امروز روز اول خدمت در یگان بود.
علافی بود و بس
انشاءالله بعدا براتون توضیح می دم
در ضمن ویژه نامه انتخابات ایجا منتشر شد
http://www.eja.ir
حتما سر بزنین
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:48 توسط فرشید قربانپور
|
وبلاگ مخصوص اطلاع رساني و خاطرات و برنامه ها و دستورات و دفترچه هاي مرخصي و آئين نامه ها و جزوات و برگ ترخيصي و ... دوره ۵۵ حسن رود (عنوان هتل تا اطلاع ثانوي برداشته شده است) به دنيا آمد.
http://dore55.blogfa.com
نظر يادتان نرود!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:5 توسط فرشید قربانپور
|
بازی کریکت
خاطرات شنبه 12 اردیبهشت 88
شنبه یک روز معمولی در پادگان بود. صبح به آرامی گذشت و ظهر شد . گل بیات ( مسوول ارکان) به من گفت : برو ببین میاندوآبی چکارت دارد. رفتم. مقداری مطالب و جزوه برای تایپ داشت تا انجام دهم. ناهار که خوردیم برگشتم به ارکان تا تایپ ها را انجام دهم اما ارکان بسته بود. من هم دیدم اگر حالا به جمع بچه ها بروم رژه و تمرین روی شاخش است. حس درونی عمیق و قدرتمندی به نام تنبلی بر تمام تفکرات دیگرم غلبه کرد و به همراه حامد که اصولا تمام وجودش پر از همین حس است به مسجد رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم. بعد از ساعت پنج و بعد از تماس گرفتن , رفتیم باشگاه پادگان . تیم دانشجوها و تیم کادری ها با هم مسابقه ی فوتبال گذاشته بودند. یاد آن فیلم هندی افتادم که یک تیم از بروبچه های هندی سر محصول کشاورزی شان با یک تیم از انگلیسی ها کریکت بازی کردند و به آن شکل حماسی برنده شدند. ما هم برنده شدیم. این برد هرچند چیز مهمی نبود اما برای ما واقعا خوشحال کننده بود. اینجا روزها کم کم دارد با سرعت بیشتری می گذرد . روزهای بهانه و تردید .
منشی معزول
خاطرات یکشنبه 13 اردیبهشت 88
یک شنبه روز بدی بود. بعد از آمارگیری صبح در حال رفتن به ارکان بودم که میاندوآبی ( فرمانده ی گردان) مرا در راه دید و صدا کرد و با توپ و تشر گفت که بروم پیش بچه ها و با آنها ورزش کنم. من هم رفتم . چند دور دویدیم و کمی ورزش کردیم. میاندوآبی هم آمد داخل میدان و کنار عبداللهی ایستاد. چند کلمه با هم حرف زدند و بعد عبداللهی مرا صدا کرد. به من گفت برو مطالبی که جناب داده بود برای تایپ بیار و بعد باید بری زندان! من خیلی کپ کرده بودم. البته می دانستم که زندان خیلی هم سخت نیست. اما نگران بعد از ظهر بودم که قرار بود مامان و بابا بیایند دیدنم. فکر کنم بخاطر اینکه هنوز آن مطالب تایپ نشده بود میاندوآبی خواست مرا تنبیه کند.
آمدم ارکان و گل بیات وقتی موضوع را شنید رفت و با میاندوآبی صحبت کرد. زندان رفتنم منتفی شد اما دیگر منشی ارکان هم نبودم. خیلی نازاحت بودم و واقعا اعصابم خرد بود.دیگر باید مثل بقیه بچه ها رژه می رفتم پاس می دادم نظافت می کردم و از آنجا که این کارها را برای خودم زیادی سخت فکر می کردم انتظار روزهای سختی را داشتم. یک شنبه در کل بسیار بد شروع شد.
بعد از ورزش کلاس های عقیدتی داشتیم. استاد اول روحانی بود و دومی شخصی.درباره ی مسایل و موضوعات مربوط به حدیث , احکام و اینجور ماجرا ها صحبت کردند. توی کلاس که نشسته بودیم صدای قار و قور شکم بچه ها فضای جالب و به نوعی تاسف بار را فراهم آورده بود که سوال بزرگی را در ذهن تداعی می کرد؛ این ماجراها برای چیست؟ پدر و مادرم بعد از ظهر آمدند. نمی دانم چه حسابی است که دیدن آنها بیشتر از اینکه دلم را باز کند دلگیرم کرد و باعث شد که بغض گلویم را بفشارد. حقا که آدم ضعیفی هستم.
یک سرباز واقعی
خاطرات دوشنبه 14 اردیبهشت 88
دوشنبه شروع شد و از همان لحظه ی اول اضطراب شدیدی در دل من ایجاد شد. احساس روزی بد که تنها دستاوردش خیالی ناراحت و اعصابی به هم ریخته بود. تازه می فهمیدم بچه های دیگر روزهای اول چه حالی داشتند. از طرفی وجدانم خیلی راحت تر بود چون حالا دیگر ورزش می کردم و رژه می رفتم نگهبانی می دادم و به معنای واقعی یک سرباز بودم. برای اولین بار همان دوشنبه سرکار عبداللهی که در غیبت شهابی همه کاره ی گروهان شده بود به من گیر داد و گفت: قربانپور اگر من هم مثل تو دو هفته در ارکان بیکار بودم و هیچ کار مفیدی انجام نمی دادم حالا توی ورزش ها کم می آوردم.
آن روز این جمله را اینقدر تکرار کرد که تمام بچه ها جزء به جزء آن را با لحن خود سرکار که لحنی بسیار جالب و فیلم گونه بود از بر کرده بودند و مدام به من همین را می گفتند. جالب بود که در حدود یک ساعت سرکار عبداللهی کاری کرد که همه اسم مرا از بر کنند.من به شدت از حرف عبد اللهی عصبانی شدم به خصوص اینکه گفت: کار مفیدی انجام نداده ای. نمی دانم کار مفید از دید او چیست. شاید فقط دویدن و رژه رفتن و گفتن چیزهایی مبنی بر احترام ساختگی تو به مقام بالاتر کار مفید باشد.مجموعه ای از دروغ ها که به شکل زیبایی کنار هم چیده شده اند! سرکارعبداللهی لحن جالبی در سخن گفتن دارد.آنجورکه به آدم نزدیک می شود و به چشمهایت زل می زند و طلبکارانه می پرسد "اسمت چی بود؟" حالت شخصی را دارد که مگس کشی در دست گرفته و در حال شکار یک مگس است!تکیه کلامهای دیگرش هم "پا بچسبون" ، "دستور چی بود؟" و "بدون صحبت" که این آخری را دقیقا مثلخواننده های راک می گوید. بعد از اینکه ورزش تمام شد به دستور عبداللهی یک دور بیشتر از تمام بچه ها دور میدان دویدم . به قول خودش می خواست من زودتر به آمادگی باقی بچه ها برسم.
در همین روز دو شنبه شاید من حدود یک و نیم کیلو وزن کم کردم . اواخر تمرین رژه که شد از بس به من فشار آمده بود بوی خون از نفسم می آمد. احساس می کردم تمام سیگارهایی که در این چند سال اخیر کشیده ام از ریه هایم بیرون می زند.البته چیزی به من ثابت شد و آن اینکه توانایی تحمل آخرین درجه ی تمرینات نظامی را دارم و این نشان می داد که در ادامه روزهای بهتری در انتظار است. در ضمن حس عجیبی در من شکل گرفته بود که مرا وادار می کرد به خودم ثابت کنم که حتی کارهایی را که سرکار عبداللهی و امثالش مفید می پندارند می توانم انجام دهم.امثال این سرکار ها به هیچ وجه تصوری از تخصص در علوم و فنون غیر نظامی ندارند و نادانسته های زندگی شان بسیار بیشتر از دانسته هایشان است.البته اینها خود به تنهایی محکومین این محکمه نیستند. موضوع این است که باید آن جریانی را که نیروهای نظامی را اینگونه غیرمنعطف پرورش می دهد محاکمه کرد. جریانی که هیچ دستاورد مثبتی ندارد. دوشنبه گذشت . چهاردهمین روز ادریبهشت. 14 روز از خدمت رفت.امروز چند نفر از سازمان عقیدتی کل آمده بودند و نام چند تا از دانشجوها را نوشتند تا احیانا در سازمان عقیدتی تقسیم شوند. نمی دانم تا چه حد تاثیر دارد من هم نام نویسی کردم.
نامه به رمضانی
خاطرات سه شنبه 15 اردیبهشت 88
صبح کمی ورزش کردیم. این ورزش ها کم کم دارد به من می سازد. درست است که کمی بدنم از حالت اصلی فاصله گرفته و ضعیف شده ام .مثلا پایم در حد مرگ درد می کند.اما جالب است که امروز کلا نفس کم نیاوردم و تنها چیزی که باعث شد نتوانم تا اخر با بچه ها بدوم درد ساق پایم بود . خدا این کلاس های عقیدتی را از ما نگیرد.امروز کلا پرید. صبح پر از کلاس های عقیدتی بود و بعد از ظهر یک کلاس جنگ انفرادی داشتیم که رمضانی( همان که متولد 67 است) مثلا استاد بود.تبحر لازم حتی در حد روخوانی از جزوه را نداشت و خیلی اوقات کلمات را اشتباه می خواند.چند دقیقه ای که درس داد بعدش گفت همه نظر شخصی تون رو درباره ی من بنویسین. از این حرکتهایی که عموما نوجوانان بین 15 تا 17 ساله انجام می دهند. اتفاقا من در نظری که برایش نوشتم این را گفتم. صحنه ی جالبی بود. یکی یکی همان جلوی ما نامه ها را خواند و هرکدام را که می توانست جواب داد. مثلا یکی از نامه ها را که خواند لبخندی زد و گفت خوشتیپ خودتی.احتمالا یکی از بچه ها برایش نوشته بود که خوشتیپ هستی یا یکی دیگر از نامه ها را که خواندگفت خیلی خودتان را بزرگ فرض می کنید احتمالا یکی از بچه ها به سن بسیار پایین او نسبت به ما اشاره کرده بود. بعد یک سری از نوشته ها را دور ریخت و یک سری را با خودش برد و سه شنبه به همین راحتی تمام شد.
رقاصه های کچل
خاطرات چهارشنبه 16 اردیبهشت 88
یک روز دیگر با ورزش و بعد هم تمرین رژه . کم کم دارد از رژه خوشم می آید. حضور یک پارچه ی یک عالمه آدم کچل که سعی می کنند یکسری حرکات نمایشی را انجام دهند. شبیه رقاصه ها شده ایم.برایمان طبل و سنج می آورند و یکی هم مدام می گوید"خبر". و ما هم در عین حال که پای چپمان را نود درجه بالا می آوریم به موازات آن دست راستمان را نیز بالا می آوریم.نفس هایمان به شماره می افتد بعد سرگروهبان می گوید" نظر به راست" و ما فریاد می کشیم"الله اکبر" و بعد چشم در چشم کسی که مثلا از ما سان می بیند نگاه می کنیم و رژه می رویم. چند قدم بعد یا می گویند" آزاد باش" که ما راحت راه برویم یا می گویند"گروهان خیلی خوب" که ما هم فریاد می کشیم"سپاس جناب".همه چیز مثل هارمونی زیبای یک باله ی دلنشین است اما به قول بچه ها مطمئنم که وقتی پای جنگ در میان باشد برای غلبه بر دشمن خوب رژه رفتن هیچ سودی ندارد. امشب پاس اول خوابگاه بودم. ده شب تا یک ربع بعد از 12. باید بمانی و راه بروی تا مبادا کسی از تخت بیفتد, بد بخوابد , خواب بد ببیند یا نگهبان های دیگر خواب بمانند.اولین پاس نگهبانی این دوره ی من امشب بود.تجربه ای نوین.اما اشکالی ندارد فردا صبح می رویم خانه.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:42 توسط فرشید قربانپور
|
خاطرات چهارشنبه 9 اردیبهشت 88
امروز صبح پنیر و خرما داشتیم.ساعت 5 صبحانه خورده و آماده آمدیم خوابگاه و بچه ها رفتند برای نماز ما هم منتظر شدیم تا نماز تمام شود.بعد از آن مثل هر روز رفتیم صبحگاه و آمارگیری.اما از آنجا که میاندوآبی (فرمانده گردان دانشجویی) کمی عصبانی بود همه را دعوا کرد.بعد شهابی پور (فرمانده گروهان دوم ، همان که متولد 64 است) ما را حتی منشی ها را به خط کرد و فرستاد ورزش.هرگز فکر نمی کردم اینقدر نفسم بگیرد.وقت ورزش واقعا بریده بودم.خیلی خسته شدم و بسیار انرژی مصرف کردم.بعد از یک ساعت از ورزش که برگشتیم بچه ها آماده شدند برای تحویل گرفتن تفنگ و ما گروه پارا المپیک را فرستادند پی کارشان.
توی ارکان کمی کار کردم و ساعت 1 برای ناهار رفتم.ناهار خیلی طول کشید و حدود 2:30 بود که به گروهان برگشتم. من و سجاد با هم بودیم و توی خوابگاه مانده بودیم تا بچه ها از نماز برگردند که شهابی پور سر رسید و تا ما را دید ارشد را صدا کرد تا اسم ما را به عنوان فرارکنندگان از نماز بنویسد تا لغو مرخصی آخر هفته بشویم.ما خیلی حالمان گرفته شد.سجاد همان لحظه اول نامش را گفت ولی من تا شهابی پور و ارشد یک لحظه سرشان را برگرداندند آن طرف به تحریک حسن (همان که املشی است) از در ساختمان فرار کردم و تا خود ساختمان ارکان دویدم.البته بعدا فهمیدم که اینها تمامش فیلم ایت برای ترساندن ما و هیچ تاثیری روی مرخصی آخر هفته که اصولا برای کم کردن آمار و هزینه ی پادگان (با توجه به سال اصلاح الگوی مصرف) است ندارد.
احتماتلا فردا چیزی نمی نویسم. چون فردا به مرخصی می رویم و تا جمعه 6 غروب خانه هستیم.اگر بدانید این زمان کوتاه چقدر لذت بخش است!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:44 توسط فرشید قربانپور
|
خاطرات سه شنبه 8 اردیبهشت 88
امروز صبح همه ما را به خط کردند و بعد ما چند تایی که به قول بچه ها تیم پارا المپیک گردان هستیم (معاف از رزم ها و منشی ها) رفتیم سر کار خودمان و بچه های دیگر رژه رفتند.وقت ناهار که برگشتیم همه می گفتند حامد( همانکه نمک بود و خیلی مزه می پراند) دل پیش نماز ما ( که مسئول عقیدتی هم هست) به دست آورده. گویا وقت نماز حاجی گفته که کی بلده قرآن بخونه.حامد هم بلند شد و رفت میکروفون را که گرفت غوغا کرد.هم قران خواند.هم نوحه.هم شعر و هم یک عالمه صلوات برای انبیاء و ائمه و رهبر و مراجع تقلید گرفت.حاجی هم حال کرد و باهاش روبوسی کرد.
روزها دارد کم کم می گذرد.گویی دیگر غمی نیست و کمتر مشکلی پیش خواهد آمد.فقط اینکه تازه من متوجه گذشت زمان شده ام.این همه از سربازی ام نوشته ام و امروز فقط چند روز از آن می گذرد.یک سال و نیم را چگونه می شود طی کرد؟
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43 توسط فرشید قربانپور
|
خاطرات دوشنبه 7 اردیبهشت 88
امروز از صبح می گفتند امیر آزاد (تیمسار) قرار است بیاید.می گفتند خیلی گیر می دهد و همه کپ کرده بودند. او دوشنبه ها می آید برای بازدید. سر صبحگاه با ما صحبت کردند و گفتند مراقب رفتارتان باشید.
امروز شهابی پور فرمانده گروهان ما سر صف اعلام کرد آنهایی که می توانند مقاله سیاسی بنویسند نام بنویسند. من هم رفتم.البته آنچه مسلم است مقاله ی سیاسی که برای ارتش نوشته می شود ناگفته پیداست که چه رویکردی باید داشته باشد.در هر گزینه ی مناسبی است برا یاینکه شاید تشویقی بگیرم.
در خوابگاه ما بچه ها خیلی باحال و جالب هستند.من و سجاد تقریبا کنار هم هستیم.تخت هایمان کنار هم است و من طبقه پایین و او طبقه بالای تخت مجاور می خوابد. موهایش را که کوتاه کرده شبیه آن ماری که توی کارتون رابین هود مدام قیس قیس می کرد شده است.البته دلم نمی آید که بهش بگویم در این حد افتضاح شده! ارشد گروهان توی اتاق ماست.یکی هم هست به اسم حامد .حقوق خوانده و نمک از حرفهایش می ریزد.به خصوص توی صف ها و در لحظات حساس.اصولا تن صدایش و آهنگ خاص صحبت کردنش به شکل عجیبی و با آن لهجه ی لنگرودیش بسیار خنده آور است.یکی دیگر هست به اسم هادی.این یکی از آن آب زیر کاه هاست.از آنها که بیرون ببنی فکر می کنی مظلوم است و تو سری خور.اما خدا شاهد است که آنچنان حال از این افسر ها گرفته! با قیافه ای کاملا مظلومانه گاهی تیکه های وحشتناکی می اندازد که خود مسئولین گروهان ما هم به خنده می افتند.اما به قیافه اش که نگاه می کنی آنقدر مظلوم است که ادم دلش نمی آید به او حرفی بزند.انگار کنید یک جوجه اردنگی بزند در کون آدم.
دو رفیق خوب و اهل دل پیدا کرده ام که در خوابگاه بقلی ساکنند.حسن و عیسی که به قول خودشان از ویچه های نیک روزگار هستند(لهجه ی املشی دارند).صدای شل و ول و تو دماغی حسن و آن روحیه ی خاص او را تبدیل به جالب ترین لحظه های خدمت کرده است. دو دره بازی ها و جیم شدن هایش استادانه است و گهگاه از سوراخ هایی کارش را پیش می برد که آدم کف می کند.
یک مهدی داریم که متولد 59 است و به شدت آذری است.در لهجه ، در چهره و هم در خنده هایش.بسیار دوست داشتنی می خندد.او متاهل است و حتی پسری هم دارد که به تازگی راه افتاده است.
یک هاشم داریم که او هم آذری است و بسیار جوان باحال و با ادب و خوبی است.انبار دار است و به تازگی برای خودش یک معاون انتخاب کرده.مثل خودمان سیگاری هم هست.جیم شدنهایش به سمت پشت ساختمان گروهان مثل این ماموران مخفی اف بی آی است.
زمانهایی که یکی از سلسله مراتب ما نزدیک گروهی از سربازان می شود یکی از ما باید باند داد بکشیم"به ایست گروهان" یا "به ایست دسته" یا "به ایست خوابگاه" و بعد او که برایش ایست کشیده شده دستی تکان دهد یا سری بجنباند و فریاد زننده دوباره فریاد بکشد "از نو فرمودند" تا ما آزاد باشیم و راحت به ایستیم.
روز دوشنبه بعد از اینکه امیر آزاد آمد در هنگام سخنرانی اش گویا بچه ها کمی بی توجهی کردندو میادوآبی (فرمانده گردان ما) عصبانی شد و او معمولا عصبانیتش تبدیل می شود به فرو رفتن توی فکر.
در گروهانمان یک دامغانی داریم به اسم محمد ترابی که هیکل بسیار بزرگی دارد و صدایش از هیکلش هم بزرگتر است. در حدی که مطمئنم اگر از روز اول اینجا بود ارشد گروهان می شد.امروز یک بار که میاندوآبی فرمانده کل گردان دانشجویی از جلوی در ساختمان رد می شد ترابی به محض دیدنش آنچنان بلند و دشمن شکن "ایست گروهان" کشید که حاضرین در صحنه قسم می خوردند میاندوآبی رسما ترسیده بود.همه بچه ها از خوابگاه ها خارج شدند و هجوم آوردند به راهرو و به خط شدند. مربی های آموزش از بیرون پریدند داخل ساختمان و به خط شدند.خلاصه اینطور که نقل می کنند همه فکر کردند که این ایست نه برای فرمانده و یا امیر آزاد و یا هرکس دیگربلکه برای خود کشتی کشیده شده است.
تازه این دامغانی فریاد اول را که کشید و میاندوآبی یکه ای خورد و با تعجب دستی تکان داد ، فریاد دوم را بلندتر کشید و تازه به جای اینکه بگوید " از نو فرمودند" گفت " آزاد فرمودند".میاندوآبی هم سری تکان داد و رفت.
این خاطره های شیرین در میان خستگی ها و اعصاب خوردی های بچه ها، در میان غذاهای نخورده و نیم خورده ، در میان غرورهای شکسته و بغض های فروخورده و تنبیهاتی که دستورش را یک نوجوان قد دراز که درجه اش به اندازه ی یک عمر از ما کمتر است (رمضانی) صادر می کند و در میان بوی عرق و فراغ سیگار و دوری خانواده ، همان چیزی است که اینجا همه می گویند قشنگترین دوران خدمتمان است!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43 توسط فرشید قربانپور
|
خاطرات یک شنبه 6 اردیبهشت 88
ساعت 4:40 بیدار باش. صبحانه تخم مرغ پخته داشتیم با پنیر.بد نبود.کم کم بچه ها دارند به فضای پادگان و خدمت عادت می کنند.البته هنوز خیلی زود است اما احتمالا دوران آموزشی خوبی را سپری خواهیم کرد.ساعت 7 آمدم ارکان و تا 1 اینجا بودم.برای ناهار دیر رسیدم و قرمه سبزی سرد بدون گوشت نصیبم شد.بعد از ظهر کسی در ارکان نبود جز یک افسر وظیفه 8 ماه خدمتی که با هم کمی اختلاط کردیم و بعد من نشستم به خواندن کتابی که از دیشب شروع کرده بودم.نیمه ی غائب از حسین سناپور.
حالا که توی پادگان هستیم پشیمانم که چرا این کتاب را زودتر نخوانده بودم. حدود 6 سال پیش این کتاب را یکی از دوستانم که خیلی هم برایم عزیز بود به من پیشنهاد کرد و من آن را تهیه کردم اما هرگز نخواندم.جمعه که داشتم می آمدم به پادگان گفتم برش دارم شاید خواندمش.و حالا عجیب مرا جلب خود کرده است.نمی دانم کتاب واقعا زیباست یا شرایط اطرافم مرا به آن گره زده؟
بعد از ساعت 5 عصر همه مان عکس گرفتیم.با کله های تراشیده و لباس های خاکی و آشفتگی عجیبی که در چهره هایمان بود شبیه جنگ زده ها نشستیم و یکی از ما عکس گرفت.عکس هایی با زمینه های آبی.
امروز سرکار رمضانی که یک مهناوی است (یعنی گروهبان) و آموزش ما را بعهده دارد و متولد 67 است (!) و احتمالا بسیار تخس، دمار از روزگار بچه ها در آورد و گویا همه از دستش شاکی شدند.شب با بچه ها ، مثل این پیرزن ها، جلسه گذاشتیم و تصمیم گرفتیم به زودی حالش را بگیریم.بدترین زمان در آموزشی زمان خواب است چون می دانی که چند ساعت بعد روز جدیدی آغاز می شود.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:40 توسط فرشید قربانپور
|
خاطرات شنبه 5 اردیبهشت 88
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز خستگی دیروز توی بدنم مانده بود.آخر جمعه تا 11 صبح خواب بودم و در بهترین حالت و با کلی تلاش ساعت 11 شب جمعه در خوابگاه به خواب رفتم.ساعت 4:30 صبح بیدار باش بود.همه به خط شدیم و صف کشیدیم تا برای خوردن صبحانه برویم. صبحانه نان بربری بود و کره و مربا.هرگز در عمرم به خوشمزه بودن این ترکیب در این حد پی نبرده بودم.در آن ساعت روز و آن خستگی و گشنگی و با آن همه اشتهای عجیبی که سرباز بودن به معده ی انسان تلقین می کند آن صبحانه از بهترین چلوکباب ها هم لذیذتر بود.تا جاییکه سهم خودم را خوردم و دوباره رفتم ته صف و از نو نان بربری و کره و مربا گرفتم!
بعد از صبحانه جلوی ساختمان گروهان دوم جمع شدیم و سرکار عبداللهی مشغول آموختن اصول اولیه رژه به ما شد.مثل خبردار ، از راست نظام ، قدم رو و...
چند دقیقه که راه افتادیم کسی آمد و سجاد را برد. مسئول امور اداری گردان ما ، احمدیان ، آدم خیلی جالبی است.کمی چاق و خنده رو که با مهرداد ، یکی از دوستان صمیمی من که چند دوره پیش اینجا سرباز بود ، بسیار رفیق است.او کار سجاد را درست کرد تا بشود منشی گردان. یعنی بخور و بخواب.چون منشی غیر از کارهای کامپیوتری کار دیگری ندارد و از رژه و نگهبانی و... هم معاف است.
سجاد که از صف خارج شد با خودم گفتم کارش درست شد و سر ما بی کلاه ماند.اما چند دقیقه بعد سجاد آمد و مرا هم با خودش برد. ساعت 9 صبح بود که من شدم منشی بخش رایانه ارکان آموزش.در کلام ساده تر یعنی خنده و کمی تایپ و مطالعه. اینجا در اتاق کامپیوتر ارکان دو نفر هستند غیر از من.یکی سرکار حمزوی که حدود 37 دارد و شیرازی است و بسیار آدم جالبی است و صمیمیت خاصی در رفتارش هست.البته او چند روز دیگر از اینجا می رود به منجیل. دیگری سرکار زلفب گل است که یک سال از من کوچکتر است و از آن آدمهای دوست داشتنی که کارشان همیشه خندیدن است.اتفاقا فیلم باز هم هست.خلاصه جای بدی نیست.روزها تا ساعت 5 اینجا هستم و بعد می روم خوابگاه.فعلا که داریم عادت می کنیم. امروز روز خوبی بود و خیلی خوش شانس بودم.فکر کنم به خاطر صبحانه پر از انرژی مثبت امروز بود!
کار من اینجا فقط تایپ است و پرینت و در عمده زمانی حضورم در حال خندیدن به خاطرات قشنگ سرکار زلفی هستم.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:40 توسط فرشید قربانپور
|
خاطرات جمعه 4 اردیبهشت 88
دیشب ساعت 7.5 بود که وارد پادگان شدم.از آستانه که راه افتادم توی راه غم عجیبی تمام وجودم را گرفته بود.حال آدمی را داشتم که در حال رفتن به دادگاه است.دادگاهی که از قبل مشخص است که محکومش تو هستی و هیچ راه برگشتی هم نیست.
به جانبازان که رسیدم دو تا از هم خدمتی ها را دیدم.با دیدن آنها کلی از غم هایم کم شد.با خودم گفتم بابا فقط تو که نیستی.تازه سختیش فقط همین دو ماهه.بعدش که آموزشی تموم شد و درجه گرفتی میشی افسر وظیفه(ناوباندوم وظیفه).ببین اینا رو.این همه آدم مث تو هستن.نگران هیچی نباش.همه چی روبراه میشه.
خلاصه به پادگان رسیدیم و آماده شدیم و به همراه دوست دیگرم که جزو بچه های نظافت سلف بود و تازه هم رسیده بود رفتیم کمک باقی بچه ها برای شستن سلف.البته کار به اتمام رسیده بود و زود برگشتیم.
امروز که داشتم می آمدم دو کتاب با خودم آوردم.با این خیال که اینجا در وقت های بیکاری بخوانم.نمی دانم بشود یا نه.تا ببینیم چه می شود.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:38 توسط فرشید قربانپور
|
ساعت 4.5 امروز عصر
رسیدم خونه . خبر رسید که خبر رسید که قطبی مربی شده.
هواداران خشمگین به ماشین نیکبخت حمله
کردن یک خودسوزی دیگر در مقابل ساختمان مجلس و یه
عالمه اتفاق دیگه و یه عالمه اتفاق دیگه که از دیروز تا حالا
افتاد و ما تو پادگان علاف بودیم!
از اونجا براتون
بگم. دیروز صبح من به همراه 14 نفر دیگه شدیم مسئول نظافت سلف به مدت یک هفته.
دیشب وقتی شام خوردیم چون آب و برق پادگان قطع بود ظرفا رو نشستیم و گذاشتیم واسه
امروز.بعد از صبحانه ی امروز کل ظرفای صبحانه ی امروز و شام دیشب رو به سختی
شستیم.کار سختی بود اما یه چیز جالب بود اینکه کار گروهی رو تجربه کردیم.بچه ها
اونقدر غمخار هم بودن و خوب کارهای همدیگر رو کامل می کردن که خودم کیف کردم.بعد
از صبحانه ما رو به صف کردن و حدود ساعت 10 بود که به همه به جز حدود 30 نفر برگ
مرخصی یک روزه دادن. به هیچکدوم از بچه های نظافت برگه ندادن.به شهابی پور گفتیم
چرا به بچه های نظافت مرخصی ندادین گفت نظافتچیا مرخصی نمیگیرن.یادم رفت بگم شهابی
پور فرمانده گروهان ماست.متولد 64 مجرد و رشتیه.فکر کنم چندان آدم جالبی نیست . یه
حالاتی داره که ادم احساس می کنه با یه بچه ای که حالا همه کاره شده طرفه!
خلاصه ما همه درگیر
و افسرده از اینکه مرخصیمون مالیده رفتیم تو خوابگاه.ناهارو که خوردیم همتی مسئول
آموزشمون که وظیفه هست اومد به من گفت اسم 6 نفر از نظافتچیا رو بنویسم که برن مرخصی.من گفتم خب چطوری انتخاب
کنم؟ گفت هر کی بهتر کار کرد موقع نظافت سلف اسمشو بنویس.
نظافت که تموم شد
اسم هر 14 نفر رو بردم پیشش گفتم همه سخت کار کردن و همه هم دوست دارن برن
مرخصی.من نمی تونم انتخاب کنم!
خودش 6 نفر رو
انتخاب کرد.به سجاد گفتم می خوای اسم تو رو هم بنویسم.گفت نه.
آخه این مرخصی که
امروز گرفتیم تا فردا ساعت 8 شبه و چون فردا شب عقد کنان خواهر کوچیک سجاده مرخصی
این شکلیش به دردش نمی خورد.البته خودش امروز با شهابی پور صحبت کرد که جمعه صبح
تا شنبه صبح مرخصی بگیره و واسه همین به امید اینکه فردا صبح مرخصی بگیره و بره تا
شنبه صبح امروز مرخصی نگرفت.سجاد واسه خاطر همین عقدکنان حتی تا حالا موهاشو نزده!
خدا کنه فردا حتمن
بهش مرخصی بدن آخه خود شهابی پور فردا کشیکه و تو پادگان هست.
خلاصه سومین روز
سربازی هم رفت. 72 ساعته شدیم. امروز از همه بیشتر صحنه تنبیه دانش آموزا توسط
دانش اموزای دیگه دردناک بود.فرض کنید اینا با دیپلم یا زیر دیپلم اومدن که کادری
شن بعد یکی که قیافش مثل نون لواشه و بیرون ببینیش یه تف هم براش نمیندازی چون فقط
چند ماه زودتر از اینا اومده بالا سرشون
می مونه و به اونا توهین می کنه. تنبیه می کنه. اگه سرشونو بخارونن باید حالت شنا
بگیرن و با شماره یک برن پایین و با دو بیان بالا.بدترین چیزش اینه که گهگاه بین
شماره یک و دو یه عالمه فاصله میوفته!
این بچه ها که بهشون
می گن دانش آموز نسبت به ما که بهمون می گن دانشجو خیلی حسودیشون میشه چون ما
واقعا توی پادگان (البته به نسبت اونا) حلوا حلوا میشیم!
یکی هم نیست این وسط
بگه که جواب عقده ای شدن اینا رو ک میده؟ جواب اون دانش آموزی که با هزار آرزو
اومد تا کادری بشه و دو هفته پیش رفت تو دریا که خودکشی کنه کی میده؟ یکی نیست که
بپرسه این همه سختگیری به چه درد می خوره و دلیل این شکنجه ها و تخلیه روحیه ها
چیه؟
البته جواب همه این سوالات روشنه... ارتش چرا نداره!
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:18 توسط فرشید قربانپور
|