تبليغاتX
سه رنگ

ساعت 4.5 امروز عصر رسیدم خونه . خبر رسید که خبر رسید که قطبی مربی شده. هواداران خشمگین به ماشین نیکبخت حمله کردن یک خودسوزی دیگر در مقابل ساختمان مجلس و یه عالمه اتفاق دیگه و یه عالمه اتفاق دیگه که از دیروز تا حالا افتاد و ما تو پادگان علاف بودیم!

از اونجا براتون بگم. دیروز صبح من به همراه 14 نفر دیگه شدیم مسئول نظافت سلف به مدت یک هفته. دیشب وقتی شام خوردیم چون آب و برق پادگان قطع بود ظرفا رو نشستیم و گذاشتیم واسه امروز.بعد از صبحانه ی امروز کل ظرفای صبحانه ی امروز و شام دیشب رو به سختی شستیم.کار سختی بود اما یه چیز جالب بود اینکه کار گروهی رو تجربه کردیم.بچه ها اونقدر غمخار هم بودن و خوب کارهای همدیگر رو کامل می کردن که خودم کیف کردم.بعد از صبحانه ما رو به صف کردن و حدود ساعت 10 بود که به همه به جز حدود 30 نفر برگ مرخصی یک روزه دادن. به هیچکدوم از بچه های نظافت برگه ندادن.به شهابی پور گفتیم چرا به بچه های نظافت مرخصی ندادین گفت نظافتچیا مرخصی نمیگیرن.یادم رفت بگم شهابی پور فرمانده گروهان ماست.متولد 64 مجرد و رشتیه.فکر کنم چندان آدم جالبی نیست . یه حالاتی داره که ادم احساس می کنه با یه بچه ای که حالا همه کاره شده طرفه!

خلاصه ما همه درگیر و افسرده از اینکه مرخصیمون مالیده رفتیم تو خوابگاه.ناهارو که خوردیم همتی مسئول آموزشمون که وظیفه هست اومد به من گفت اسم 6 نفر از نظافتچیا رو بنویسم که برن مرخصی.من گفتم خب چطوری انتخاب کنم؟ گفت هر کی بهتر کار کرد موقع نظافت سلف اسمشو بنویس.

نظافت که تموم شد اسم هر 14 نفر رو بردم پیشش گفتم همه سخت کار کردن و همه هم دوست دارن برن مرخصی.من نمی تونم انتخاب کنم!

خودش 6 نفر رو انتخاب کرد.به سجاد گفتم می خوای اسم تو رو هم بنویسم.گفت نه.

آخه این مرخصی که امروز گرفتیم تا فردا ساعت 8 شبه و چون فردا شب عقد کنان خواهر کوچیک سجاده مرخصی این شکلیش به دردش نمی خورد.البته خودش امروز با شهابی پور صحبت کرد که جمعه صبح تا شنبه صبح مرخصی بگیره و واسه همین به امید اینکه فردا صبح مرخصی بگیره و بره تا شنبه صبح امروز مرخصی نگرفت.سجاد واسه خاطر همین عقدکنان حتی تا حالا موهاشو نزده!

خدا کنه فردا حتمن بهش مرخصی بدن آخه خود شهابی پور فردا کشیکه و تو پادگان هست.

خلاصه سومین روز سربازی هم رفت. 72 ساعته شدیم. امروز از همه بیشتر صحنه تنبیه دانش آموزا توسط دانش اموزای دیگه دردناک بود.فرض کنید اینا با دیپلم یا زیر دیپلم اومدن که کادری شن بعد یکی که قیافش مثل نون لواشه و بیرون ببینیش یه تف هم براش نمیندازی چون فقط چند ماه زودتر از اینا اومده بالا سرشون می مونه و به اونا توهین می کنه. تنبیه می کنه. اگه سرشونو بخارونن باید حالت شنا بگیرن و با شماره یک برن پایین و با دو بیان بالا.بدترین چیزش اینه که گهگاه بین شماره یک و دو یه عالمه فاصله میوفته!

این بچه ها که بهشون می گن دانش آموز نسبت به ما که بهمون می گن دانشجو خیلی حسودیشون میشه چون ما واقعا توی پادگان (البته به نسبت اونا) حلوا حلوا میشیم!

یکی هم نیست این وسط بگه که جواب عقده ای شدن اینا رو ک میده؟ جواب اون دانش آموزی که با هزار آرزو اومد تا کادری بشه و دو هفته پیش رفت تو دریا که خودکشی کنه کی میده؟ یکی نیست که بپرسه این همه سختگیری به چه درد می خوره و دلیل این شکنجه ها و تخلیه روحیه ها چیه؟

البته جواب همه این سوالات روشنه... ارتش چرا نداره!
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:18 توسط فرشید قربانپور |

ساعت 8.5 صبح خودمان را مرکز وظیفه رشت معرفی کردیم

برگه ها رو ازمون گرفتن گفتن ساعت 12 حسن رود خودتون رو معرفی کنین

ما هم توی اون سه 4 ساعت بیکاری خونه یکی از آشناها معطل شدیم و راس ساعت 12 دم در پادگان حسن رود بودیم

چند تا خانواده ها بودن با بچه هاشون

بعضی از بچه ها سن و سال بالایی داشتن

فکر کنم من یکی از کم سن و سال ترین اونا باشم!!!

نیم ساعتی دم پادگان موندیم تا فرستادنمون تو

به خط شدیم

رفتیم توی سالن ورزش

ساکامونو گشتن بعد بهمون گفتن برید فردا ساعت 9 صبح بیاین

خیلی جالب بود که یکی اومد با یه عالمه دفتر دستک گفت فردا ساعت 6 صبح اینجا باشین

بعد بچه ها گفتن 6 نمی رسیم

گفت اونایی که نمیرسن این طرف وایسن ما هم رفتیم اونطرف

وقتی دید تعداد زیاده گفت باشه فردا 7 بیاین

همون موقع یکی که احتمالن درجه اش از قبلیه بالاتر بود اومد چن تا نکته گفت و بعد اعلام کرد فردا ساعت 9 اینجا باشین

اگه یکم دیگه می موندیم به ظهر می رسید

حتی شاید می گفتن شنبه بیاین!

احتمال معاف شدن همه ما هم وجود داشت

نظامه دیگه چه میشه کرد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:48 توسط فرشید قربانپور |

امروز از فرشید با موها و ریش زیاد و آشفته به فرشید بدون موها و ریش آشفته تبدیل شدم


مراسم مختصر ساعت حدود 9 شب برگزار شد

اصلا فکر نمی کردم اینقدر سریع تبدیل به سرباز وطن بشم

سرباز شدن و سرباختن چه ساده است

اونقدرها هم که فکر می کردم قیافم به هم ریخته نشد

خداروشکر

مثل عراقیا شدم

کمی اگر عربی یاد بگیرم میشم از بیخ...

فردا میخایم با سجاد و داداشش بریم هلیمی بزنیم و راه بیفتیم به پادگان

میگم خیلی جالبه ها

واقعا تاسف داره حال ارتش و نیرویی که ما سربازش باشیم!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 توسط فرشید قربانپور |