خوشبخت بودی آن روز بیرون کوچه بن بست
بن بست که نبود آن ، یک بچه ، بچه بن بست
اما من آن زمانها در اوج مانده بودم
از پله رفته بالا ، بالای پله ، بن بست
از من فرار کردی از ترس اینکه روزی
همپای من نیفتی ، در جاده ای که بن بست...
آن روزها گذشتند ، زندان بی تو بودن
خطهای روی دیوار ،یک و دو و سه ... بن بست!
مردی کنار دیوار ، پرسیدی از کنارش
او گفت رو به تو "هان؟ این کوچه؟ آره بن بست"
... در اوج آن قدم ها ، یکدفعه خشک چون سنگ
یک کوچه بود تنها ، دیدی نوشته " بن بست "!
حالا به دور از اینها ، یک عمر فکرم این است
بن بست پیشت آمد یا تو زدی به بن بست؟