تبليغاتX
سه رنگ

نگاهی به بالهایش انداخت و تا جایی که می توانست آنها را بکشد کشید اما هنوز بالهایش خیلی کم بود. کوچک بود. و او وقتی به این قضیه فکر می کرد بغض گلویش را می گرفت. دوستش گفت: بابا بی خیال. از این فکرا نکن روزمونو خراب کردی

گفت: نمی دونم. نمی دونم چرا زنده هستم. چرا زندگی می کنم.

دوستش گفت: بابا زندگی که همش پرواز نیست. ما غذا می خوریم. تخم می ذاریم. خروسای اون طرف به خاطر ما با هم می جنگن.

گفت: خب. آخرش چی؟ زندگی که این جوری به درد نمی خوره.

دوستش گفت: خب کاری از دست کسی بر نمیاد.

گفت: چرا؟ من آخرش یه روزی پرواز می کنم. حالا ببین.

و همین طور تا بهار سال بعد دمغ می ماند. و همیشه به این فکر می کرد که چطور می تواند پرواز کند.بهار که می رسید روزها به بلند ترین جایی که می توانست بپرد می پرید و پرواز پرنده هایی را که می توانستند پرواز کنند تماشا می کرد. و اینقدر آنجا می ایستاد و نگاه می کرد تا فصل پرواز تمام می شد و او باز دمغ می شد و فکر می کرد. فکر می کرد. به این که چطور می تواند پرواز کند.آزاد شود و از تمام بندهایی اورا به یک زندگی رقت انگیز وابسته می کرد رها شود(شاید برای یک مرغ خیلی این فکرها خیلی عجیب باشد.اما یک قهرمان برای قهرمان شدن باید شخصیت عجیبی داشته باشد) فکر می کرد. فکر می کرد" امسال بهار که آمد ، یک روز به بلند ترین جایی که می توانم بپرم می پرم و پرواز پرنده هایی را که می توانند پرواز کنند تماشا می کنم. و وقتی آخرین دسته های پرنده ها در حال رفتن هستند ، دنبالشان می روم. همینطور با پای پیاده بدون اینکه پرواز کنم. آنها آن بالا و من این پایین. قدم می زنم . راه می روم. اما در همان مسیری که آنها می روند، می روم. بعد روی زمین قدم زنان به جایی می رسم که دیگر نمی شود رفت.و دیگر تمام توان یک مرغ تمام می شود . با خودم فکر می کنم..."

با خودش فکر کرد یعنی از اینجا به بعد نمی توانم بروم؟ بعد گفت: وقتی راهی را شروع می کنی تا آخرش برو. حتی اگر به آخرش نرسی.  بعد گفت: تنها وقتی که برای رسیدن به هدفی همه چیزت را می دهی آن موقع به هدفت رسیده ای. و آرام آرام  به راهش ادامه داد. چشمهایش پرتگاهی را می دید . و دشتی بزرگ را که زیر پرتگاهی بزرگ زیر پاهای مرغی بزرگ پهن شده بود. با خودش گفت: تنها راه من پرواز است.

با خودش به تمام چیزهایی که داشت و از دست می داد فکر کرد.خروسها، دانه ها، دوستان، مزرعه، زندگی، آفتاب، آب رونده و همه آینده مزخرف خودش که یک عمر می شد از آن لذت برد. و فکر کرد: پرواز اما...چیز دیگریست.

و چشمهایش را آرام بست. تنها به یک چیز فکر کرد فقط به اینکه چند لحظه بتواند به هیچ چیز فکر نکند. و در همین حال خودش را با جهشی بزرگ ) مثل موجودی بزرگ( از آن پرتگاه بزرگ جدا کرد. یعنی از تمام سالهای زندگی ، از تمام زندگی، از تمام دنیا و از تمام  ناتمام همه چیز جدا شد. و...

پرواز کرد. پرواز کرد. پرواز کرد. آرام. ساکت. اما دیدنی و بزرگ. پرید. و تنها مرغ خانگی شد که توانست بفهمد پرواز چه حسی دارد. حالا فارغ از تمام  افکار همه ی سالهای زندگی داشت به سمت آن دشت وسیع می رفت و می دانست که حتما می میرد. ذره ذره ی وجودش این را حس می کرد. اما هنوز داشت به چیزی فکر می کرد"کدام یک بزرگتریم؟ یک مرغ خانگی که پرواز کرد. یا تمام این دنیای بزرگ؟"

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 16:18 توسط |