدیک گروهی از سربازان می شود یکی از ما باید باند داد بکشیم"به ایست گروهان" یا "به ایست دسته" یا "به ایست خوابگاه" و بعد او که برایش ایست کشیده شده دستی تکان دهد یا سری بجنباند و فریاد زننده دوباره فریاد بکشد "از نو فرمودند"  تا ما آزاد باشیم و راحت به ایستیم.
روز دوشنبه بعد از اینکه امیر آزاد آمد در هنگام سخنرانی اش گویا بچه ها کمی بی توجهی کردندو میادوآبی (فرمانده گردان ما) عصبانی شد و او معمولا عصبانیتش تبدیل می شود به فرو رفتن توی فکر.
در گروهانمان یک دامغانی داریم به اسم محمد ترابی که هیکل بسیار بزرگی دارد و صدایش از هیکلش هم بزرگتر است. در حدی که مطمئنم اگر از روز اول اینجا بود ارشد گروهان می شد.امروز یک بار که میاندوآبی فرمانده کل گردان دانشجویی از جلوی در ساختمان رد می شد ترابی به محض دیدنش آنچنان بلند و دشمن شکن "ایست گروهان" کشید که حاضرین در صحنه قسم می خوردند میاندوآبی رسما ترسیده بود.همه بچه ها از خوابگاه ها خارج شدند و هجوم آوردند به راهرو و به خط شدند. مربی های آموزش از بیرون پریدند داخل ساختمان و به خط شدند.خلاصه اینطور که نقل می کنند همه فکر کردند که این ایست نه برای فرمانده و یا امیر آزاد و یا هرکس دیگربلکه برای خود کشتی کشیده شده است.
تازه این دامغانی فریاد اول را که کشید و میاندوآبی یکه ای خورد و با تعجب دستی تکان داد ، فریاد دوم را بلندتر کشید و تازه به جای اینکه بگوید " از نو فرمودند" گفت " آزاد فرمودند".میاندوآبی هم سری تکان داد و رفت.
این خاطره های شیرین در میان خستگی ها و اعصاب خوردی های بچه ها، در میان غذاهای نخورده و نیم خورده ، در میان غرورهای شکسته و بغض های فروخورده و تنبیهاتی که دستورش را یک نوجوان قد دراز که درجه اش به اندازه ی یک عمر از ما کمتر است  (رمضانی) صادر می کند و در میان بوی عرق و فراغ سیگار و دوری خانواده ، همان چیزی است که اینجا همه می گویند قشنگترین دوران خدمتمان است!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43 توسط فرشید قربانپور |

ساعت 4.5 امروز عصر رسیدم خونه . خبر رسید که خبر رسید که قطبی مربی شده. هواداران خشمگین به ماشین نیکبخت حمله کردن یک خودسوزی دیگر در مقابل ساختمان مجلس و یه عالمه اتفاق دیگه و یه عالمه اتفاق دیگه که از دیروز تا حالا افتاد و ما تو پادگان علاف بودیم!

از اونجا براتون بگم. دیروز صبح من به همراه 14 نفر دیگه شدیم مسئول نظافت سلف به مدت یک هفته. دیشب وقتی شام خوردیم چون آب و برق پادگان قطع بود ظرفا رو نشستیم و گذاشتیم واسه امروز.بعد از صبحانه ی امروز کل ظرفای صبحانه ی امروز و شام دیشب رو به سختی شستیم.کار سختی بود اما یه چیز جالب بود اینکه کار گروهی رو تجربه کردیم.بچه ها اونقدر غمخار هم بودن و خوب کارهای همدیگر رو کامل می کردن که خودم کیف کردم.بعد از صبحانه ما رو به صف کردن و حدود ساعت 10 بود که به همه به جز حدود 30 نفر برگ مرخصی یک روزه دادن. به هیچکدوم از بچه های نظافت برگه ندادن.به شهابی پور گفتیم چرا به بچه های نظافت مرخصی ندادین گفت نظافتچیا مرخصی نمیگیرن.یادم رفت بگم شهابی پور فرمانده گروهان ماست.متولد 64 مجرد و رشتیه.فکر کنم چندان آدم جالبی نیست . یه حالاتی داره که ادم احساس می کنه با یه بچه ای که حالا همه کاره شده طرفه!

خلاصه ما همه درگیر و افسرده از اینکه مرخصیمون مالیده رفتیم تو خوابگاه.ناهارو که خوردیم همتی مسئول آموزشمون که وظیفه هست اومد به من گفت اسم 6 نفر از نظافتچیا رو بنویسم که برن مرخصی.من گفتم خب چطوری انتخاب کنم؟ گفت هر کی بهتر کار کرد موقع نظافت سلف اسمشو بنویس.

نظافت که تموم شد اسم هر 14 نفر رو بردم پیشش گفتم همه سخت کار کردن و همه هم دوست دارن برن مرخصی.من نمی تونم انتخاب کنم!

خودش 6 نفر رو انتخاب کرد.به سجاد گفتم می خوای اسم تو رو هم بنویسم.گفت نه.

آخه این مرخصی که امروز گرفتیم تا فردا ساعت 8 شبه و چون فردا شب عقد کنان خواهر کوچیک سجاده مرخصی این شکلیش به دردش نمی خورد.البته خودش امروز با شهابی پور صحبت کرد که جمعه صبح تا شنبه صبح مرخصی بگیره و واسه همین به امید اینکه فردا صبح مرخصی بگیره و بره تا شنبه صبح امروز مرخصی نگرفت.سجاد واسه خاطر همین عقدکنان حتی تا حالا موهاشو نزده!

خدا کنه فردا حتمن بهش مرخصی بدن آخه خود شهابی پور فردا کشیکه و تو پادگان هست.

خلاصه سومین روز سربازی هم رفت. 72 ساعته شدیم. امروز از همه بیشتر صحنه تنبیه دانش آموزا توسط دانش اموزای دیگه دردناک بود.فرض کنید اینا با دیپلم یا زیر دیپلم اومدن که کادری شن بعد یکی که قیافش مثل نون لواشه و بیرون ببینیش یه تف هم براش نمیندازی چون فقط چند ماه زودتر از اینا اومده بالا سرشون می مونه و به اونا توهین می کنه. تنبیه می کنه. اگه سرشونو بخارونن باید حالت شنا بگیرن و با شماره یک برن پایین و با دو بیان بالا.بدترین چیزش اینه که گهگاه بین شماره یک و دو یه عالمه فاصله میوفته!

این بچه ها که بهشون می گن دانش آموز نسبت به ما که بهمون می گن دانشجو خیلی حسودیشون میشه چون ما واقعا توی پادگان (البته به نسبت اونا) حلوا حلوا میشیم!

یکی هم نیست این وسط بگه که جواب عقده ای شدن اینا رو ک میده؟ جواب اون دانش آموزی که با هزار آرزو اومد تا کادری بشه و دو هفته پیش رفت تو دریا که خودکشی کنه کی میده؟ یکی نیست که بپرسه این همه سختگیری به چه درد می خوره و دلیل این شکنجه ها و تخلیه روحیه ها چیه؟

البته جواب همه این سوالات روشنه... ارتش چرا نداره!
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:18 توسط فرشید قربانپور |

جاده ی زیبای صفرابسته

آستانه اشرفیه

گیلان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:46 توسط فرشید قربانپور |

این گزارش تصویری درباره موزه میراث روستایی گیلان در ایجا منتشر شده است

برای ورود به ایجا کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:49 توسط فرشید قربانپور |