یلداست.
امشب
زمانی که تو می خوابی
من تا صبح
کنار پنجره بیدارم
شبها انگار آسمان شهر من
حرفهای بیشتری برای گفتن دارد!
حرفهایی ناگفته و ناگفتنی
حرفهایی برای تمام قرون
با دلم می گویم
کسی که تمام لحظه های مرا در بر گرفته است
اکنون کجاست؟
چرا لحظه ای کنار من نمی آید؟
"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد"
لبخندی می زنم.این بیت را همیشه دوست داشتم.از زمانی که یاد گرفتم چیزهایی را دوست داشته باشم.همیشه در هر موقعیتی آن را تکرار می کردم.انگار کلید همه درها و متناسب با همه مشکلات بود."در نمازم..."
من نماز نمی خوانم.الان نمی خوانم.یادم می آید کلاس چهارم که بودم می خواندم.چند سالی خواندم.تا اینکه به دلیل تنبلی و به بهانه اجتناب از تکراری شدن گذاشتم کنار.گاهی یادم می آید.
شب است.از پنجره به بیرون نگاه می کنم.خیابان روشن است اما خلوت.مردی با عجله از آن طرف خیابان به این طرف می دود.در رفتارش پیداست که مضطرب است.انگار دنبال چیزی می گردد.نگاهی به ساعتم می کنم.از 3 گذشته.دوباره به خیابان نگاه میکنم.پاهای مرد را تا زمان ناپدید شدن در تاریکی دنبال می کنم.گم می شود.انگار گم شده اش را پیدا کرده.اکثر مردم در خیابان به دنبال چیزی می گردند که نمی دانند.روشنایی.من می دانم.روشنایی. همه دنبال روشنایی می گردند.اما تاریکی را پیدا می کنند.و تازه فکر می کنند که گم شده شان را پیدا کرده اند!
من در شهر کوچکی زندگی می کنم به نام تهران.البته همه می گویند کلان شهر، شهر بزرگ، تهران بزرگ...اما من می گویم شهری کوچک.مردم اینجا هر روز صبح با یک فکر بیدار می شوند.دیرشان نشود.انگار زود رسیدن آنها به مقصدشان دردی دوا می کند.اصلا مگر رسیدنشان دردی دوا می کند؟نمی دانم.همه این مردم درگیر قراردادهایی هستند که خودشان بنا نهاده اند! و همین قراردادهاست که آنها را بدبخت یا خوش بخت می کند.آنها می خورند.می پوشند.می خوابند.می خندد.سکس،عشق،دعوا،روضه،عصبانیت،محبت و....
گاهی مرا یاد ماتریکس می اندازد!
آخ این خواب لعنتی همیشه برای من دردسر ساز بود.چرا نباید آدم معمولی باشم... چرا آدم های معمولی خودشان را جوری نشان می دهند که انگار با بقیه فرق دارند.انگار متفاوت هستند.و زمانی که انسان متفاوتی می شوند سعی می کنند برای خودشان یک زندگی معمولی در کنار مردم معمولی مهیا کنند و تمام عمر حسرت این را بخورند که چرا مثل بقیه آدمهای معمولی نیستند؟!
این خواب لعنتی.این فکر های لعنتی.من آخرش به مرگ طبیعی نمی میرم.آن وقت ها پسر خاله ای داشتم که...
ولش کن.می دانم دوباره خوابم را بهم می زند.می دانم.اصلا هر چیز بی خودی که یک روز دیده ام و یا شنیده ام و یا حتی به آن فکر کرده ام قدرت این را دارد که مانع خوابیدن من شود.مثل این موضوع که زمانی تصمیم گرفته بودم دیگر هیچ کلمه عربی نگویم و تمام صحبتهایم از کلمات کاملا فارسی تشکیل شود!
قهوه.می گویند جلوی خواب را میگیرد.نمی دانم.ولی اصولا به خاطر با کلاس بودنش مصرف می شود.روزنامه نگار ها زیاد می خورند.شاید چون جریان روشنفکری از از غرب آمده ، جایی که همه قهوه می خورند.حتی احمق ها.نمی دانم قهوه خورهای مملکت ما بیشتر شبیه روشنفکران غربی هستند یا ...
دیروز روز سختی بود.برای من بعضی روزها خیلی سخت است.دیروز.
کنار پایش ترمز می کنم.نگاهی می کند.قیمت را نمی گویم.من هرگز قیمت را تعیین نمی کنم.چانه هم نمی زنم.خودش قیمت را می گوید.کار من جور دیگری است.می نشیند.می پرسم:اسمت چیه
-چی با من جور در میاد؟
می خندم و می گویم-پشیمون می شی از اینکه برات اسم انتخاب کنم.
- بگو
- تیره
- چرا؟
- چون زمان حضورت شب هاست!
- یعنی روزها ناپدید هستم؟
- نه.روزها اصلا نیستی.هستی؟
می رود توی فکرو مثل فیلمها از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کند.حرفم اثر کرد.بعید به نظر می رسید چنین دختری اینقدر حساس!
- دختری؟
جواب نمی دهد.عامرانه تر می پرسم و کمی تند.
- با تو هستما.میگم دختری؟
- نه پسرم.نگه دار پیاده میشم.
با صدا ترمز می کنم.در را باز می کند و پیاده می شود.ماشین را خاموش می کنم.100 متر جلوتر می ایستد منتظر.چند تا ماشین بوق می زنند.سوار نمی شود.نگاهم می کند.نگاهم می کند.مدام نگاهم می کند.میدانستم که حرفم اثر کرده.ماشین دیگری را رد می کند.ماشین را روشن میکنم و میروم جلو پایش می ایستم.شیشه را پایین میکشم.می گویم غیر ممکنه.
می فهمد که دیوانه ام!از نگاهش پیداست.
- تو دیوونه ای.
- شاید. بهرحال این آخرین شانسته.سوار شو.
- هه.آخرین شانس.
به چشمهایش زل می زنم.ساکت.کمی غر می زند. فکر کنم اینقدر کنجکاو شده که... قیمت را من نمی گویم.خودش می گوید.خودش زیادتر می گوید و می نشیند.
- چیزی می خوری؟
جوری که حالم بهم می خورد می خندد و می گوید:
- واسه همین اینجام.
- منظورم غذاست نه اونی که فکر می کنی.
- آها.غذا.آره.گشنمه.
راست می گوید.واقعا گشنه بود.پیتزا را کامل می خورد با دو ظرف سالاد.سیر که شد می گوید
- نمیریم خونه؟
- می ریم.پاشو.
خانه نزدیک است.برای من فضولی همسایه ها مهم نیست.آنها معتقدند که چون در آنجا خانواده زندگی می کند نباید راحت زندگی کرد.این را با افتخار هر بار به من تذکر می دهند.بیچاره ها.
- در رو پشت سرت قفل کن.اتاق خواب اونجاس اگه می خوابی.تو کمدش هم لباس هست.می تونی راحت باشی.فقط بگو قهوه می خوری یا چای؟
- اه چای دیگه چیه.من قهوه می خورم.
- می دونستم.خونه اصلا چای نداریم.
لباسش را عوض می کند.یکی از بهترین لباسهای توی کمد را می پوشد.مال همسر سابقم.یک روز بی خبر رفت و 1 ماه بعد دادخواست طلاق.من هرگز دادگاه نرفتم. دیگر هرگز هم ندیدمش.لباس به تنش جور است.این را بهش می گویم.خوشحال می شود.با خنده می پرسد:
- کجا؟همین جا شروع کنیم؟
- چیو؟چیزی قرار نیست شروع بشه
تغییر ناگهانی چهره.نمی دانم عصبانیت است.بهت است یا تعجب یا نگرانی یا...
- یعنی چی؟ پس منو واسه چی آوردی تو خونه؟
- درد دل و استراحت.
- استراحت؟من که خسته نیستم.
- روحت اما هست.بدبخت خودت نمی فهمی.اصلا ببینم بدت میاد یه شب مرخصی با حقوق داشته باشی.
منتظر جواب بعدیش نمی مانم و بی خیال روی کاناپه می نشینم. همانطور بلاتکلیف می ماند.بی حرکت.درکش می کنم.من با تمام مشتری های قبلیش فرق دارم.اینجایش را دیگر نخوانده بود.چند دقیقه که به اینطرف و آنطرف نگاه کرد ، می آید و کنارم می نشیند.کمی از او فاصله می گیرم و در دل از انتخاب خودم خوشحال می شوم.واقعا با هوش است.شرایط را خوب درک می کند.همانطور به من زل زده است.فکر می کردم دوباره اعتراض کند اما نه.چیزی نمی گوید!برایش قهوه می ریزیم.تلویزیون.سر صحبت را باز می کنم.
- خب.حالا یکم از خودت بگو...
نامش ثریاست.از شهرستان آمده.یک هفته بیشتر نیست که این کار را می کند.دانشجو است و قبل از این در شرکتی کار می کرد و چون رییس به او نظر داشت و زن رییس هم قضیه را فهمید بیرونش کردند.بی پولی!
آخ بی خوابی.بی خوابی.
گریه می کند.خنده می کند.از عشق های دوران بچگی.من خواب آلوده و کلافه روی کاناپه لم داده ام و به حرف هایش گوش می کنم.لحن صدایش جالب است.خوب هم حرف می زند.قدرت درک بالایی هم دارد.
- من یکسری رخت نشسته دارم توی حموم.می تونی بشوریشون؟
درمانده نگاهم می کند و ناچار می گوید:
- چرا که نه!
می رود که رخت بشوید.من می روم که بخوابم.آخ بی خوابی.بی خوابی.من آخرش به مرگ طبیعی نمی میرم...
صبح می رود نان می خرد و بساط صبحانه را آماده می کند.انتظارش را نداشتم.
صبحانه را که خوردیم شال و کلاه می کند.از من تشکر می کند که باعث شدم کمی استراحت کند! دست می کنم جیبم،نگاهم می کند که یعنی نه! من چیزی نمی گویم.او خودش قیمت را تعیین می کند.خودش قیمت را زیاد می کند.خودش پول نمی گیرد.
دفتر خاطراتم را می دهم دستش.می گویم آخرش چیزی بنویسد.می خندد و می نویسد.می گویم
- کجا می ری حالا؟
- دانشگاه
- امشب چی؟
سرش را پایین می اندازد.
- می دونی که!
کارت شرکت را می دهم به دستش.
- کلاست که تموم شد بیا دفترم.من یه منشی نیاز دارم.تو خونه هم یه هم صحبت.تو دختر خوبی هستی.سعی کن خوب بمونی
باز چند لحظه زل می زند.وای از دست این زل زدنهایش!موقع گرفتن کارت دستم را می بوسد.اولین تماس.اشک چشمش را حس می کنم.
- نمی تونم چیزی بگم.فقط ممنون.
من هم چیز دیگری نمی گویم.من هرگز چیزی نمی گویم.می رود.دختر خوب.منشی خوب.همصحبت خوب.بی خوابی.آخ بی خوابی.دفتر خاطرات را بر می دارم.بازش می کنم.صفحه ی آخرش را می خوانم.
"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد"
لبخندی می زنم.این بیت را همیشه دوست داشتم.