تبليغاتX
سه رنگ
 

خوشبخت بودی آن روز بیرون کوچه بن بست

بن بست که نبود آن ، یک بچه ، بچه بن بست

اما من آن زمانها در اوج مانده بودم

از پله رفته بالا ، بالای پله ، بن بست

از من فرار کردی از ترس اینکه روزی

همپای من نیفتی ، در جاده ای که بن بست...

آن روزها گذشتند ، زندان بی تو بودن

خطهای روی دیوار ،یک و دو و سه ... بن بست!

مردی کنار دیوار ، پرسیدی از کنارش

او گفت رو به تو "هان؟ این کوچه؟ آره بن بست"

... در اوج آن قدم ها ، یکدفعه خشک چون سنگ

یک کوچه بود تنها ، دیدی نوشته " بن بست "!

حالا به دور از اینها ، یک عمر فکرم این است

بن بست پیشت آمد یا تو زدی به بن بست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:33 توسط |