خدای من خدای کوچک و تنهای من ، پشت پنجره اتاقم مي آيد و با هم به تماشای چهارشنبه هایی که می گذرند می نشینیم! گاهی برایش قهوه مي آورم اما او همیشه چای را ترجیح می دهد.از هر دری با هم حرف می زنیم اینقدر که غروب شود.او به لطیفه های ما آدمها علاقه خاصی دارد.مثل علاقه پدر به نمره های بیست فرزندانش.گاهی خودش لطیفه هایی تعریف میکند که با مزه اند.من می خندم.زیرگوشی حرف زدنهایش بسیار جالب است.خنده هایش.حرف هایش و رازهایی که درباره افراد مختلف می داند و به من میگوید که برای هیچ کس تعریف نکنم.مامان برایمان عصرانه می آورد و این یعنی او زودتر باید برود تا به شب نخورد.البته راهشان نزدیک است.من با او بودن را خیلی دوست دارم. او هم....
******
چند روزی است که پدر جلوی پنجره اتاقم پرده ای آویخته که منظره را از من میگیرد.و خدا را هم مدت زیادی است ندیده ام.نمی دانم چرا یکباره غیب شده یا قهر کرده!نمی دانم.من نگران روزهایی هستم که بدون او باید سر کنم.و فقط به یادش.نمی دانم چه کار کنم و به چه کسی بگویم.نگرانم اما همه شادتر به نظر می رسند.رفتارشان نشان می دهد بیشتر مرا از خود می دانند.گاهی به من می گویند:"تو دیگر بزرگ شده ای!"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:53 توسط
|