تبليغاتX
سه رنگ
غصه هایم شبیه نان شده اند
ریز و کوچک ولی گران شده اند
ابرهایی که بود روی سرم
قاتل هر چه آسمان شده اند
مردها روسری به سر شده اند
ریش ها پرچم زنان شده اند
جمع مردمنماهای مردمکش
وارث هر چه مال و جان شده اند
این هزاران چماغ چاق به دست
ای عجیبا که خسروان شده اند
بانگ های الله اکبر و فریاد
گم شده در فضای لامکان شده اند
در خیابان گلوله های تفنگ
پاسخ آرای حرفمان شده اند
روز و شب ها که معنی دگر دارد
لحظه هایی که قاتل زمان شده اند
نکته دانانمان درون زندان ها
هیچ دانانمان چه چیزدان شده اند
این جوان صورتان چه خسته چه پیر
ای عجب مردگان جوان شده اند
من دلم سخت سخت سخت می گرید
اشک هایم چه بیکران شده اند
نان نمی خواهم و عجیب سیرم چون
غصه هایم شبیه نان شده اند

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:13 توسط فرشید قربانپور |

امروز اعلام کردن که پرونده ی برنج مختومه هست

نمی دونم چه ماجراییه

میگن میزان فلزات موجود در 67 نوع برنج وارداتی کمتر از میزان مجاز بود!!!

دو تا نکته

اول اینکه ما 67 نوع برنج وارد می کنیم!

دوم اینکه وجود فلزات مذکور تایید شده اما میزانش اونقدر نیست که فعلا آدم رو بکشه پس مشکلی نداره

آخه ما بعد از اغتشاشات اخیر و با تاثیر این همه سال خوردن چیز ها و چیزهایی بد تر و سخت تر و آلوده تر از برنج وارداتی آلوده ، جونمون اینقدر سخت شده که آرسنیک و سرب هیچ کاری باهامون نمی کنه!

باشد که رستگار شویم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:30 توسط فرشید قربانپور |

  این روزها روزهای موسیقیایی خوبی است

دو آلبوم جدید از دو خواننده ی عزیز

شاهین نجفی و آلبوم ایلوسیون: شاهین را باید مجبور کرد که ترانه ی بد بنویسد.در آن صورت هم مطمئنا توانایی انجام این کار را ندارد. به خصوص که در این آلبوم آهنگ ها هم پخته تر و جالب تر شده اند.شاهین خسته نباشی

آلبوم آخ محسن نامجو:

این دراز کشنده ی خواننده ی چشم بسته یک کار عجیب در آلبوم جدیدش انجام داده.گویی یک نمایشنامه را به تنهایی اجرا کرده.هرچند از خیلی غالب ها بیرون رفته اما بحث ها و نظرات زیاد و متفاوتی روی آن داده می شود.اصولا محسن به اینگونه برخوردها علاقمند است

به این دو آلبوم حتما گوش دهید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:21 توسط فرشید قربانپور |

چند روز پیش شنیدم پولانسکی دستگیر شده

داستان زندگی این مرد خودش یک داستان تراژیک بسیار عمیق تر از فیلم هایش است

دنیای فیلم و هنر خیلی به او بدهکار است

هرچند همیشه معتقد بوده ام زندگی شخصی و شخصیت واقعی یک هنرمند هم نقش مهمی در انتخاب هنر او دارد اما درباره پولانسکی با اینکه می دانیم چه جرم هایی مرتکب شده یک حس عجیبی هر لحظه به من می گوید اگر او آزاد نشود اتفاقات بزرگی که شاید در آینده به دست او رخ می داد دیگر رخ نخواهد داد.

در سال ۱۹۶۹ چارلز منسون پدر مرلین منسون كه با جمع كردن گروهي از هيپي ها و تشكيل يك گروه۳۰نفره اقدام به قتل بيش از ۳۵تن از بازيگران و هنرمندان هاليوود کرده بود به خاطر فیلم "بچه رزمری"، پولانسکی را هدف قرار داد. 

منسون شارون تیت همسر پولانسکی که هفت ماهه حامله بود را در ویلای شخصی اش در سانتاماریا به همراه شش تن از دوستانش به طرز فجیعی کشته و مثله کرد.

بعد از آن ماجرا پولانسکی دچار تحول بزرگی شد و از یک کارگردان درجه دو به یکی از بهترین فیلمسازان زمان خود تبدیل شد. او با فیلمهایش حرف های بسیار بزرگی می زد اما شدت تاثری که از آن حادثه بر او وارد شده بود باعث ایجاد یک سری حالت های روحی و روانی خاص در او شد.

او از سی و یک سال پیش به خاطر حکم جلبی که برای تجاوزش به یک دختر 13 ساله صادر شد از آمریکا فرار کرده بود. او روز یکشنبه 27 سپتامبر در سوئیس بازداشت شد.

بچهٔ رزماری ، مستاجر ، ماه تلخ ، مرگ و دوشیزه ، و پیانیست چند فیلم پولانسکی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:36 توسط فرشید قربانپور |

هفته نامه همای گیلان شماره هفتمش رو منتشر کرد

به عنوان خسته نباشید به این دوستان:

"آدمی که خواب باشه ممکنه از خواب بیدار باشه
اما کسی که خودشو به خواب زده اصولا گزینه ی بیداری رو براش نمیشه در نظر گرفت
پس بخواب برادر
بخواب که صدای این همه شیون ها و ناله ها رو نشنوی
اما اینو بدون که همیشه روشنی پس از تیره ترین ساعت شب می رسه
و در اون لحظه تمام کائنات به تو امر می کنن که بیدار شی"

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:43 توسط فرشید قربانپور |

بازی کریکت

خاطرات شنبه 12 اردیبهشت 88

شنبه یک روز معمولی در پادگان بود. صبح به آرامی گذشت و ظهر شد . گل بیات ( مسوول ارکان) به من گفت : برو ببین میاندوآبی چکارت دارد. رفتم. مقداری مطالب و جزوه برای تایپ داشت تا انجام دهم. ناهار که خوردیم برگشتم به ارکان تا تایپ ها را انجام دهم اما ارکان بسته بود. من هم دیدم اگر حالا به جمع بچه ها بروم رژه و تمرین روی شاخش است. حس درونی عمیق و قدرتمندی به نام تنبلی بر تمام تفکرات دیگرم غلبه کرد و به همراه حامد که اصولا تمام وجودش پر از همین حس است به مسجد رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم. بعد از ساعت پنج و بعد از تماس گرفتن , رفتیم باشگاه پادگان . تیم دانشجوها و تیم کادری ها با هم مسابقه ی فوتبال گذاشته بودند. یاد آن فیلم هندی افتادم که یک تیم از بروبچه های هندی سر محصول کشاورزی شان با یک تیم از انگلیسی ها کریکت بازی کردند و به آن شکل حماسی برنده شدند. ما هم برنده شدیم. این برد هرچند چیز مهمی نبود اما برای ما واقعا خوشحال کننده بود. اینجا روزها کم کم دارد با سرعت بیشتری می گذرد . روزهای بهانه و تردید .

 

منشی معزول

خاطرات یکشنبه 13 اردیبهشت 88

یک شنبه روز بدی بود. بعد از آمارگیری صبح در حال رفتن به ارکان بودم که میاندوآبی ( فرمانده ی گردان) مرا در راه دید و صدا کرد و با توپ و تشر گفت که بروم پیش بچه ها و با آنها ورزش کنم. من هم رفتم . چند دور دویدیم و کمی ورزش کردیم. میاندوآبی هم آمد داخل میدان و کنار عبداللهی ایستاد. چند کلمه با هم حرف زدند و بعد عبداللهی مرا صدا کرد. به من گفت برو مطالبی که جناب داده بود برای تایپ بیار و بعد باید بری زندان! من خیلی کپ کرده بودم. البته می دانستم که زندان خیلی هم سخت نیست. اما نگران بعد از ظهر بودم که قرار بود مامان و بابا بیایند دیدنم. فکر کنم بخاطر اینکه هنوز آن مطالب تایپ نشده بود میاندوآبی خواست مرا تنبیه کند.

آمدم ارکان و گل بیات وقتی موضوع را شنید رفت و با میاندوآبی صحبت کرد. زندان رفتنم منتفی شد اما دیگر منشی ارکان هم نبودم. خیلی نازاحت بودم و واقعا اعصابم خرد بود.دیگر باید مثل بقیه بچه ها رژه می رفتم پاس می دادم نظافت می کردم و از آنجا که این کارها را برای خودم زیادی سخت فکر می کردم انتظار روزهای سختی را داشتم. یک شنبه در کل بسیار بد شروع شد.

بعد از ورزش کلاس های عقیدتی داشتیم. استاد اول روحانی بود و دومی شخصی.درباره ی مسایل و موضوعات مربوط به حدیث , احکام و اینجور ماجرا ها صحبت کردند. توی کلاس که نشسته بودیم صدای قار و قور شکم بچه ها فضای جالب و به نوعی تاسف بار را فراهم آورده بود که سوال بزرگی را در ذهن تداعی می کرد؛ این ماجراها برای چیست؟ پدر و مادرم بعد از ظهر آمدند. نمی دانم چه حسابی است که دیدن آنها بیشتر از اینکه دلم را باز کند دلگیرم کرد و باعث شد که بغض گلویم را بفشارد. حقا که آدم ضعیفی هستم.

 

یک سرباز واقعی

خاطرات دوشنبه 14 اردیبهشت 88

دوشنبه شروع شد و از همان لحظه ی اول اضطراب شدیدی در دل من ایجاد شد. احساس روزی بد که تنها دستاوردش خیالی ناراحت و اعصابی به هم ریخته بود. تازه می فهمیدم بچه های دیگر روزهای اول چه حالی داشتند. از طرفی وجدانم خیلی راحت تر بود چون حالا دیگر ورزش می کردم و رژه می رفتم نگهبانی می دادم و به معنای واقعی یک سرباز بودم. برای اولین بار همان دوشنبه سرکار عبداللهی که در غیبت شهابی همه کاره ی گروهان شده بود به من گیر داد و گفت: قربانپور اگر من هم مثل تو دو هفته در ارکان بیکار بودم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دادم حالا توی ورزش ها کم می آوردم.

آن روز این جمله را اینقدر تکرار کرد که تمام بچه ها جزء به جزء آن را با لحن خود سرکار که لحنی بسیار جالب و فیلم گونه بود از بر کرده بودند و مدام به من همین را می گفتند. جالب بود که در حدود یک ساعت سرکار عبداللهی کاری کرد که همه اسم مرا از بر کنند.من به شدت از حرف عبد اللهی عصبانی شدم به خصوص اینکه گفت: کار مفیدی انجام نداده ای. نمی دانم کار مفید از دید او چیست. شاید فقط دویدن و رژه رفتن و گفتن چیزهایی مبنی بر احترام ساختگی تو به مقام بالاتر کار مفید باشد.مجموعه ای از دروغ ها که به شکل زیبایی کنار هم چیده شده اند! سرکارعبداللهی لحن جالبی در سخن گفتن دارد.آنجورکه به آدم نزدیک می شود و به چشمهایت زل می زند و طلبکارانه می پرسد "اسمت چی بود؟" حالت شخصی را دارد که مگس کشی در دست گرفته و در حال شکار یک مگس است!تکیه کلامهای دیگرش هم "پا بچسبون" ، "دستور چی بود؟" و "بدون صحبت" که این آخری را دقیقا مثلخواننده های راک می گوید. بعد از اینکه ورزش تمام شد به دستور عبداللهی یک دور بیشتر از تمام بچه ها دور میدان دویدم . به قول خودش می خواست من زودتر به آمادگی باقی بچه ها برسم.

در همین روز دو شنبه شاید من حدود یک و نیم کیلو وزن کم کردم . اواخر تمرین رژه که شد از بس به من فشار آمده بود بوی خون از نفسم می آمد. احساس می کردم تمام سیگارهایی که در این چند سال اخیر کشیده ام از ریه هایم بیرون می زند.البته چیزی به من ثابت شد و آن اینکه توانایی تحمل آخرین درجه ی تمرینات نظامی را دارم و این نشان می داد که در ادامه روزهای بهتری در انتظار است. در ضمن حس عجیبی در من شکل گرفته بود که مرا وادار می کرد به خودم ثابت کنم که حتی کارهایی را که سرکار عبداللهی و امثالش مفید می پندارند می توانم انجام دهم.امثال این سرکار ها به هیچ وجه تصوری از تخصص در علوم و فنون غیر نظامی ندارند و نادانسته های زندگی شان بسیار بیشتر از دانسته هایشان است.البته اینها خود به تنهایی محکومین این محکمه نیستند. موضوع این است که باید آن جریانی را که نیروهای نظامی را اینگونه غیرمنعطف پرورش می دهد محاکمه کرد. جریانی که هیچ دستاورد مثبتی ندارد. دوشنبه گذشت . چهاردهمین روز ادریبهشت. 14 روز از خدمت رفت.امروز چند نفر از سازمان عقیدتی کل آمده بودند و نام چند تا از دانشجوها را نوشتند تا احیانا در سازمان عقیدتی تقسیم شوند. نمی دانم تا چه حد تاثیر دارد من هم نام نویسی کردم.

 

نامه به رمضانی

خاطرات سه شنبه 15 اردیبهشت 88

صبح کمی ورزش کردیم. این ورزش ها کم کم دارد به من می سازد. درست است که کمی بدنم از حالت اصلی فاصله گرفته و ضعیف شده ام .مثلا پایم در حد مرگ درد می کند.اما جالب است که امروز کلا نفس کم نیاوردم و تنها چیزی که باعث شد نتوانم تا اخر با بچه ها بدوم درد ساق پایم بود . خدا این کلاس های عقیدتی را از ما نگیرد.امروز کلا پرید. صبح پر از کلاس های عقیدتی بود و بعد از ظهر یک کلاس جنگ انفرادی داشتیم که رمضانی( همان که متولد 67 است) مثلا استاد بود.تبحر لازم حتی در حد روخوانی از جزوه را نداشت و خیلی اوقات کلمات را اشتباه می خواند.چند دقیقه ای که درس داد بعدش گفت همه نظر شخصی تون رو درباره ی من بنویسین. از این حرکتهایی که عموما نوجوانان بین 15 تا 17 ساله انجام می دهند. اتفاقا من در نظری که برایش نوشتم این را گفتم. صحنه ی جالبی بود. یکی یکی همان جلوی ما نامه ها را خواند و هرکدام را که می توانست جواب داد. مثلا یکی از نامه ها را که خواند لبخندی زد و گفت خوشتیپ خودتی.احتمالا یکی از بچه ها برایش نوشته بود که خوشتیپ هستی یا یکی دیگر از نامه ها را که خواندگفت خیلی خودتان را بزرگ فرض می کنید احتمالا یکی از بچه ها به سن بسیار پایین او نسبت به ما اشاره کرده بود. بعد یک سری از نوشته ها را دور ریخت و یک سری را با خودش برد و سه شنبه به همین راحتی تمام شد.

 

رقاصه های کچل

خاطرات چهارشنبه 16 اردیبهشت 88

یک روز دیگر با ورزش و بعد هم تمرین رژه . کم کم دارد از رژه خوشم می آید. حضور یک پارچه ی یک عالمه آدم کچل که سعی می کنند یکسری حرکات نمایشی را انجام دهند. شبیه رقاصه ها شده ایم.برایمان طبل و سنج می آورند و یکی هم مدام می گوید"خبر". و ما هم در عین حال که پای چپمان را نود درجه بالا می آوریم به موازات آن دست راستمان را نیز بالا می آوریم.نفس هایمان به شماره می افتد بعد سرگروهبان می گوید" نظر به راست" و ما فریاد می کشیم"الله اکبر" و بعد چشم در چشم کسی که مثلا از ما سان می بیند نگاه می کنیم و رژه می رویم. چند قدم بعد یا می گویند" آزاد باش" که ما راحت راه برویم یا می گویند"گروهان خیلی خوب" که ما هم فریاد می کشیم"سپاس جناب".همه چیز مثل هارمونی زیبای یک باله ی دلنشین است اما به قول بچه ها مطمئنم که وقتی پای جنگ در میان باشد برای غلبه بر دشمن خوب رژه رفتن هیچ سودی ندارد. امشب پاس اول خوابگاه بودم. ده شب تا یک ربع بعد از 12. باید بمانی و راه بروی تا مبادا کسی از تخت بیفتد, بد بخوابد , خواب بد ببیند یا نگهبان های دیگر خواب بمانند.اولین پاس نگهبانی این دوره ی من امشب بود.تجربه ای نوین.اما اشکالی ندارد فردا صبح می رویم خانه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:42 توسط فرشید قربانپور |

خاطرات دوشنبه 7 اردیبهشت 88
امروز از صبح می گفتند امیر آزاد (تیمسار) قرار است بیاید.می گفتند خیلی گیر می دهد و همه کپ کرده بودند. او دوشنبه ها می آید برای بازدید. سر صبحگاه با ما صحبت کردند و گفتند مراقب رفتارتان باشید.
امروز شهابی پور فرمانده گروهان ما سر صف اعلام کرد آنهایی که می توانند مقاله سیاسی بنویسند نام بنویسند. من هم رفتم.البته آنچه مسلم است مقاله ی سیاسی که برای ارتش نوشته می شود ناگفته پیداست که چه رویکردی باید داشته باشد.در هر گزینه ی مناسبی است برا یاینکه شاید تشویقی بگیرم.
در خوابگاه ما بچه ها خیلی باحال و جالب هستند.من و سجاد تقریبا کنار هم هستیم.تخت هایمان کنار هم است و من طبقه پایین و او طبقه بالای تخت مجاور می خوابد. موهایش را که کوتاه کرده شبیه آن ماری که توی کارتون رابین هود مدام قیس قیس می کرد شده است.البته دلم نمی آید که بهش بگویم در این حد افتضاح شده! ارشد گروهان توی اتاق ماست.یکی هم هست به اسم حامد .حقوق خوانده و نمک از حرفهایش می ریزد.به خصوص توی صف ها و در لحظات حساس.اصولا تن صدایش و آهنگ خاص صحبت کردنش به شکل عجیبی و با آن لهجه ی لنگرودیش بسیار خنده آور است.یکی دیگر هست به اسم هادی.این یکی از آن آب زیر کاه هاست.از آنها که بیرون ببنی فکر می کنی مظلوم است و تو سری خور.اما خدا شاهد است که آنچنان حال از این افسر ها گرفته! با قیافه ای کاملا مظلومانه گاهی تیکه های وحشتناکی می اندازد که خود مسئولین گروهان ما هم به خنده می افتند.اما به قیافه اش که نگاه می کنی آنقدر مظلوم است که ادم دلش نمی آید به او حرفی بزند.انگار کنید یک جوجه اردنگی بزند در کون آدم.
دو رفیق خوب و اهل دل پیدا کرده ام که در خوابگاه بقلی ساکنند.حسن و عیسی که به قول خودشان از ویچه های نیک روزگار هستند(لهجه ی املشی دارند).صدای شل و ول و تو دماغی حسن و آن روحیه ی خاص او را تبدیل به جالب ترین لحظه های خدمت کرده است. دو دره بازی ها و جیم شدن هایش استادانه است و گهگاه از سوراخ هایی کارش را پیش می برد که آدم کف می کند.
یک مهدی داریم که متولد 59 است و به شدت آذری است.در لهجه ، در چهره و هم در خنده هایش.بسیار دوست داشتنی می خندد.او متاهل است و حتی پسری هم دارد که به تازگی راه افتاده است.
یک هاشم داریم که او هم آذری است و بسیار جوان باحال و با ادب و خوبی است.انبار دار است و به تازگی برای خودش یک معاون انتخاب کرده.مثل خودمان سیگاری هم هست.جیم شدنهایش به سمت پشت ساختمان گروهان مثل این ماموران مخفی اف بی آی است.
زمانهایی که یکی از سلسله مراتب ما نزدیک گروهی از سربازان می شود یکی از ما باید باند داد بکشیم"به ایست گروهان" یا "به ایست دسته" یا "به ایست خوابگاه" و بعد او که برایش ایست کشیده شده دستی تکان دهد یا سری بجنباند و فریاد زننده دوباره فریاد بکشد "از نو فرمودند"  تا ما آزاد باشیم و راحت به ایستیم.
روز دوشنبه بعد از اینکه امیر آزاد آمد در هنگام سخنرانی اش گویا بچه ها کمی بی توجهی کردندو میادوآبی (فرمانده گردان ما) عصبانی شد و او معمولا عصبانیتش تبدیل می شود به فرو رفتن توی فکر.
در گروهانمان یک دامغانی داریم به اسم محمد ترابی که هیکل بسیار بزرگی دارد و صدایش از هیکلش هم بزرگتر است. در حدی که مطمئنم اگر از روز اول اینجا بود ارشد گروهان می شد.امروز یک بار که میاندوآبی فرمانده کل گردان دانشجویی از جلوی در ساختمان رد می شد ترابی به محض دیدنش آنچنان بلند و دشمن شکن "ایست گروهان" کشید که حاضرین در صحنه قسم می خوردند میاندوآبی رسما ترسیده بود.همه بچه ها از خوابگاه ها خارج شدند و هجوم آوردند به راهرو و به خط شدند. مربی های آموزش از بیرون پریدند داخل ساختمان و به خط شدند.خلاصه اینطور که نقل می کنند همه فکر کردند که این ایست نه برای فرمانده و یا امیر آزاد و یا هرکس دیگربلکه برای خود کشتی کشیده شده است.
تازه این دامغانی فریاد اول را که کشید و میاندوآبی یکه ای خورد و با تعجب دستی تکان داد ، فریاد دوم را بلندتر کشید و تازه به جای اینکه بگوید " از نو فرمودند" گفت " آزاد فرمودند".میاندوآبی هم سری تکان داد و رفت.
این خاطره های شیرین در میان خستگی ها و اعصاب خوردی های بچه ها، در میان غذاهای نخورده و نیم خورده ، در میان غرورهای شکسته و بغض های فروخورده و تنبیهاتی که دستورش را یک نوجوان قد دراز که درجه اش به اندازه ی یک عمر از ما کمتر است  (رمضانی) صادر می کند و در میان بوی عرق و فراغ سیگار و دوری خانواده ، همان چیزی است که اینجا همه می گویند قشنگترین دوران خدمتمان است!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43 توسط فرشید قربانپور |

ساعت 4.5 امروز عصر رسیدم خونه . خبر رسید که خبر رسید که قطبی مربی شده. هواداران خشمگین به ماشین نیکبخت حمله کردن یک خودسوزی دیگر در مقابل ساختمان مجلس و یه عالمه اتفاق دیگه و یه عالمه اتفاق دیگه که از دیروز تا حالا افتاد و ما تو پادگان علاف بودیم!

از اونجا براتون بگم. دیروز صبح من به همراه 14 نفر دیگه شدیم مسئول نظافت سلف به مدت یک هفته. دیشب وقتی شام خوردیم چون آب و برق پادگان قطع بود ظرفا رو نشستیم و گذاشتیم واسه امروز.بعد از صبحانه ی امروز کل ظرفای صبحانه ی امروز و شام دیشب رو به سختی شستیم.کار سختی بود اما یه چیز جالب بود اینکه کار گروهی رو تجربه کردیم.بچه ها اونقدر غمخار هم بودن و خوب کارهای همدیگر رو کامل می کردن که خودم کیف کردم.بعد از صبحانه ما رو به صف کردن و حدود ساعت 10 بود که به همه به جز حدود 30 نفر برگ مرخصی یک روزه دادن. به هیچکدوم از بچه های نظافت برگه ندادن.به شهابی پور گفتیم چرا به بچه های نظافت مرخصی ندادین گفت نظافتچیا مرخصی نمیگیرن.یادم رفت بگم شهابی پور فرمانده گروهان ماست.متولد 64 مجرد و رشتیه.فکر کنم چندان آدم جالبی نیست . یه حالاتی داره که ادم احساس می کنه با یه بچه ای که حالا همه کاره شده طرفه!

خلاصه ما همه درگیر و افسرده از اینکه مرخصیمون مالیده رفتیم تو خوابگاه.ناهارو که خوردیم همتی مسئول آموزشمون که وظیفه هست اومد به من گفت اسم 6 نفر از نظافتچیا رو بنویسم که برن مرخصی.من گفتم خب چطوری انتخاب کنم؟ گفت هر کی بهتر کار کرد موقع نظافت سلف اسمشو بنویس.

نظافت که تموم شد اسم هر 14 نفر رو بردم پیشش گفتم همه سخت کار کردن و همه هم دوست دارن برن مرخصی.من نمی تونم انتخاب کنم!

خودش 6 نفر رو انتخاب کرد.به سجاد گفتم می خوای اسم تو رو هم بنویسم.گفت نه.

آخه این مرخصی که امروز گرفتیم تا فردا ساعت 8 شبه و چون فردا شب عقد کنان خواهر کوچیک سجاده مرخصی این شکلیش به دردش نمی خورد.البته خودش امروز با شهابی پور صحبت کرد که جمعه صبح تا شنبه صبح مرخصی بگیره و واسه همین به امید اینکه فردا صبح مرخصی بگیره و بره تا شنبه صبح امروز مرخصی نگرفت.سجاد واسه خاطر همین عقدکنان حتی تا حالا موهاشو نزده!

خدا کنه فردا حتمن بهش مرخصی بدن آخه خود شهابی پور فردا کشیکه و تو پادگان هست.

خلاصه سومین روز سربازی هم رفت. 72 ساعته شدیم. امروز از همه بیشتر صحنه تنبیه دانش آموزا توسط دانش اموزای دیگه دردناک بود.فرض کنید اینا با دیپلم یا زیر دیپلم اومدن که کادری شن بعد یکی که قیافش مثل نون لواشه و بیرون ببینیش یه تف هم براش نمیندازی چون فقط چند ماه زودتر از اینا اومده بالا سرشون می مونه و به اونا توهین می کنه. تنبیه می کنه. اگه سرشونو بخارونن باید حالت شنا بگیرن و با شماره یک برن پایین و با دو بیان بالا.بدترین چیزش اینه که گهگاه بین شماره یک و دو یه عالمه فاصله میوفته!

این بچه ها که بهشون می گن دانش آموز نسبت به ما که بهمون می گن دانشجو خیلی حسودیشون میشه چون ما واقعا توی پادگان (البته به نسبت اونا) حلوا حلوا میشیم!

یکی هم نیست این وسط بگه که جواب عقده ای شدن اینا رو ک میده؟ جواب اون دانش آموزی که با هزار آرزو اومد تا کادری بشه و دو هفته پیش رفت تو دریا که خودکشی کنه کی میده؟ یکی نیست که بپرسه این همه سختگیری به چه درد می خوره و دلیل این شکنجه ها و تخلیه روحیه ها چیه؟

البته جواب همه این سوالات روشنه... ارتش چرا نداره!
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:18 توسط فرشید قربانپور |

ساعت 8.5 صبح خودمان را مرکز وظیفه رشت معرفی کردیم

برگه ها رو ازمون گرفتن گفتن ساعت 12 حسن رود خودتون رو معرفی کنین

ما هم توی اون سه 4 ساعت بیکاری خونه یکی از آشناها معطل شدیم و راس ساعت 12 دم در پادگان حسن رود بودیم

چند تا خانواده ها بودن با بچه هاشون

بعضی از بچه ها سن و سال بالایی داشتن

فکر کنم من یکی از کم سن و سال ترین اونا باشم!!!

نیم ساعتی دم پادگان موندیم تا فرستادنمون تو

به خط شدیم

رفتیم توی سالن ورزش

ساکامونو گشتن بعد بهمون گفتن برید فردا ساعت 9 صبح بیاین

خیلی جالب بود که یکی اومد با یه عالمه دفتر دستک گفت فردا ساعت 6 صبح اینجا باشین

بعد بچه ها گفتن 6 نمی رسیم

گفت اونایی که نمیرسن این طرف وایسن ما هم رفتیم اونطرف

وقتی دید تعداد زیاده گفت باشه فردا 7 بیاین

همون موقع یکی که احتمالن درجه اش از قبلیه بالاتر بود اومد چن تا نکته گفت و بعد اعلام کرد فردا ساعت 9 اینجا باشین

اگه یکم دیگه می موندیم به ظهر می رسید

حتی شاید می گفتن شنبه بیاین!

احتمال معاف شدن همه ما هم وجود داشت

نظامه دیگه چه میشه کرد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:48 توسط فرشید قربانپور |

امروز از فرشید با موها و ریش زیاد و آشفته به فرشید بدون موها و ریش آشفته تبدیل شدم


مراسم مختصر ساعت حدود 9 شب برگزار شد

اصلا فکر نمی کردم اینقدر سریع تبدیل به سرباز وطن بشم

سرباز شدن و سرباختن چه ساده است

اونقدرها هم که فکر می کردم قیافم به هم ریخته نشد

خداروشکر

مثل عراقیا شدم

کمی اگر عربی یاد بگیرم میشم از بیخ...

فردا میخایم با سجاد و داداشش بریم هلیمی بزنیم و راه بیفتیم به پادگان

میگم خیلی جالبه ها

واقعا تاسف داره حال ارتش و نیرویی که ما سربازش باشیم!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 توسط فرشید قربانپور |

سلام دوستان

مثل هر جوان عذب و ناپخته (نمی گویم خام) دیگری که درسش تمام می شود و باید به اجباری برود ما نیز باید به اجباری برویم و این اجباری ما برای اجبار هم که شده باید دقیقا در زمانی و موقعیتی اتفاق بیفتد که وقتی برای موی سر کوتاه کردن ندارم!

حالا نمی دانم با این همه موهای زیاد چگونه به خدمت اجباری باید رفت

الله و اعلم

نیروی دریایی حسن رود

بیخ گوشمان است.اما خدای منان چه بر سر ما آورده ! علی رغم تصور دوستان که مرا آدم خوش شانسی می پندارند و معتقدند من بدون (استغفرالله) پارتی و آشنایی همین استان خودمان تقسیم می شوم خودم در کمال سلامت عقلی و شرعی و جسمی و ج...سی مطمئنم که یک تخت شکسته در گوشه ای از خوابگاه پادگان کنارک چابهار (کنارک چابهار که می گویم فکر نکنید همین چابهار است.300 کیلو متر با چابهار فاصله دارد!!!) برای من مانده که 2 ماه دیگر باید آن را پر کنم.خدا هم خدمتی هایم را از خروپف های دهشت ناک من رهایی بخشد

انشاءالله

دوستان یاران

اگر مدتی وبلاگ را بروز نکردم نگرانم نشوید

نه مریضم و نه گرفتار

در فرایند پر فراز و نشیب و شیب مرد زندگی شدن به سرمی برم

باشد که رستگار شویم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:59 توسط فرشید قربانپور |

این گزارش تصویری درباره موزه میراث روستایی گیلان در ایجا منتشر شده است

برای ورود به ایجا کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:49 توسط فرشید قربانپور |

سلام دوستان

فردا 15 اسفند سالروز مرگ استاد ابراهیم پورداود است.پیشاپیش این روز را به تمامی ایرانیان تسلیت عرض می کنم

اما تبریک نیز واجب است که اگر به سخنان استاد بزرگ وطنمان گوش فرا دهیم آنچه باعث شادی روحش می شود اکنون هویداست

ما تفکر جوان روزگار حاضر بزرگترین افتخارمان این است که پیشینه ای به بزرگی آنچه استاد پورداود برایمان معرفی کرد داریم

استاد پور داود اولین مترجم اوستا به فارسی است

او تاریخ چند هزار ساله ایران را بیش از همه چیز دوست می داشت و به آن افتخار می کرد و شاید اینکه امروز ما ایرانیان حتی همین اندک از تاریخمان اطلاع داریم به یمن تلاش استیدی چون پورداود است

و این فکر می کنم باعث شادی روح پیشینیانمان باشد

پرونده ای درباره ی استاد پورداود و کارها و تلاش های او دلایل برخوردهای مسئولین با او در ایجا منتشر شده است

برای مطالعه ی این پرونده اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 1:24 توسط فرشید قربانپور |

سلام یکی از بچه ها لینک یه فیلتر شکن رو برام ایمیل کرد

تا حالا باهاش کار نکردم

نرم افزار جی پس

اینم لینکش اگه خوب بود حال کنین اگه نبود شرمنده منم چیزی دربارش نمی دونم!!!

این متن ایمیلشه

***

سلام


اگر هنوز با موضوع فیلترینگ مشکل دارید، نرم افزار فیلترشکن جیپس را از این آدرس دانلود کنید: http://www.divshare.com/download/6595150-525
تنها کاری که کافیست انجام دهید این است که نرم افزار مذکور را اجرا کنید و مرورگر موردنظرتان را از لیست آن اجرا نمائید.

به دوستان تان نیز استفاده از این نرم افزار را پیشنهاد کنید تا همه با هم طعم شیرین آزادی را بچشیم!

***

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:2 توسط فرشید قربانپور |

الان از تهران رسیدم

گفتم بیام یه چیزی بنویسم

راستی می دونستین اگه انگشت اشاره تون رو بزارین بالای چشم راستتون و کمی فشار بدین دنیا توی چشماتون تکون می خوره؟

می بینین

می شه با یک انگشت دنیا رو تکون داد

اینو تو کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی خوندم

***

برای دیدن اخبار روز به سایت ایجا بروید

www.eja.ir

ایجا در زبان گیلکی به معنای یکجا و در کنار هم است


+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 7:7 توسط فرشید قربانپور |

از حالا تا 15 اسفند هر شب می خام وبلاگ خودمو آپ کنم

مهم نیست که خواننده داشته باشه یا نه

مهم این مسئولیت که برای خودم در نظر بگیرم

راستی یه مصاحبه کردم با شاهین نجفی که به زودی منتشر میشه

مصاحبه ی باحالیه

اینم لینک به وبلاگ شاهین نجفی خواننده ی رپ ایرانی مقیم آلمان

http://sharr.blogfa.com

تا یادم نرفته بگم حتما به ایجا سر بزنید

www.eja.ir

مجله ی دوهفتگی فکری و فرهنگی ایجا

"ایجا" در زبان گیلکی به معنای یکجا و در کنار هم می باشد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:14 توسط فرشید قربانپور |

از دیروز زمان رسمی انتخابات شروع شد.جالبه!نمی دونم چرا اینقدر توی شهرهای کوچیک مردم درباره انتخابات حرف می زنن و فکر می کنن اما تو شهرهای بزرگ اصلا انگار نه انگار که انتخابات نزدیکه!این مردم چه طور طرف رو می شناسن و بهش رای میدن؟من از حدود ۱۰ ماه پیش تو تاکسی تو کوچه تو خونه و تو هر سوراخ سنبه ای توی آستانه می شنیدم که فلانی کاندیدا شده بصاری داره نفر جمع می کنه!اما تو این مدتی که تهرانم هیچ جا از کسی نشنیدم که درباره انتخابات حرف بزنه.شاید دیگه مسئله انتخاب برای مردم اهمیتی نداره!نمی دونم...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:23 توسط |

۸ اسفند ۱۳۸۶ مبارک

هیچ مناسبتی نیست

اما انگار روی زمین در انتهای آفرینش مثبت ماهی ها جشنی برپاست

کسی عاشقانه می رقصد

کسی که تمام حرکت های دستهای تنومندش

مثل صدای ناقوص های بزرگ

انسان را به تپیدن وا می دارد

خیلی خیلی اما دور است

شاید در جهانی دیگر بیرون از این جهان جهنده ی بی جنبنده

جهانی که جهان روشن خورشیدی نیست

این روزها خیلی زود شب می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:25 توسط |

سلام

امشب فیلم شوتر رو دیدم

یه فیلم هالیوودی که به رسم چن سال اخیر باز گیر داده بود به سیستم حاکمیت امریکا و اینکه چقدر همه دنیا رو مال خودشون می دونن و باز مثل همیشه یه قهرمان امریکایی که با همکاری اف بی آی (که بی طرف بود) و از یک سناتور بد جنس انتقام میگیره

بقول یکی می گفت هر اتفاقی ممکنه توی امریکا بیفته

یه دفه ممکنه یه گودزیلا بیاد توس شهر تخم بزاره و بعد امریکایی ها بکشنش

ممکنه آدم فضایی ها بهش حمله کنن و بعد امریکایی ها بکشنشون

ممکنه بیماری وسیع و همه گیری بیاد و امریکایی ها باز موفق بشن

ممکنه مورچه ها یا زامبی ها یا میمونها یا... به امریکا حمله کنن و امریکایی ها نهایتا بکشنشون

و حتی ممکنه یه عنکبوت یکیو نیش بزنه و طرف تبدیل بشه به عنکبوت و امریکایی ها رو نجات بده و نیرو های بد رو بکشه و در واقع همه انسانها یا شاید بهتره بگم بشریت رو نجات بده!

نکته های جالبی در دیالوگ فیلم بود که من بسته به تخصصم بیشتر به دیالوگ توجه کردم

در کل فیلم بدی نبود.البته اگه پایانشو از بالی وود کپ نمی زدن قشنگ تر می شد!

ببینین خالی از لطف نیست...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 3:4 توسط |

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن

ز سیلی خور

و زین تصویر بر دیوار ترسانم...

اخوان ثالث

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:53 توسط |

"تصميم نشست سه جانبه خاتمي ،‌ هاشمي ، كروبي

الزامي به شركت در انتخابات غير رقابتي نيست"

کارگزاران دوشنبه

با این تیتر همه چیز به هم ریخت

عالیجنابان موقعیت را متزلزل و افکار مردم را آبستن تحریم کلی انتخابات دیدند

و کارگزاران را آبستن چاپ مطالب مستقیم تری تحت عناوین "رای ندهیم" "تحریم - بهترین انتخاب " و...

پس آقای مرتضوی معروف(من واقعا نمی تونم تصور کنم که یک انسان چقدر می تونه به تنهایی تعیین کننده باشه!) تحت پیغام سفت و سختی به روزنامه مذکور

می دونید دیگه باقیشو

ممنون که مجبورم نکردید تمومش کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:51 توسط |

سلام دوستان عزیزم

در ادامه این قضیه ی تاریخ اسلام خوندن ما یه مطلب دیگه هم توی این کتاب درسی ما نوشته بود گفتم بد نیست براتون بگم

نقل مستقیم از کتاب

" مطابق آیات قرآن هیچ فردی در یک وضعیت اجتماعی ظالمانه که روابط سیاسی و اقتصادی و اخلاقی آن بر مبنای ستم به حقوق عمومی استوار شده است حق مسامحه غفلت ندارد و نمی تواند به بهانه استضعاف در آن جامعه هضم شود."

یه جای دیگه هم نوشته بود که پیامبر در پی بسیج نیرو های جهادگر و تضمین مقاومت آنان در صحنه نبرد این شیوه ها را به کار برد:

۱....

۲ برخورد جدی با کانون های تبلیغاتی ضد جنگ!

۳...

۴...

.

.

۱۱ سهیم گرداندن زنان مومن(!) در تشویق مجاهدان!!!

جالب بود نه؟

چه خبر بوده و ما نمی دونستیم!

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:59 توسط |

دوستان عزیزم سلام

تصمیم گرفتم یه لیست پر و پیمون از سایت های فارسی رو جمع آوری کنم

از دوستان هر کدوم سایت کسی ، جایی ، روزنامه ای و یا هر چیز دیگری دارید که فکر می کنید شناخته شده نیست برام بنویسین تا من توی لیست بیارم

منتظر باشین

لیست به درد خوری میشه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:19 توسط |

سلام دوستان

داستانی که در پایین می بینید از اول اسمش همین " می کشتیم..." بود

اما بعد از اینکه متین من داستان رو خوند به من گفت کاش اسمشو میزاشتی " می شکنیم..."

دیدم قشنگ تره و بیشتر بهش میاد دوباره با اسم جدیدش ویرایش کردم و اسمش شد" می شکنیم..."

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 2:14 توسط |

کریسمس مبارک

به همه هموطنان و همنوعان مسیحی

و تمام کسان دیگری که به نوعی به این جشن بزرگ وابسته هستند

کریسمس مبارک

امسال بابا نوئل یک بار دیگر با دست های پر از هدیه خودش به اتاق بچه ها می رود و برای اینکه فردا را شاد شاد آغاز کنند هدیه ای برایشان  می گذارد

این پیر مرد سپید موی دیرینه با دستهای گرمش چه زیبا هر سال می آید و نسل به نسل تاریخ مسیحیان را به خودش آغشته می کند و به تمام کودکانی که در انتظار زمستان گرم خودشان هستند یاد می دهد که چگونه می شود حتی سرما را دوست داشت!

بابا نوئل اما چند سالی است که دیگر شاد نیست

او خاطرات جنگ های بزرگی را با خودش همراه دارد که کودکان بزرگترین قربانی هایش بوده اند

به یاد کودکان مرده و زنده

و به یاد تمام مظلومیت های تاریخ بزرگ اما حقیرمان

کریسمس مبارک...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:56 توسط |

سلام به دوستان زيباي من ، با تمام ارادتي كه در خودم سراغ نداشتم.
پاييز است.
فصل درخشش زيباييهاي خدا...
4 شنبه 25 مهر 1386
فردا راهيم به مشهد
همانجا كه خيلي ها مقدسش مي نامند
و من هم!
نه براي بارگاه بودنش
نه براي امامش
نه براي غريب نوازيش
و نه براي مقدس بودنش
بلكه تنها براي بودنش ، عاشقانه در قلب ميليون ها انساني كه بسيار دوستشان مي دارم.
بسيار بسيار بسيار...
خداي كوچك من اگر از بزرگيش ، گوشه عنايتي به ما كند شرح اين سفر را مي نويسم.
نگوييد التماس دعا كه خود محتاجم به دعاي عاشقاني كه نرفته زيارت مي كنند و نديده راز دل مي گويند...
در نمازم خـــــــم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:4 توسط |

 

خوشبخت بودی آن روز بیرون کوچه بن بست

بن بست که نبود آن ، یک بچه ، بچه بن بست

اما من آن زمانها در اوج مانده بودم

از پله رفته بالا ، بالای پله ، بن بست

از من فرار کردی از ترس اینکه روزی

همپای من نیفتی ، در جاده ای که بن بست...

آن روزها گذشتند ، زندان بی تو بودن

خطهای روی دیوار ،یک و دو و سه ... بن بست!

مردی کنار دیوار ، پرسیدی از کنارش

او گفت رو به تو "هان؟ این کوچه؟ آره بن بست"

... در اوج آن قدم ها ، یکدفعه خشک چون سنگ

یک کوچه بود تنها ، دیدی نوشته " بن بست "!

حالا به دور از اینها ، یک عمر فکرم این است

بن بست پیشت آمد یا تو زدی به بن بست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:33 توسط |

من يك سگ هستم
يك سگ بد. خيلي بد. ايــــــنقدر كه حتي سگهاي ديگراز قدم زدن در كنار من احساس گربگي بهشان دست مي دهد
حتي پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم وحتي هيچكدام از خويشاوندانم!
من براي يك لقمه گوشت حاضرم بردگـــــــي موشي راقبول كنم وحتـي حتـي حتـي بپـذيرم كه گربه ها هم ارزش دارند.حتي من گاهي حاضر مي شوم به ازاي تكه اي گوشت با ماده سگهاي كودن واحمق خانـگي همخوابه شوم. من يك سگ پست و كثيف هستم. هرگز كسي به زوزه ي من اهميت نمي دهــدو كســـي به ياد نمي آورد كه من سگ هستم. كسي به ياد نمي آورد كه من گاهــــــگاه زوزه اي مي كشم. پارسي مي كنم. گربه اي مي كشم. خوني مي خورم. دندانم برق مي زند. نفسم گاهي چندش آور است. چشمانم گاهي خونين است. پوستم گاهي به حد مرگ لجن است. و...
اما حتي اگر آشغال گوشتي نخورم. موشي نگيرم. گربه اي سقط نكنم.استخواني نليسم. به كسي حمله نكنم.
حتي اگر بسيار تميز ولوس وچندش آور باشم. ظريف باشم. ضعيف باشم. خشن نباشم.
حتي اگر سگ نباشم
دست كم كم كم
آدم نيستم.
و اين مهمترين چيز است.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:33 توسط |

گاهي انچه از دست مي رود از آنچه كه به دست مي آيد مسرور كننده تر است.

 

 

اگر حوا آن سيب را نخورده بود ، تا ميلياردها سال بعد هيچ حادثه ي جالبي رخ نمي داد.

 

 

ما لحظات را مي گذرانديم به اميد خوشبختي   غافل از اينكه خوشبختي همان لحظات ما بود كه مي گذرانديم .

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:16 توسط |

اسباب بازیها اطراف اتاق ریخته اند. رخت خواب پهن است هنوز.دست و صورت هنوز نشسته است. شیر آب نیمه باز.

 پنجره ها بسته اند. هوای اتاق از گرما, بــخار و بوی عرق پر شده است ونگاه آدم روی زن زوم می شود هنوز!

بوی گناه را می شود به راحتی حس کرد. وبوی بدبختی را. وبوی تفکر زن را. وبوی مردهای تازه ی هرشب را.

ساعت روی نه کوک شده است. وحالا ساعت نه است.

زییییییییییییییییییییییییییییینگ!

ودستی که محکم روی ساعت می خورد.

سکوت...

وکسالت یک خمیازه ی تلخ و گناه آلود.

زن خواب آلوده از رختخواب جدا می شود. جسی دم در اتاق منتظر اوست. جــسی توی هوا برای زن بوسه ای می فرستد. زن لبخندی. دخترک خنده ای.

ـ مامی می ریم بیرون؟

ـ کجا عزیزم؟

ـ پارک,خیابون, رستوران,استخر یه جا که خوش بگذره.

ـ باشه یه جا که خوش بگذره!

زن باخودش زمزمه کرد " خوش بگذره!"

وبعد به این فکر کرد که مرد دیشبی خیلی بد قلق بود. وبعد پولهای مچاله شـــده ای را که آن مرد, صبح با عصبانیت به سمتش پرت کرده بود از روی میز برداشـــت.

بوی گناه می دادند. بوی شهوت. بوی زندگی نفرت انگیز مردی که از همه چیز عصبانی می شود و زنی که همه چیز ناراحتش می کند.

جسی دختر کوچولو  منتظر بود تا با مامی به جایی بروند که خوش بگذرد!

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:13 توسط |

کسی نگاهش را به من خواهد انداخت

کسی که می فهمد

کسی برای من از روزهای مهربانی خواهد گفت

از روزهای  ساده

روزهای بی پروا

شاد

زیبا

کسی دوباره برای لحظه ای حتی

انگشتهای سردم را احساس خواهد کرد

آری

من این را از باد شنیده ام

و از کلاغی که روزی بر روی بام خانه مان قارقار می کرد

که کسی یک روز خواهد آمد

خواه مهدی

خواه عیسی

خواه شیطان

اما بهر حال خواهد آمد

و برای تمام ماخواهد گفت

که از اینجا تا خدا چقدر راه است

و به ما می فهماند همه چیزهایی  که تاکنون نفهمیده ایم چه رنگی دارند

و به تمام بدیها پایان خواهد داد

به تمام چیزهایی که نمی خواهیم ولی مجبوریم...

نمی دانم کیست

چراست

کجاست

اما ای کاش حقیقتی باشد زنده و حتمی

ای کاش...

آری خواهدآمد

کسی که من دلم برای آمدنش تنگ شده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22:30 توسط |

«سه رنگ» همون مفهومي رو داره كه شما تو ذهن دارين و به همون بي مفهومه كه شما تصوّر مي‌كنين! امّا اصلاً مهم نيست! «سه رنگ» اسم اينجاست و اينجا وبلاگ فرزندان شهر كوچكي در شمال ايران، واقع در جلگه‌اي بين شيطان كوه لاهيجان و بندر نيلگون كياشهر، با رگي از البرز تا خزر بنام «سپيدرود»، مهد برنج‌هاي ناب و بادام‌هاي زميني و كرم‌هاي ابريشم، ميزبان بارگاه مقدّس فرزند امام موسي كاظم (ع)، حضرت سيّد جلال‌الدّين اشرف (ع) و بزرگ مرد ادب، دكتر محمّد معين، با مردماني فهيم، پاك و ساده، شهري مزيّن به نام «آستانه اشرفيه» است.

«سه رنگ» از آنِ ما نسل سومي‌هاست. نسلي كه نه انقلاب رو به خاطر داريم و نه تصويري واضح از جنگ. ما همون‌ها هستيم كه هركس به زباني توصيف‌مون مي‌كنه و هيچكدومشون ما نيستيم! شايد اصلاً ما غيرقابل توصيف باشيم، چون هر كدوم‌مون يه جور هستيم! ولي با اين حال مخالف‌ترين‌هامون با هم، مي‌تونن بهترين دوستاي هم باشن. و اين چيزيه كه خيلي از نسل‌هاي ديگه نمي‌تونن دركش كنن.

ما تو «سه رنگ» از تموم چيزهايي مي‌نويسيم كه دوست داريم. از عشق، اجتماع، خاطرات، سياست، دين، ورزش، سينما، هنر، كامپيوتر، و... . اينجا هركس مطلب خودشو مي‌ذاره و هركس نظر خودشو مي‌ده. «سه رنگ» نمودِ بارز همزيستي مسالمت‌آميز و زيباي نسل سومي‌هاي آستانه اشرفيه خواهد بود. اگه شما هم از نسل سومي‌هاي آستانه هستين، پس شما هم مثل ما سه رنگيد. بفرمائيد داخل...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:43 توسط فرشید قربانپور |