به اندازه ی بزرگی آمدنت
در انتظار می گذارم
اما هنوز نمی آیی!
نمی دانم که بعد آمدنت کدام خار از کدام زخمم بیرون می کشی
و این تن رنجور در حال مرگ را
چه نوش دارویی می دهی!
این را اصلا حتی نمی خواهم
تو تنها کنارم باش
کنار مردن من باش
تا به تو بگویم
که تمام مردن من هم
برای توست...
با من قدم بزن که خیابان سرودنی است
حرفی بزن که صحبت باران سرودنی است
شاعر اگر چه هست ولی کار کار توست
حسی که می دهی به سخن،آن سرودنی است
یک پنجره، تمام نگاهم برای تو
این انتظار مبهم پنهان سرودنی است
من فصل زرد شعرهای توام از دلم بگو
مردی که بی خبر رسید به پایان سرودنی است
سبز ، سیاه ، سرخ
در خاطرات دوران دور دست پدر بزرگم ، در میان نقل هایش از جوانی و شورو شوقش ، اینکه فلان کاره بوده و فلان کار کرده،اینکه سختی کشیده و گشنگی کشیده و ... همیشه گوشه ای از تمام قضایا و اتفاقات مهم به نقطه مشترکی می رسد که اگر از حق نگذریم همیشه گوشه ای حتی کوچک از تاریخ قرن گذشته ما بود و شاید مثل تمام چیزهای دیگر حالا رنگ و روی تازه تری گرفته است.قهوه خانه. که آن را زادگاه انقلاب کبیر فرانسه می دانند.محل بیان دردها و مشکلات و نقطه اتصال مردم روستاها و شهرها به دنیای بیرون و نقطه اتحادشان با یکدیگر در سالهایی که چندان هم دور نیستند!
سالهایی که اهل محل پس از 6 ماه کار و زحمت حالا که کار امسالشان را انجام داده بودند شبها در قهوه خانه یعنی تنها مکان روستا که برق داشت دور هم جمع می شدند به شب نشینی و با ناله های اساطیری قلیان از ته دل آه می کشیدند و چای تلخ و تازه کامشان را تلخ می کرد تا با هم از تلخی ها و شیرینی های روزگاران بگویند و بشنوند.از محصول امسالشان ، از عروسی پسرانشان ، از جهیزیه دخترکانشان ، از رویاهایشان و خاطراتشان و رنج دوران و گاه نقلی از رستم و سهراب یا اگر جو می طلبید شیرین و فرهاد و گاه نغمه ی سازی و گاه...رادیو. این دوست قدیمی قهوه خانه های از یاد رفته ما که همه دور آن جمع می شدند و به خبرهایی که گهگاه هیچ ارتباطی هم به آنها نداشت با دقت گوش می کردند . درون آن رادیو های قدیمی که باید گوشت را تیز می کردی تا ببینی چه کسی چه می گوید، دنیای ناشناخته ای وجود داشت که برای همه اغواکننده بود.دنیایی بزرگ و جدید در قهوه خانه ای کوچک و قدیمی***قهوه خانه در ایران به سالها قبل از حتی ورود چای بر می گردد و اولین آن را دو برادر آلمانی که برای آموزش ارتش به ایران آمده بودند افتتاح کردند و در آن قهوه می فروختند.سالها بعد و با کشت چای در شمال ایران که سوغات کاشف السلطنه بود از هند،هرچند قهوه خانه هنوز همان "قهوه"خانه بود اما به مرور چای خوش طعم و خوش عطر ایران که به مراتب از اجداد هندی خود نیز مرغوب تر بود جای قهوه را پیش مردم گرفت.
پیر ترها و پخته تر ها به قهوه خانه می رفتند و چای می خوردند و قلیان و چپوق می کشیدند و جوانتر ها به احترام پدرها و پدربزرگ هایشان کمتر پا به آنجا می گذاشتند. اگر مشکلی برای کسی پیش می آمد در قهوه خانه حل می شد.اگر تصمیمی برای محله گرفته می شد آنجا بود.اگر کسی پولی نیاز داشت آنجا مطرح می کرد و بهر حال محله از جوی صمیمی و یکدل برخوردار بود و همه در غم و شادی هم شریک بودند و به درد دل هم گوش می کردند و میان مردم قرابتی غریب برقرار بود که مامن آن قهوه خانه ی محله بود.
آن گرمی و صمیمیت،آن فضای پر از مهر و محبت و آن قلب های پر از عشق مدتهاست که تمام شده. حالا سالیان درازی از تولد چای و قهوه خانه در ایران می گذرد اما شاید دور از حقیقت نباشد اگر بگوییم سالهای زیادی هم نمانده.
البته قهوه خانه ها هنوز هم هستند.هنوز مردم در قهوه خانه ها جمع می شوند و حرف می زنند هنوز شبها را در قهوه خانه به نیمه می رسانند. اما مثل تمام چیزهای دیگری که دچار مدرنیته بی رحم غرب شده اند قهوه خانه نیز شکلی پاستوریزه و رسمی به خودش گرفته است. دیگر از رادیو خبری نیست. هر کسی روی میز خودش می نشیند و بی حرف چای می خورد و قلیانی می کشد و می رود پی دردها و مشکلات خودش. جای توتون بی آلایش و یکدست تنباکو را انواع توتون های طعم دار و پرورده ی میوه ای وارداتی از ممالک عربی گرفته است و جای مردان خسته و پخته روزگار را عده ای جوان تر و کم تجربه تر و جای نقل رستم و سهراب را بحث های داغ فوتبال و امثالهم!
از قهوه خانه فقط نمادی باقی مانده است و دیگر نمی شود در آنها افراد هم دردی پیدا کرد و نقل زندگی شنید و راه زندگی آموخت.
جای چای تلخ و تازه شمال را هم محصولات کشور های عرب و شرقی گرفته است.همان چای خودمان که از خودمان می خرند و بی نیاز از هرگونه اسانسی به آن اسانس می زنند و دوباره به خود ما می فروشند.با چه قیمت های گرانی و چه بسته بندی های گول زننده ای!
حالا دیگر جوان تر ها چای ایرانی نمی خورند.ذائقه هایشان عوض شده است.معتقدند چای ایرانی رنگ و طعم خوبی ندارد و تازه مقدار زیادی باید دم گذاشت تا کافی باشد و تازه دیر تر هم دم می کشد و اینها تمام آن اشکالاتی است که چای خارجی ندارد چون رنگ و طعمش مال خودش نیست،از مواد خوش عطر و خوش طعمی است که در آزمایشگاه می سازند و به آن اضافه می کنند.و اینقدر زود به آب جوش عطر و رنگ و طعم می دهد که می گوییم زود دم می کشد.در دنیایی که زمان مزیتی است بالاتر از کیفیت و همه آدمهایی که در اطرافمان می بینیم دچار مشکل بزرگی به نام تنهایی شده اند دیگر کسی وقتی ندارد که به خودش فکر کند.همه گرفتار کارهایی هستند که اگر اغراق نکنم نیمی از آنها هیچ تاثیری در روند زندگیشان ندارد چه رسد به اینکه زمانشان را برای فکر کردن به چای سپری کنند!
نوشیدنی آرامش بخشی که صبحها پس از خواب و شبها پیش از خواب بسیار می چسبید و محدودیت فصلی هم نداشت.راحت به دست می آمد و راحت تر از قهوه دم می کشید.کشت آن راحت بود و با آب و هوای مرطوب شمال سازگاری زیادی داشت و ارزش آن به حدی بود که تا سالها آنها که چای می کاشتند سرتاسر سالشان پر از درآمد این محصول کم خرج و دوست داشتنی بود.
سالهایی نه چندان دور که چای به نمادی از فرهنگ گیلان تبدیل شد و هیچ کس حتی تصور نمی کرد که روزی در گیلان هیچ کس رغبتی برای کشت چای نداشته باشد! سرنوشت عجیب و تلخی که خیلی زود ارزش چای را به شدت پایین آورد و راه نجاتی هم نگذاشت. سرنوشتی که نه زعفران ، نه پسته ، نه زیتون ، نه خرما و نه هزاران محصول کشاورزی دیگر دچار آن نشدند!
عادتمان شده است که همه چیزمان را از دست بدهیم و بعد نام آن را به لیست بلند بالای چیزهای از دست رفته مان اضافه کنیم و هر روز و هر لحظه حسرت زمانی را بخوریم که هنوز آن را از دست نداده بودیم. مثل فرهنگ،ادبیات،علم و دانش،صمیمیت،مهر و محبت و ...
شاید خیلی پیش پا افتاده به نظر می رسد اگر بگویم فرهنگ قهوه خانه نشینی از میان رفته ، اما از چیزی صحبت می کنم که نمونه ای از مرگ فرهنگ ایرانی بودنمان است.اینگونه هویت ما نیز روزی از بین می رود و صحبت درباره آن به کتاب های قدیمی سپرده می شود و به تحقیق های دانشگاهی تبدیل می شود.آسمان آبی بالای سرمان هم روزی اگر سبز شود ما زود می گردیم در نسخه های قدیمی کتاب ها تمام "آسمان آبی" ها را به "آسمان سبز" تبدیل می کنیم و فراموش می کنیم که آسمان روزی آبی بود!
حالا دیگر همه از هم دور شده اند.مسایل روزبه روز خصوصی تر می شود و مشکلاتمان هر لحظه بزرگ تر و زیادتر.به جای قهوه خانه به کافی شاپ می رویم و به جای چای شمال قهوه ی ترک می نوشیم.به جای رادیو... . و فقط در رویاهایمان گاهی چیزهایی از زمان گذشته می شنویم و عاجزانه سعی می کنیم دستاوردهای دنیای مدرن را که بیرحمانه ما را اسیر و وابسته ی خود کرده اند به شکل یادگار های قدیمی دیار خودمان تزیین(!) کنیم و یادمان رفته که روزگاری در همین شهر و دیار خودمان ، آدمها هنگام خوشی ها و مشکلات ، نا خودآگاه یاد مکان هایی دنج و صمیمی می افتادند با هوایی که بوی توتون تنباکو آن را پر کرده بود و چای هایی می آوردند که نوشیدنش بسیار لذت بخش بود.