داستانی که در پایین می بینید از اول اسمش همین " می کشتیم..." بود
اما بعد از اینکه متین من داستان رو خوند به من گفت کاش اسمشو میزاشتی " می شکنیم..."
دیدم قشنگ تره و بیشتر بهش میاد دوباره با اسم جدیدش ویرایش کردم و اسمش شد" می شکنیم..."
هوا خیلی سرد است.بیرون برف زیادی آمده و هنوز می آید.چتر شکسته ام را بر می دارد.نگاه می کند.کمی می چرخاند و دوباره نگاه می کند.می گویم :
شکسته.مطمئنم که شکسته.
می گوید :
می دانم
و بعد نگاهم می کند.
باید یکی تازه اش را برایت بخرم.
بابا تو چقدر به فکر من هستی!
با کنایه می گوید :
دیگران که وقت این کار را ندارند!
ناراحت می شوم اما لبخندی می زنم و با یک چشمک جوری که ناراحت نشود می گویم :
دیره ها نمی خوای بری؟
او هم با لبخند می گوید :
الان می رم
بر می گردد به سمت در.چتر شکسته ام را رها می کند و کفشهایش را می پوشد.من مانتوی جدیدم را به تن می کنم تا در را که باز می کند سردم نشود.او هم پالتویش را پوشیده تا بیرون سردش نشود.دستی به موهای به هم ریخته اش می کشد و کلاهش را به سر می گذارد.می گوید :
ما دیگه رفتیم
نکنه سرما بخوری
نه مراقب خودم هستم
می آید جلو و برای خداحافظی مرا می بوسد.تیغ تیغی موهای صورتش روی صورتم.من هم می بوسمش.در را باز می کند و می رود.
من هم بر می گردم و رختخواب را مرتب می کنم و تلویزیون را خاموش.و غذا را می گذارم تا گرم شود که در صدا می خورد.شوهرم آمد...