پدر پسر نه چندان خردسالش را در آغوش مي گيرد و به اتاق خوابش مي برد تا بخوابد . وقتي او را روي تخت مي گذارد پسر آرام مي گويد : بابا برايم قصه مي گويي؟
پدر: باشد پسرم . چه قصه اي؟
پسر : يك قصه قشنگ !
پدر: بذار امشب برات قصه هري پاتر و...
پسر : نه بابا خسته شدم از اينجور قصه هاي ساختگي.يك قصه جديد.قصه ي واقعي!
پدر : آخر پسرم داستان هاي واقعي معمولا غم انگيزند. چون اگر غم انگيز نباشند كه قصه نمي شوند!
پسر : چرا؟ من كه ديگر بچه نيستم.
پدر : باشد پسرم...
سالها پيش در سرزمين زيباي ما ايران ، درياچه اي وجود داشت بسيار زنده و جذاب به اسم خزر. حالا ديگر اين دريا خشك شده پسرم. نپرس چرا كه قصه اش دراز است. باشد براي شبي ديگر...
درياچه اي بسيار زنده و جذاب به اسم خزر كه به اندازه اي بزرگ بود كه به آن مي گفتند درياي خزر!
در جنوب اين درياچه سرزمين پر بركت و سبزي وجود داشت كه شامل دو-سه منطقه بزرگ بود. اولي گيلان بود و دومي مازندران و سومي اگر اشتباه نكنم گلستان. هر سه تاي اين مناطق كه آن زمانها به آنها استان مي گفتند آب و هواي بسيار خوب و مناسبي براي كشاورزي داشتند.چون از طرفي به دريا مي رسيدند و از طرف ديگر به رشته كوهي سرسبز . به همين دليل باران هاي زيادي در آنجا مي باريد و آب و هوا براي پرورش هزاران محصول كشاورزي مهيا بود . حتي خيلي از محصولات نيازي به آبياري و رسيدگي نداشتند و به اصطلاح بصورت ديم رشد مي كردند.
يكي از مهمترين محصولاتي كه در اين استانها كشت مي شد و طرفداران زيادي هم داشت و بسيار هم پر درآمد بود و من مي خواهم قصه آن را برايت بگويم ، برنج بود. نمي دانم مزرعه برنج را تا حالا ديده اي يا نه . خوشه برنج چيزي شبيه گندم است اما دانه هاي آن پوست نازكي دارد كه با دستگاه هاي مخصوصي كنده مي شود و همين برنج سفيدي كه مصرف مي كنيم به دست مي آيد كه بسيار مقوي و خوشمزه است.
خيلي از آدمهايي كه از جاهاي ديگر به اين استان ها مي رفتند تا از آب و هوا و طبيعت زيباي آن استفاده كنند براي مصرف سال خود برنج مي خريدند.البته اين استانها محصولات جالب ديگري هم داشتند مثل چاي، بادام ، زيتون و حتي گندم و مركبات و... اما امشب مي خواهم برايت از سرنوشت برنج بگويم.
در آن زمان تقريبا تمام مردم اين استانها به خصوص گيلان برنج مي كاشتند.آنها زمين هايي داشتند كه به آن بيجار مي گفتند و دور آنها را با گل راه كوچكي درست مي كردند تا هم زمين هاي آنها از ديگران جدا شود و هم بتوانند زمين خود را دور بزنند و داخلش راحت كار كنند.آنها برنج مي كاشتند و درو مي كردند و بعد به قيمتي عادلانه و خوب مي فروختند.اكثر برنج كاران زندگي تقريبا خوبي داشتند.
پسر : كجاي اين قصه غم انگيز بود!؟
پدر : پسرم از من به تو نصيحت . هيچ وقت يك چيز خوب هميشه خوب نمي ماند و يك چيز بد هميشه بد! اوضاع برنجكاران همين طور ادامه داشت تا اينكه كم كم تعداد برنجكاران زياد شد و تعداد بيجارها كم...
پسر : چرا تعداد برنجكاران زياد شد؟
پدر : چون كشاورزاني كه چند فرزند داشتند زمين هاي خود را بين فرزندان خود تقسيم مي كردند و هر كدام از آنها هم مثل پدرهايشان برنج مي كاشتند.
پسر : چرا دنبال كار ديگري نمي رفتند؟
پدر : شرايط آن زمان اجازه نمي داد چون كار ديگري نبود . تازه آنها فقط همين كار را خوب بلد بودند !
پسر : زمين ها چرا كم مي شد؟
پدر : گفتم كه پدرها زمين هاي خود را بين فرزندان تقسيم مي كردند و تازه اين كشاورزان جديد براي زندگي نياز به خانه داشتند و از آنجايي كه تنها داراييشان بيجارشان بود گاهي مقداري از گوشه بيجار را صاف مي كردند و خانه اي مي ساختند تا هم سرپناه داشته باشند و هم نزديك زمينشان باشند . تازه بيجار به نسبت زمين هاي مسكوني ارزان بود . مردم ديگر هم مي خريدند و در آن خانه و كارخانه و آپارتمان مي ساختند.
پسر : خب چرا آنها زمين هايشان را به ديگران مي فروختند تا در آن كارخانه بسازند؟
پدر : چون اين باعث مي شد كه بتوانند به شهرها بيايند و در شهر زندگي كنند. وقتي كشاورزان زندگي راحت شهري را تجربه كردند از يك توليد كننده به يك مصرف كننده تبديل شدند و اين باعث شد كه كم كم روستاها خلوت شد و ديگر كسي نبود كه برنج بكارد! بيجار ها را بيكار رها مي كردند و به شهر مي رفتند و در اين شرايط حاضر بودند بيجارهايشان را با كمترين قيمت بفروشند و با پولش در شهر زندگي كنند!
پسر : خب دولت چرا جلوي آنها را نگرفت؟
پدر لبخندي زد و گفت: آخر پسرم . مگر مي شد آنها را مجبور كرد ؟ هر كسي مجاز است هر جا كه دلش مي خواهد زندگي كند.خب آنها هم حق داشتند چرا بايد زندگي و كار راحت و بي دغدغه داخل شهرشان را رها مي كردند و به روستايي مي رفتند كه نه امكاناتي داشت و نه كسي به يادشان بود؟
پسر با تعجب مي گويد: مگر روستا ها چطور بود؟
پدر : امكانات زيادي نداشت . حتي من شنيده ام كه بعضي هايشان تلفن و آب لوله كشي نداشتند!
پسر : دولت چرا براي آنها امكانات تهيه نمي كرد؟
پدر : اين يكي را ديگر نمي دانم! بهرحال مي گفتم...
بعضي از مردمي كه هنوز در روستاها مانده بودند و برنج مي كاشتند ، از درآمد آن ناراضي بودند چون بعد از سالها هنوز از شيوه هاي سنتي و وقت گير و پرهزينه استفاده مي شد و اندازه بيجار ها به حدي كوچك بود كه دستگاه هاي جديد نمي توانستند در آنها كار كنند . دستگاههاي قديمي تر هم موقع كندن پوست برنج و موقع جدا كردن آنها از خوشه ، دانه ها را خرد مي كردند و پس از الك زدن برنج سالمي كه مي ماند خيلي كم بود و به اجبار قيمتش بالا بود و اين در حالي بود كه برنج هاي وارداتي از كشورهاي ديگر قيمت خيلي پايين تري داشتند . هرچند طعم آن ها با برنجهاي آن موقع خيلي فرق داشت اما به دليل قيمت پايين مشتريان زيادي داشت.
پسر : همين برنجهايي كه الان ما مي خوريم؟
پدر : بله پسرم. تقريبا همين برنجها.
پسر : يعني برنج هاي آن موقع از اين برنجها خيلي بهتر بود.
پدر : از خيلي هم كمي بيشتر.كاش الان هم وجود داشت تا خودت مي فهميدي!خلاصه...
پسر : يعني هيچ كس كاري براي برنج نكرد؟
پدر : البته راههايي پيشنهاد شده بود مثل خريدن دستگاههاي جديد و با كيفيت تر يا از بين بردن مرز ميان بيجارها و يكي كردن و در نتيجه بزرگ كردن آنها . اما هرگز عملي نشد.
پسر : چرا؟
پدر : اين را هم نمي دانم . از قرار معلوم اين عمل نكردن ها آن موقع ها چيز طبيعي بود . چون كسي به دنبال دليل اين قضيه نبود !
پسر : خب آخر چه شد؟
پدر : بالاخره برنج معروف آن موقع هاي اين استانها به خصوص گيلان كه از تمام دنيا طرفدار داشت ، خيلي راحت از دست رفت .
پسر به فكر فرو مي رود. فكر حرفهاي پدر ، فكر برنج ، فكر كشاورزان و فكر اينكه داستان هري پاتر با تمام ساختگي بودنش بهتر از اين قصه ي بي نتيجه بود.
پدر : پسرم حالا ديگر بخواب.
پدر پسرش را بوسيد و بلند شد.قبل از خارج شدن از اتاق پسر انگار كه چيز جديدي يادش آمده باشد دوباره پرسيد: راستي بابا تو اينهارا از كجا مي داني؟
پدر : توي كتابها خواندم پسرم.شب به خير
شب به خير...
به همه هموطنان و همنوعان مسیحی
و تمام کسان دیگری که به نوعی به این جشن بزرگ وابسته هستند
کریسمس مبارک
امسال بابا نوئل یک بار دیگر با دست های پر از هدیه خودش به اتاق بچه ها می رود و برای اینکه فردا را شاد شاد آغاز کنند هدیه ای برایشان می گذارد
این پیر مرد سپید موی دیرینه با دستهای گرمش چه زیبا هر سال می آید و نسل به نسل تاریخ مسیحیان را به خودش آغشته می کند و به تمام کودکانی که در انتظار زمستان گرم خودشان هستند یاد می دهد که چگونه می شود حتی سرما را دوست داشت!
بابا نوئل اما چند سالی است که دیگر شاد نیست
او خاطرات جنگ های بزرگی را با خودش همراه دارد که کودکان بزرگترین قربانی هایش بوده اند
به یاد کودکان مرده و زنده
و به یاد تمام مظلومیت های تاریخ بزرگ اما حقیرمان
کریسمس مبارک...
خط بکش
خطی بزرگ به اندازه تمام تاریخ
روی دریاهایی که دیگر نیستند
روی آسمان زیر پای مردان بی انتها
روی صدای باد
باران
آمدن زمستان دیگری که تن ها را سخت تر می لرزاند
خط بکش
روی تمام اندیشه های درختان کهنسال هم خط بکش
بگذار تا از حضورت
داستانها بسازند...