وآنجور که می شد دید
لای انگشتهای پینه بسته اش
تا نهایت خاطرات پیش می رفت
و آن روزهایی که سبزینگی از برگ رفته بود
احساس لطیفش هنوزبه رنگ برگها بود
ورفت...
وبه ابر ها سپرد که در نبودش نگریند
وبه شمع گفت
تو خورشید باش وپروانه ماه
پدر که رفت زندگی هم...
و شاید این بزرگترین یادگار مرگش بود
که بوته های اقاقی درون باغچه با عمق روح
زرد شدن را
احساس کنند
و ستاره ها شایدهم از مرگ پدرغمگین بودند
که آنشب ظلمانی
پرستاره ترین شب بی ماه قرن بود
وپدر دشمنی هارا تمام کرد
که خودش دوست بود
که می توانست همیشه فکر کند
شب هم روشن است
وماه ، خورشید!
وهمین بود
که ماه را برداشت
کنارخورشید
توی چمدان خیالش گذاشت
و رفت...
وحتی شب هم در نبودش سیاه شد
و پدر اما هنوز هم
زنده مانده است
آن بالا
کنار خورشید...
کنار ماه...
تصوير تو بر تنم نقش می بندد
اين شبها در خودم نمی گنجم
آنقدر
که پنجرههای خوابم را
سمت لبخند تو باز کنم ،
فرصت بده!
تنها با ليوانی از اين برکه به عمق اش دست نخواهی يافت...
تنم را به قدم هايت می سپارم
اين چهارراه
از چهار طرف بن بست است
صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من میرسی!