تبليغاتX
سه رنگ

گاهي انچه از دست مي رود از آنچه كه به دست مي آيد مسرور كننده تر است.

 

 

اگر حوا آن سيب را نخورده بود ، تا ميلياردها سال بعد هيچ حادثه ي جالبي رخ نمي داد.

 

 

ما لحظات را مي گذرانديم به اميد خوشبختي   غافل از اينكه خوشبختي همان لحظات ما بود كه مي گذرانديم .

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:16 توسط |

اسباب بازیها اطراف اتاق ریخته اند. رخت خواب پهن است هنوز.دست و صورت هنوز نشسته است. شیر آب نیمه باز.

 پنجره ها بسته اند. هوای اتاق از گرما, بــخار و بوی عرق پر شده است ونگاه آدم روی زن زوم می شود هنوز!

بوی گناه را می شود به راحتی حس کرد. وبوی بدبختی را. وبوی تفکر زن را. وبوی مردهای تازه ی هرشب را.

ساعت روی نه کوک شده است. وحالا ساعت نه است.

زییییییییییییییییییییییییییییینگ!

ودستی که محکم روی ساعت می خورد.

سکوت...

وکسالت یک خمیازه ی تلخ و گناه آلود.

زن خواب آلوده از رختخواب جدا می شود. جسی دم در اتاق منتظر اوست. جــسی توی هوا برای زن بوسه ای می فرستد. زن لبخندی. دخترک خنده ای.

ـ مامی می ریم بیرون؟

ـ کجا عزیزم؟

ـ پارک,خیابون, رستوران,استخر یه جا که خوش بگذره.

ـ باشه یه جا که خوش بگذره!

زن باخودش زمزمه کرد " خوش بگذره!"

وبعد به این فکر کرد که مرد دیشبی خیلی بد قلق بود. وبعد پولهای مچاله شـــده ای را که آن مرد, صبح با عصبانیت به سمتش پرت کرده بود از روی میز برداشـــت.

بوی گناه می دادند. بوی شهوت. بوی زندگی نفرت انگیز مردی که از همه چیز عصبانی می شود و زنی که همه چیز ناراحتش می کند.

جسی دختر کوچولو  منتظر بود تا با مامی به جایی بروند که خوش بگذرد!

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:13 توسط |