تلفن زنگ می زد.
مرد در را بست و بدو آمد سر وقت تلفن.
- بله بفرمایید...بله همینجاست...بیمارستان؟ چه خبر شده؟ ... ثریا؟ نه؟
و گوشی از دستش ول شد. و مرد وا رفت.
- الان حالش چطوره؟ الحمدلله خب آدرس بدین...
مرد سعی کرد روی دستش با مدادی که همانجا افتاده بود بنویسد بعد اما یادش آمد که نمی شود با مداد روی دست نوشت.
***هوا انگار تازه از حمام آمده است . دارد به خواب می رود. عصر است. خنک. تشنه. و تنهایی تمام فضای باغچه را پر کرده است. گلها دنبال بهارشان می گردند. کجایی؟ در خانه ی کدام فصل می رقصی. من اینجا زمستانم.***
بیمارستان فضای سنگینی داشت. انگار 6 میلیارد انسان باد شکمشان را آنجا خالی کرده بودند. هوا پر از گاز بود و بوهایی که نام ندارند. پذیرش به مرد آدرسی داد. اتاق ثریا! و تختی که خالی خالی است. و مردی که سراسیمه دنبال بیمارش می گردد
***از وقتی که رفتی ...
نه ولش کن. نمی توانم از آن صحبت کنم. من نمی توانم از زمانی که تو نیستی صحبت کنم. یادی بیاورم و حتی نمی توانم در زمانی که تو نیستی زندگی کنم. سخت است. الان ، حالا که در ذهنم هستی راحتم . می توانم راحت سرم را بگذارم روی یک بالش و مدتها بخوابم.
اما کجا می شود تو را دید ثریا؟
کجا می شود تو را دید؟***
مرد با دکتر ی که سرش را پایین گرفته بودصحبت کرد.
-آقای دکتر زن من کجاست. چی شده
-متاسفانه همسر شما بدلیل ضربه وارد شده به مخچه و پارگی مویرگهای مغز...
***
فردا صبح می خواهم زود بیدار شوم تا با هم برویم پیاده روی.می دانم می دانم که صبحها سختت است زود بیدار شوی اما عزیزم فکر روزهایی باش که بچهکمان به دنیا می آید.راستی این مدتی که از هم دوریم درباره اسم بچه فکر کردم.می دانم باز هم گردنت را کج می کنی و دستت را به کمر می زنی و می گویی " حالا کو تا سه ماه دیگه.شاید خدا منصرف شد" و می خندی.می خندی . اینقدر می خندی که من تند بلند می شوم می آیم نزدیکت و لپت را گاز می گیرم. دلم برای خنده هایت تنگ شده.ثریا ثریا ثریا ! چرا دیگر برای من نمی خندی؟
***
راننده خطاکاراز خود او هم بدبخت تر بود. به دست و پای مرد افتاد " به خدا تقصیر من نبود. یکدفعه ماشین منحرف شد. من سعی کردم کنترل کنم.به خدا تقصیر ندارم.زن دارم بچه دارم بدبختم..." با خودش فکر کرد که شکایت او و محکومیت راننده دردی را دوا نمی کرد. مرد دلش سوخت و برگه های رضایتنامه را پر کرد. دردلش گفت مولا به فریادم برس...
***از وقتی که رفتی دیگر نان نمی گیرم. همان نان دیشب برایم کافی است. جورابم بو نمی گیرد. کفشم دارد زیر پله ها می پوسد. پاهایم بزرگ شده اند. نمی توانم تحمل کنم نمی توانم. همیشه انگار کسی دارد مرا نگاه می کند که نباید نگاه کند. دلم گرفته. می خواهم چترم را بردارم بروم توی دریا شنا کنم. و همینطور بروم بروم بروم تا اینقدر که دیگر نشود رفت بعد روی آب دراز بکشم و آسمان را نگاه کنم. شاید ببینمت. نه ثریا؟ از وقتی که رفتی خانه برایم بزرگ است. خیلی. دیگر هیچ گنجشکی روی درختمان نمی نشیند . ببین. چقدر حیات تمیز است. همین حیاتی که وقتی بودی پر از گه گنجشک بود. می بینی. ثریا. از وقتی که رفتی زیر باران خیس می شوم. دیگر نمی توانم به ستاره ها دست بزنم. دیگر نمی توانم سرم را ببرم توی تشت پر از آب و فریاد بزنم"من خوشبختم!" خیلی کارها از وقتی که رفتی غیر ممکن شده. ثریا. کجا می شود تو را دید؟ کجا رفته ای ثریا؟
حرفهای تازه می شنوی.آدمای تازه می بینی.دنیا واست فرق می کنه.ماشینا انگاری یه جور دیگه راه میرن.دستات انگار دراز شدن.دیگه هیچ گلی واست عطر نمی ده.نمی دونی که باید بمونی یا که نه.ولی خب بابت خیلی چیزا مجبوری که هنوز بمونی و ببینی که چطور تو رو مصرف می کنن و وقتی تموم شدی و همه ی نیروت از بین رفت میندازنت دور.البته نه این دور.خیلی دورتر از اونکه بشه بهش فکر کرد.
سرگذشت تموم آدمایی که دورو برتن همینه و بس.کسایی که یک عمرو واسه این کار می ذارن و آخرش تازه می فهمن که هیچی نشدن و هیچ کار نکردن.نه برای خودشون نه برای اطرافیانشون و نه برای روزهایی که همیشه بهش میگفتن"آینده" یعنی همون چیزی که هرگز نمیاد.
***
اینجا دانشگاهه.یک دانشگاه که خیلی های مثل تو ماهها تلاش کردن و درس خوندن تا برای ورود به این جا قبول بشن.برای اینکه در رشته ای که علاقه دارن و یا شاید بعدها به اجبار بهش علاقه پیدا می کنن تحصیل کنن و چیز یاد بگیرن.با بازار کار اون رشته آشنا بشن.با استادا و کارهایی که می کنن آشنا بشن و با تمام اینها سعی داشته باشن یک روزی یک جایی حالا به هر شکل ممکن پول در بیارن تا خرج یه زندگی نیمه معمولی با اعمال شاقه کنن.اگه خوابگاه جا نداشته باشه باید بری خونه دانشجویی.اونم تازه اگه وضعت اینقدر خوب باشه که بتونی از پس مخارج یک خونه بربیای.که تازه به خاطر اینکه دانشجویی و مشغول تحصیل باید سطح رفاهی بالاتری داشته باشه.خب اینطوری نیست و خیلی اوقات برعکسه.یکی می گفت صبحها تا دیر وقت خوابیم.این برای کمک به کم شدن وعده های غذایی مناسبه.ساعت حدود سه ناهار.تا پنج شستشو و استراحت و... بعدش یه چرخی تو شهر.ساعت هشت و نیم – نه به بعد اگه حالش بود کمی درس.نیم ساعت بعدش بساط شام.ساعت ده تا دو- سه هم آمادگی برای خواب.و کل زمانی که سرت خلوته و مقداریش رو می تونی درس بخونی در روز 2 ساعت هم نمیشه.
سر ماه که میشه کرایه خونه و شارژ بچه ها.یکی دیر میده.یکی نداره.یکی پول قرضی می خواد. یکی چند روزه رفته خونه و...خلاصه همه جور اعصاب خوردی هست و هیچ آسایشی نیست.تازه با تمام این اعصاب خوردی ها درس ها هم خودشون نوبرن.یه استاد میگه من پروژه می خوام.یکی میگه جزوه رو فقط بخونین بعد از زندگی نامه شوهر خاله خواجه حافظ هم سوال میده ولی از جزوه نه.یکی میگه کتابهای زبان اصلی بخونین.یکی دیگه میگه ساکت باشین نمره بهتون بدم.بعدش خودتم نمی دونی تویی که دانشجوی مثلا برق هستی عربی که به نام متون اسلامی میکنن تو پاچت به کجای کارت می خوره یا دانشجوی فلسفه تاریخ انقلابو به کجای زخم فلسفه این دنیا باید بکوبه؟ ولی خب مجبوری همه رو بخونی و آخرش خودتم متوجه نشی که چه کاره ای و چی بلدی و به چی علاقه داری.یعنی برای تو فقط یک جا برای کار خوبه و اونم بازاره که اگه چهار پنج سال وقتتو توی دانشگاه تلف نمی کردی الان شاگرد اول اینجا بودی.
دلتم خوشه که دانشجویی و جدای تمام این بی فایدگی ها ، و با اینکه اسمت "قشر روشنفکر" هم هست حتی به اندازه یک آدم عادی روزمره هم نمی تونی حرف دلتو بزنی.چون اجازه نداری.چون دانشجویی و...