تبليغاتX
سه رنگ

تق...تق...كه يك دفعه يك سوراخ كوچولووسط ديوارباز شد.او نگاه خسته ي پوسيده ي خود را كه نطفه هايي ازاميد درآ ن در حال شكل گرفتن بود حركت دا د وسوراخ را با دلش، روحش، و جسم پيرش نگاه كرد وبعددوباره دست پيرش را به عادت هميشه،هميشه ي يك عمر،روي آرنج تكيه دادوچند ضربه ي ديگر...
با هر ضربه همچنان كه سوراخ بزرگتر مي شد كم كم كم اعضاي بدن پيرش   د وباره زنده شدند.
اول پاهاكه يك عمر،يك عمر،مثل دو تا ميخ مستقيم ايستاده بودند وبعد دست چپ كه يك عمر، يك عمر،بيكار،فقط افتاده بود وبعدتمام اعضا و بعد فكر.
فكرش هم كه به كار افتاد،سوراخ به اندازه ي كافي باز شده بود وا وحالا مي توانست هيكل ــ به شكل عجيبي ــ لاغر خود رااز آن رد كند وهمين كار راهم كرد وبه آن طرف ديوار رسيد.
وقتي خاك سر تا پاي خود را،خاك ساليان دراز را، مي تكاند،نفسي راحت كشيدا زبه ثمر رسيد ن كاري كه مدتها پيش شروع  كرده بود. بعد ا حساس گرسنگي كرد. يعني احساس كرد كه خيلي گرسنه است. آخر يك عمر،يك عمر،بود كه چيزي نخورده بود و فقط دنبال اين هدف ،ردشدن از ديوا ر به هر قيمت ونحو،تمام هستي را،زندگي راوعمر راگذاشته بود.از زماني كه جوان بود وتازه داشت ياد مي گرفت زندگي كند تا حالا كه حتي به سختي مي توانست نفس بكشد.«واقعأارزششوداشت؟»وبعد به خودش جواب دا د«آره ارزششوداشت» وبعداز گفتن جمله سرش را بلند كرد. نگاهش ناگهان خشك شد روي آ ن ديوا ر،توي دلش گفت:خداي من! يك ديوار ديگر!؟
و آ ن ديوا ركه روبرويش مثل اجل معلق،مثل يك ابر سياه،سبزشده بود فقط يك درب داشت وآ ن درب فقط يك قفل داشت.
اما آ ن قفل هيچ كليدي نداشت!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 14:29 توسط |